پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

دلم تنگ شده!

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

        برای شیطنت های بی وقفه،

       بیخیالی های هر روزه،

       ناز و کرشمه های من و آینه

       خنده های بلند و بی دلیل،

      برای آن احساسات مهار نشدنی،

حالا اما،

 دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده!

چه قدی کشیده طاقتم!

ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند!

چه شیشه ای بودم روزی،

 حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم!

به سنگ شدن می اندیشم،

اینگونه اطمینانش بیشتر است!

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را

قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است!

این روزها لحن حرفهایم اینقدر جدی است 

که خودم هم از خودم حساب میبرم...

در اوج شادی هم قهقهه سر نمی دهم!و تنها به لبخندی اکتفا می کنم!

چه پیشوند عجیبی است کلمه خانم!!!

همین که پیش اسمت مینشیند

تمامی سر خوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد،

و به جایش وزنه وقار ومتانت را

روی شانه ات می گذارد!

نه اینکه تمامی اینها بد باشد،نه!فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک حساس و شیرین درونم 

زیر سنگینی آن بمیرد!

متنی زیبا از تهمینه میلانی.

چه حرف دل منم هس ناهید....

 

دوس دارم هزران بار بخونمش

حرف دل همه کساییه که به این نقطه رسیدن
منم هربار که میبینمش میخونمش
بسیار بسیار زیبا بود،باتشکر

بسیار بسیار ممنون از تو دوست عزیز

با تشکر

چه دیر به دیر پست میذاری آخه :(

نمیدونم چه مرگم شده!

حس نوشتنم پریده :(((((

دلم هوایی شده است

برای آن زمانهایی که تو را طلا صدا می کردم بی آنکه بشناسمت

برای آن زمانهایی که از پشت سطور نوشته می خواندمت بی آنکه دیده باشم تو را

برای آن نوشته هایی که بوی تو را می داد و لحظات ناب دخترانگی هایت بی دغدغه تر از همیشه

برای حسی که مرا تا قلعه می برد

برای شنیدن تک تک کواک کواک های اردکان سرزمینت

برای آن دمی که تو را پرنسس صدا میزدم

برای لحظه دیدار کارتی از یک عروسی که در آن نام تو به عنوان عروس حک شده بود و مرا در کافی نت به صندلی میخکوب کرد

برای شادی و اشکی که پس از دیدن نامت در آن لحظه در دل و گونه ام درخشید

برای لحظاتی که در غربت تنهایی هایم نقش دیوانگی هایم را بر غار بی کسی هایم نقاشی می کردم و دست تو مرا از همه تنهایی ها بیرون کشید و در آغوشش فشرد و تا التیامم نبخشید رهایم نکرد

هوایی شده ام آری

برای بانوی خاطره ها، برای بانوی همیشه لبخند

ناهید بانو

وااااااو مرسی داداش
دمت گرم
یه جاهاییشو خیلی دوس داشتم یه جاهاییش نه
ولی در کل دستت مرسی
قشنگ بود🌷
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan