پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

یه روزی میاد...

یه روز میاد من و تو یه نی نی داریم...
کوچولوی کوچولو...
انقدر که بلد نیست راه بره...
پوشک میپوشه...4 دستو پا میره...
دستاشو میگیریم تا یکم وایسته...
اما میافته...
دیگه خسته میشی...
دراز میکشی بغلشو داد میکشی عسل بابا کیه؟
اما نینیمون نمیتونه حرف بزنه...
گنگ بهت خیره میشه...
منم شاهد این صحنه هام...
میگی بهت گفتم عسل بابا کیه توله ی من...
اما یه روز میاد دو سالش میشه...
یکم حرف میزنه...
لباسامو میپوشه و میگه بابایی خوشگل شدم؟!
میگی بزغاله این که لباسای خانم منه...
میگه بابایی بهش نگیا اما من لباساشو پوشیدم تا باتو ازدواج کنم
من میگم نخیر نخیر قبول نیست...
این شوهر منه...
عشق منه...
کسی حق نداره باهاش ازدواج کنه...
مال خودمه...
میگه عیب نداره ...این توله میشه هووت...قبوله؟؟
من و نینی دوتامون جیغ میکشیم قبوله...و محکم بغلت میکنیم...
مطمئنم میرسه اون روز...
منو تو بهترین مامان و بابا میشیم...

خیلی قشنگ بود....
تشکر ویژه
ایشا.. اون روزا هم می رسه به زودی... 
ایشالله
ممنونم
ای جان عزیز ِ دلم .. :**
:)

چقده قشنگ و قشنگ و قشنگ (آیکون قلب ملب و این حرفا)

 

درد گرفته دل منم نی نی خواست با این شعرت خو

ایشالا توام به زودی میری سر خونه زندگیت و چند وقت بعدش مامان میشی عزیزم
سلااام وای چقد قشن
ایشالا خدا زود زود یه نی نی تپل ناز بهتون بده
ممنون عزیزم
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan