پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

راه ارتباطی من با خدا....

یادمه قبلنا یه صفحه Word داشتم تو سیستمم، که توش هر روز برای خدا مینوشتم!

درد و دلام، راز و نیازام همه اونجا نوشته میشد که یادم نرن!

که خوبی هایی که خدا در حقم میکنه برای همیشه پا برجا بمونن که خدایی نکرده یه موقع سختی ها بهم فشار نیاره و ناشکر بشم و همه رو گردن اون بندازم!

همیشه حتی تو مشکلات با داشتن اون صفحه تو اون مشکلات میگشتم و برای خودم حکمت خدا رو توشون پیدا میکردم و با شکرگذاری از خدا یادداشتش میکردم که اگه یه موقع یادم افتاد و ناراحت شدم با خوندنش یادم بیار که چه حکمتی توش بوده و به جای ناراحتی خوشحال باشم!

اینطوری دلمو قرص و قوی میکردم نسبت به همه چی چه مشکلات چه خوشی ها چه ناخوشی ها

همیشه شکر گذار بودم

اون صفحه همه ی دنیای من بود، وقتای بیکاری هم مینشستم مرورش میکردم

ولی زمانی که سیستمم رو فرمت و پاکسازی کردم و فرستادم برا آبجیم اون اطلاعات رو تو یه سی دی رام رایت کردم که بازم داشته باشمشون

اما دیگه اون صفحه کم کم فراموشم شد!

دیگه توش ننوشتم

دیگه با خدا حرف نزدم!

از همون موقع تا الان همیشه احساس یه خلاء تو زندگیم میکنم

حتی با اینکه نماز میخونم اما حس میکنم فرسنگها از خدا دور شدم

حس میکنم دیگه مثل قبلنا حواسش بهم نیست و منم حواسم به اون نیست

برای همین امروز خیلی بد بودم خیلی!

چون که به خاطر یه سری مسائل که تو ذهنم مرور کردم و اعصابم بهم ریخت اونو مقصر دونستم!

همشو انداختم پای اون

الان خیلی دپرسم از دست خودم

میخوام حالا که دیگه تو اون صفحه نمینویسم به جاش اینجا بگم که خدا جونم معذرت میخوام... پشیمونم از حرفم

اینجا بنویسم که یادم نره این روز رو!

این حرف زدن و درد و دل کردن با خدا خیلیییییییییییییی بهم آرامش میده..

 

بعضی وقتا وقتی باهاش حرف میزنم گوله گوله اشک هم میریزم...

 

تو دور نشدی قربونت برم...همین که تو نماز صداش میزنی و همشم به

 

یادشی برای خدا با ارزشه...

 

برا منم دعا کن ناهید..تا از این بلاتکلیفی و این دوران کوفتی عقدی در بیام

و برم سر زندگی..هی هی هی

............

الان تو دلت میگی سمیرا انقدر ناله نکن.خخخخخخخ

خدااااایا خودت بیا درد دل این دختره قر قرو رو بشنو و ببر بندازش سر خونه زندگیش خخخخخ
فدای تو و مهربونیات
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan