پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۰۳ دی ۹۳ ، ۱۴:۴۶

اصن عشق است خواهرشوهر!!!!

هفته پیش ساعت یازده و نیم شب یهو یکی در زد و تا منو شوشو گفتیم کیه در باز شد اومد تو

خواهرشوهر بزرگه بود با دوتا دخترش

تعجب کردم بعد مدتها چطور شده اومده پیشمون O.o

خودشم معلوم بود خجالت میکشه، گفت ناهید کاموا آوردم برات، برا بهار و مریم شال و کلاه ببافی

من: :|

اون: :))

بعدش ادامه داد که یا اگه تونستی خودت بباف، اگرم نمیتونی و زخمتت میشه برام توضیح بدی خودم یاد میگیرم میبافم!

حالا من نمیدونستم چی بگم! یهو بعد مدتها اومده بالا، بدون اینکه هم بهم از قبل خبر بده و بپرسه که من میتونم اصن، وقت دارم یا نه، ورداشته کاموا خریده آورده، داداششم (شوشو) که الان نشسته و من نمیدونم نظر اون میتونه چی باشه، تو رودربایسی شدیدی گیر کردم گفتم باشه مشکلی نیست

چشمتون روز بد نبینه که دیوونه ام کردن، چقد فک میزنن هم خودش هم دختراش

اصلا من نمیدونم دخترای نیم وجبی که سر از بافتنی در نمیارن غلط میکنن هی سوال میپرسن میگن این چه مدلیه، این چطور بافته میشه، این اسمش چیه، این میل چرا شماره داره و از این دری وریا!

مامانشونم که از بافتنی فقط یه زیر و رو بلده

چقدم که وسواسیه و این وسواس به دختراش هم سرایت کرده

حتی حوصله نوشتن حرفای مسخره اشون رو هم ندارم

خلاصه بگم! (البته هرچقدش رو خلاصه کنم بازم طولانیه جریان)

برا هرکدوم دوتا کاموا خریده بود، میگفت با اینا هم شال بباف هم کلاه هم اگه اضافه اومد دستکش!

گفتم با این دوتا کاموا فقط میشه همون کلاه رو بافت، اگه شال هم میخوای باید بری باز کاموا بخری

بعدش دختراش که میگفتن ما شبیه کلاهی که برای فاطیما(دخترخالشون) بافتی میخوایم، یه ذره بزرگتر باشه، که کج بزاریمش سرمون

بعد مامانشون عاشق شال و کلاه خودم شده و میگفت نه مثل مال خودت باشه

اونا هم هی غر که نه اونمدلی

برا یکیشون که یه مدل در نظر گرفتم و با هزار زحمت راضیش کردیم که اونمدلی ببافیم

همون موقع هم شروع کردم به بافتنش و توضیح دادن واسه خواهرشوهره

چقدم که ادعاش میشه و میخواد ره صد ساله رو یه شبه طی کنه

یه ذره هنوز از اینیکی بافته بودم هی میگفت نه یه توضیح هم بدی میفهمم! در صورتی که یه ساعت فقط توضیح دادم که این بافته قراره چطوری به کلاه تبدیل شه!

میگفت یه ذره از این بباف بعد شالشم همینطور رو هوا توضیح بده برام دستکش هم بگو چطور بافته میشه، بعد از کاموای بهار هم شروع کن بباف ببینم اون مدل کلاه رو قراره چطور ببافی!

یعنی فقط دلم میخواست کله ام رو بکوبم تو دیوار از دستشون

تا ساعت یک و نیم شب اونجا بودن نصف کلاه مریم رو بافتم و برای خواهرشوهره ادامه اش رو توضیح دادم و قرار شد کلاه بهار خانوم رو هم فرداش شروع کنم به بافت

بماند که چون کاموا کم بود فرداش منو برد خرازی و چقدم اونجا وسواس به خرج داد و فروشنده ها هم دیوونه شدن از دستش!

بعد از ظهرش رفتم پایین برای ادامه توضیح اون کلاه و بعدشم شروع کردم به بافت کلاه بهار خانوم

ساعتای یک بعد از ظهر بود رفتم تا حدود ساعت 5 کلاه رو تکمیل کردم خیلی هم از نظر خودم خوشگل و باکلاس شده بود، یه لحظه رفتم بالا کار داشتم و برگشتم، وقتی برگشتم دیدم خواهرشوهره با یه حالت لوس و خجالت زده ای نگاهم کرد و گفت ناهییییییید، میگم کلاهی که بافتی رو باز کنم!

گفتم چرا!؟ گفت بهار پیشمون شده گفته مثل کلاه خاله ناهید میخوام!

یعنی اون لحظه دوس داشتم عین دیوونه ها بپرم رو خودش و دخترش و دونه دونه موهای سرشونو از غصه بکنم!

از بس این خواهرشوهره وسواسیه حالا خودم میدونستم نشسته مخش رو زده و دل دخترش رو زده

خلاصه گفتم من کاری ندارم هرکاریش میکنی بکن و رفتم بالا که یه ذره از عصبانیتم کم شه کاری ندم دستش!

دوباره وقتی برگشتم دیدم بازش کردن!

شب که مثلا قرار بود برن دوباره اومد بالا و یه خورده معذرت خواهی کرد و چرت و پرت گفت و بعدش دوباره اصرار کرد که کامواها رو بزاره پیشم تا مثل کلاه خودم براش ببافم!

از رو ناچاری قبول کردم ولی از اون هفته تا الان کامواهاش رو انداختم تو اتاق بهشون دست هم نزدم! اصلا حوصله ام نمیکشه!

 

ولی چند وقت پیش یه کلاه تو نت دیدم انگری برد، امیرعلی هم عاشق انگری برده، خودم دلم خواست براش ببافم، براش هم بافتم، هم خودش خیلی خوشش اومد هم جاری کلی ذوق کرد

راستی امروز یه سر به جاری زدم یه خبر بهم داد، گفت که تازه فهمیده حامله است و یه بچه دیگه تو راه داره، کلی خوشحال شدم براش و دوباره یه خورده هم سر به سرش گذاشتم که امیرعلی خودش خسته امون کرده انقد فک میزنه و اذیت میکنه حالا دومی رو چیکارش کنیم!

۹۳/۱۰/۰۳
ناهید بانو

نظرات  (۳)

۰۴ دی ۹۳ ، ۰۷:۱۶ سمیرا نامجو

چقددددددددددددد کلاه امیر علی خوشگله ...اگه اون یکی بچه جاریتم به

 

دنیا بیاد شکل امیر علی بشه که خیلی جیگره....

 

ناهید منم انقده دوس دارم بافتنی ببافم.گاهی به سرم میزنه کاموا بگیرم و

 

شروع کنم ولی راستش باید منم کمک بگیرم ازت

 

ناهید الان تو دلت میگی سمیرا تو دیگه سیریش نشو تو رو خدا.خخخخخخ

 

جیگرتووووووووووووووو برم مناااااااااااااااا

پاسخ:
واااااااااااااای سمیرا فک کن چه شود وقتی اونم به دنیا بیاد و بزگ شه حرف بزنه!
یعنی من باید برم عمل کنم چندین درصد به گنجایش مخم اضافه کنم که وقتی رفتم پیششون یا اومدن پیشم کله ام منفجر نشه!
امیرعلی که دوبرابر مامانش حرف میزنه بعد وقتی مامانش داره صحبت میکنه امیرعلی حسودیش میشه و دوس داره همش اون تو کانون توجه باشه و با اون حرف بزنیم برا همین میپره تو صحبتای مامانش و شروع میکنه به حرف زدن و شیطنت کردن، جاری هم صحبتش رو قط نمیکنه همونطور ادامه میده و صداشو میبره بالا، بعد امیرعلی هم کپ مامانشه رفتاراش اونم صداشو میبره بالا خخخخخخخخخ فک کن من چه زجری میکشم و قراره چند درصد دیگه بهش اضافه شه :دی
تنبل خب بباف دیگه منتظر چی هستی؟
تو اصلا اگه شروع کردی به بافتنی سیریش شدنت پیشکش
باز هم اثری دیگر از خانومه هنرمند. چه خواهرشوهر پررویی،خیلی رو دادی بهش. من بودم میزدم مثل انجیر وابشه. )شیطون میشویم(
پاسخ:
اینو شدیدا باب میلم اومدی (بزنی مثل انجیر وابشه) خخخخخخخ
من بهش رو ندادم والا خودش کلا پروه
واقعا خوشگل بافتی .من یه لحظه فکردم حاضریشو خریدی
دس مریزاد دمت گرم بابا آبجی جون
پاسخ:
ممنون شازده جان، لطف داری
کامنتت خیلی انرژی بخش بود، مرسی