پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۰۷ آبان ۹۳ ، ۱۷:۵۷

یک جاری دیگر!!!!


هفته پیش همین موقع دایی جناب شوشو (همون که تو عشایر زندگی میکنه) زنگ زده بود جناب شوشو و گفته بود پنجشنبه جمعه بازم بیاید پیشمون (شوشو خان برا این داییش خیلی کارا انجام داده برا همین داییه خیلی دوسش داره و اکثر وقتا زنگ میزنه بهش میگه بیا اونجا)

من اولش خواستم نرم ولی شوشو اصرار کرد و گفت تنها بمونی تو خونه که چی بشه! دو روز میریم و میایم

بنده نیز قبول کردم و پنجشنبه بعد شام راه افتادیم رفتیم اونجا

قبل حرکت دیدم شوشو رفت پایین گفت میرم پتو بیارم!!!

منم اینطوری O.o گفتم از پایین چرا خب خودمون داریم!

گفت نه بابام زنگ زده گفته پتو براشون ببرم!

گفتم براشون؟؟؟!!!! مگه اونا اونجان؟

گفت آره از صبح رفتن!

وقتی رفتیم فقط مادرشوهر و پدرشوهر اونجا بودن و گفتن که خواهرشوهر بزرگ و شوهرش و بچه هاش هم بودن که چون سرما خورده بودن و تب داشتن دیگه برا شب نموندن و برگشتن گفتن فردا میایم!

حالا من هی متعجب میشدم ولی دوباره فک میکردم بیخود دارم متعجب میشم!

از این متعجب بودم که مادرشوهر اینا اصلا شبا نمیتونستن بیان اینجا بمونن ولی حالا از صبح اومده بودن، دیگه اینکه خواهرشوهر بزرگ هم با اینکه سرما خورده بودن ولی از صبح اومده بودن اونجا و از همه عجیب تر دوباره فرداش میخواستن برگردن!

به هر حال

اونشب گذشت و فرداش نزدیکای ظهر یکی از دخترای دایی شوشو همراه شوهرش و بچه اش و دوتا دختر مجردش اومدن اونجا!

یکم بعد ناهار دوباره اونیکی دخترش و دامادش همراه برادرشوهر کوچیک اومدن!

یه خورده دیگه گذشت یکی دیگه از برادرشوهرا و دو تا از پسردایی های یه دایی دیگشون هم اومدن!

بعد از همه اینا نزدیکای عصر خواهرشوهر بزرگ و متوسط و کوچیک هم یکی یکی اومدن!

خلاصه یهو شلوغ پلوغ شد!

منم هی نکته های قابل تعجب میدیدم ولی نمیدونستمم چه خبره!

مثلا یکی از دختردایی ها که اومد اندازه یه طلا فروشی به خودش طلا آویزون کرده بود

یا مثلا خواهرشوهرهای اینجاب مثلا اومده بودن کوه ولی لباسای تمیز و شال زرقی برقی و چه میدونم کفش غیر اسپرت پوشیده بودن!

یا اینکه تو اون ساعت همش یا مادرشوهر با برادرش میرفتن بیرون مشغول صحبت!

یا پدرشوهر با داییه!

یا زنداییه با یکی از دختراش!

بعد کلی از این پچ پچ کردنا و داخل و بیرون رفتنا یهو مادرشوهر رفت یه جعبه آورد و یکی از برادرشوهرا هم رفت آهنگ گذاشت و مادرشوهر هم به یکی از دختر مجردا گفت بیا روسری سرت کنم و خلاصه یهو مراسم نشان شد!!!

منم همین مدلی O_o حاج و واج و از همه جا بیخبر!

تازه با از لج این کارای قایم موشک بازیشونم با صدای بلند گفتم چه خبره الان؟ ولی هیشکی ج نداد :دی

بعد یکی از خواهرشوهرا افتاد کنارم منم متلک وار بهش گفتم الان دقیقا چه خبره؟ نامزدیه؟ عقده؟ عروسیه؟ خواستگاریه؟ چیه؟ (به خاطر اینکه برا مراسم اونیکی برادرشوهره که طلاق گرفته بود هم چیزی نه به پسرا نه به عروسای خانواده نگفته بودن و فقط خودشون خبر داشتن و اخر سر مثل مهمونا ما رو دعوت کردن مراسم!)

خلاصه مراسم نشان هم برگزار شد و قراره بنده یه عدد جاری مزخرف دیگه هم داشته باشم!

تو یکی از پستهای قدیم درباره اش یه چیزایی اشاره کرده بودم

اینکه دورا دور از آشناها شنیده بودم قراره این دختره رو بگیرن و کلی هم حرف پشت سر این دخترداییاشونه!

خب وقتی یه مشت دختر رو تک و تنها بدون سرپرست بفرستی شهر و براشون خونه جدا بگیری معلومه کارشون به کجا میرسه و حرفم پشت سرشون در میاد!

حالا ممکنه کسی بخونه بگه اینا ممکنه همش حرف مردم باشه یا تهمت باشه!

ولی خیلی چیزا رو نمیشه گفت! نمیشه اینجا نوشت و آبروی کسی رو برد!

ولی هرچه میگن حقیقت داره و خیلی حرفا هست که من نمیتونم بنویسم

در هر صورت مبارکشون باشه

۹۳/۰۸/۰۷
ناهید بانو

نظرات  (۳)

واااااای چقده جاری!!!!!!الان جاری جدیدت شد دوتا؟ مادرشوهرت بیاد یه کم به مادر شوهرمنم یاد بده شاید توفیق جاری داشتن نصیبمون بشه.
جالبه که مادرشوهرت بهت اطلاع نمیده.
پاسخ:

اینجا جاری بازاره خخخخخ

آره دوتا جدید و یه قدیمی و یه طلاق گرفته :دی

مادرشوهر است دیگر

۰۹ آبان ۹۳ ، ۱۶:۲۴ سمیرا نامجو

پس هم تفریح بوده و هم عاروسی..

پاسخ:
بعله

نمی دونم بگم مبارک باشه یا بگم تسلیت عرض می کنم!!!

دیگه چیز جدیدی هم نیست.کاملا به این خانواده و حرکات غریبشون درومدی فقط باید ضربات رو تیزبینانه وارد کنی تا حالشون به جاش گرفته شه.والا

عروس با سابقه ی اون خانواده ای این حرکات یعنی چی اصلا؟

حالا خصوصی بفرست ببینیم چه حرف هایی پشت سر ایشون بوده ک یه کانتینر دی

پاسخ:

فرقی نداره داداش همین که یادت بوده برام خیلی ارزشمنده

امسال تولدم دقیق افتاد تو تاسوعا خخخخخخ

آره واقعا... باید رو حرکاتم کار کنم اینطوری نمیشه :دی

خصوصی مصوصی نداریم حرفا جایی درز نمیکنه [شیطانک]