پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

حال و هوای قلعه


جانم برایتان بگوید که کار جدیدمان شده است صبح تا ظهر و ظهر تا عصر و دوباره بعد از شام تا خواب پایین رفتن در جوار مادرشوهر!

گاهی سوپ برایش درست کردن و بردن، گاهی رفتن و سر زدن برای اینکه ببینی کاری هست برایش انجام دهی، گاهی پخت و پز و گاهی جارو و غیره

نکته زیبای این آمدن و رفتن ها بعد از آنژوگرافی مادرشوهر محترم اینجاست که دیگر جفت در بسته نمیشود و دیگر کسی در آن واحد خودش را به کَرییَت نمیزند که در را باز نکند! و آنجا همیشه شلوغ است و بچه و نوه و نتیجه و عروس و داماد همه در حال رفت و آمد هستند!

خواهرشوهر بزرگ هم یک هفته ای هست اینجا ماندگار شده است و به قولی تلپ گشتیده اند

البته گاهی خواهرشوهر باز هم مثل قبل چفت در را میبندد!

به هر حال

از ساعت چهار به بعد تا هنگامی که شوشو از سر کار برگشت برای شام، پایین بودیم و خواهرشوهر بزرگ هم بود و خلاصه دور هم جمعمان جمع بود

رفتیم شاممان را نوش جان نموده و ظرفها را شستیده و دوباره پایین رفتیم که ببینیم مادرشوهر رفته است پیش دکتر، دکتر به او چه گفته است که با یکی دو نفر افراد جدید مواجه گشتیم و سلام و احوالپرسی نمودیم با آنها

بعد جا نبود نشستیم تقریبا در جوانب خواهرشوهر بزرگ که همراه دختر یازده ساله اش مشغول خوردن میوه بودند

سپس دخترش یکی از نگاهایی که ما همیشه در چهره مادرش دیده ایم و مخصوص مادرش است را روانه صورت ما نمود و رو به مادرش کرد و گفت مامان خوبی؟ سلامتی؟!

جغله محترم منظورش این بود که با مادر من احوالپرسی نکردی!

گودزیلا هم گودزیلاهای قدیم.... آخر بگو به تو چه نیم وجبی! من تا همین الان پایین بودم مادرت را دیده ام دیگر احوالپرسی ندارد که!

یعنی دخترهایش و رفتارهایشان را که میبینی انگار خود خود خود نکبتش (منظور خواهرشوهر) را میبینی!!!

 

ویرایش نوشت: و در آخر یادمان رفت با خط خوش بنگاری "اییییییییییییششششششششش"  خخخخخخ

 

سلام سلام صد تا سلامممم

 

الهی ما بگردیم دور شما که نیتسیم نزدیکت تا کمکت کنیم........

 

وای ناهید جون بچه های امروزی خیلی بلا شدن...خیلیییییییییییییییی....

سلام به روی ماهت جیگر

فدای محبت تو :*

بلا مال یه لحظشونه

بچه خواهر شوهر منم گاهی از این رفتار ها مثل مادرش از خودش تراوش میکنه

چقدم که ادم حرصش میگیره

اه اه اه اه

ای! جواب این دخترکان را ندهی یک وقت ماشاالله درسته قورتت خواهند داد :) 
آخی چه عروس خوبی هستی :) مادربزرگم تعریف تو را بشنود کلی غصه میخورد ... :)) زن دایی من سالی یک بار هم به زور زنگ میزند :| :)) 
+ ناهید گلم ، آبجی خوشگلم اینجوری که تو جواب من رو تو کامنت پست پیشین دادی من به سقف متصل خواهم شد که !!!
++ دیدی من چه ادبی صحبت میکنم اصلا ؟؟ :))

ادبیاتت در حلقوممان خواهر

فدای تو بشوم من نسبت به بنده لطف دارید عزیز

هر جوابی که داده میشود بدون شک حق شماست ولا غیر :دی ;-)

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan