پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۱۰ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۹

ماجرای جاری زینب1

جاری زینب رو وقتی که تازه خواسته بودن من خب شناخت قبلی ازش نداشتم و ازدواجشونم انقدر سریع و همونطوری که قبلا گفتم بدون اطلاع قبلی به ما انجام شد و من غیر از یه بار و روز عروسی حتی از نزدیک هم ندیده بودمش!

کلا خیلی کاری به کارش نداشتم، خب به هر حال یه عضو جدید بود و من نمیدونستم چه تیپ اخلاقی داره و چطور باید باهاش برخورد داشته باشم و خیلی کم میدیدمش، اونم وقتایی که میرفتم پایین

از همون موقع شده بود بهترین عروس خانواده و از اونجایی که افراد قلعه به خون من و جاری زهرا تشنه بودن کاملا مشخص بود رفتارها و محبتایی که به زینب میکنن کاملا واسه بالا اوردن حس حسادت و حرص دادن ما هستش که ما هم با توجه به شناختی که این چند ساله از افراد قلعه کسب کرده بودیم هیچ کدوم از رفتارهاشون برامون مهم نبود و کاری به کارشون نداشتیم و اکثر وقتا میگفتیم بازم خوش به حال اون که حداقل اون رو دوست دارن و باهاش رفتار خوبی دارن، خدا کنه همیشه همینطور باهاش باقی بمونن ما دوتا به درک!

البته من هیچ وقت با افراد قلعه علنا جرو بحث و کدورتی نداشتم اما خب خیلی از رفتاراشون یا حرفایی که از پشت سر میشنیدم که راجع بهم میزنن میدونستم که به خونم تشنه هستن و اصلا دل خوشی ازم ندارن اما من با بیخیالی خودم نسبت به حرفهاشون کاری میکردم بیشتر حرص بخورن! به هر حال کسی که میره پشت سر یکی دیگه پیش یه نفر دیگه میگه حتما طرف خودش رو میشناسه و میدونه این بابا ممکنه بره و حرفایی که اون زده رو بزاره کف دست طرف... ولی من با بیخیالی از همه این حرفا میگذشتم هرچی بدی میکردن بازم با خوبی جواب میدادم، خوبی هام هم اینطور بود که هر موقع میرفتم پایین اگه میدیدم مادرشوهر مشغول کاری هستش بهش کمک میکردم، خیلی وقتا میرفتم غذا براش میپختم و بدون اینکه حتی خودم لب بزنم یا تعارف بزنن که بمون همینجا شام یا ناهار بخور بعد از پخت غذا پا میشدم می اومدم بالا و بعدش مشغول پخت و پز واسه خودم میشدم، یا دیگه اینکه هر موقع خواهرشوهرا کاری باهام داشتن انجام میدادم مثلا میگفتن تنهام باهام میای یه سر بازار یا دکتر منم میگفتم من که چیزی ازم کم نمیشه چه اشکال داره و باهاشون میرفتم، یا برادرشوهرا و خلاصه هر چی بیشتر بدی میدیدم بیشتر خوبی میکردم میگفتم شاید خودشون یه روزی از خودشون خجالت کشیدن و درست شدن!

از این حرفا بگذریم بریم سر بحث جاری...

خلاصه این عروس جدید شده یه جورایی انگار شده بود پرنسس قلعه و همه سر دست حلوا حلواش میکردن

مادرشوهری که حتی الانش هم هرچی فکر میکنم نمیدونم اخرین باری که اومده بالا اینجا کی بوده، دو سال پیش سه سال پیش واقعا یادم نیست، چون میگفت پاهام درد میکنه از پله ها بیام، حالا خیلی وقتا میدیدمش که میره بالا طبقه سوم در حالی که واحد خونه ما از همه نزدیک تره و پله زیادی نداره!

خواهرشوهرایی که هر موقع می اومدن و میدونستم پایین هستن میرفتم و بهشون سر میزدم یا روزایی که حوصله ام سر میرفت پا میشدم میرفتم خونه هاشون بهشون سر میزدم اما هیچ وقت نمی اومدن بالا یه سر به من بزنن مگه اینکه کاری باهام داشتن و اونم خیلی سریع و سرپایی

هیچ وقت هیچ کدوم این رفتارها نزاشت ازشون دلخوری به دل بگیرم و دل خودم رو پاک بود الکی چرکین کنم!

جاری هم هیچ وقت نمی اومدم پیش من، مگه اینکه روزایی که هیچکی تو قلعه نبود و از اونجایی که ادم ترسویی بود از تنهایی میترسید، روزایی که کسی نبود که بره پیشش می اومد پیش من

و اینطوری شد که در حد خیلییییییییی کمی با هم رابطه برقرار کردیم و از هم تا حدودی شناخت پیدا کردیم

به نظرم این جاری حتی از جاری زهرا که رفتارای حرص اور داشت خیلی بهتر بود و تنها مشکلی که داشت بازم این بود که زیاد حرف میزد و از خودش و خانواده اش تعریف تمجید میکرد و گاهی یادش میرفت چی گفته و یه حرف رو دو سه بار تکرار میکرد!

خلاصه فقط در حد سه چهار روز یه بار یا یه هفته یه بار میدیدمش

تا اینکه حامله شده بود حدود سه چهار ماهش میشد و حتی جنسبت بچه اش هم معلوم بود ولی بازم من بی اطلاع مونده بودم که حتی بهش تبریک بگم!

یه جورایی همیشه خبرها رو ازم قایم میکنن! و اینو مطمئنم که پیش خودشون فکر میکنن من آدم حسودی هستم و چشم دیدن خوشی کسی رو ندارم!

وقتی فهمیدم حامله است بهش تبریک گفتم و گفتم که من خبر نداشتم ببخشید که دیر تبریک گفتم و از این حرفا

رابطه من و جاری بازم مثل قبل خیلی کم بود و من خیلی از حال و روزش خبر نداشتم و گاهی یه وقتایی میرفتم بهش سر میزدم و حالش رو میپرسیدم و حس میکردم یه جورایی عوض شده! قبلا شاد بود و یه ریز حرف میزد اما الان دیگه اون ادم سابق نبود و خیلی به ندرت حرف میزد! گاهی هم می اومد پایین پیشم و همش میگفت اصلا حالم خوش نیست و دلم گرفته است و همش احساس بیقراری میکنم!

همینطوری که بیشتر از ماه های حاملگیش میگذشت بیشتر میرفت تو لاک خودش و من کم کم از زبون مادرشوهر فهمیدم که افسردگی گرفته! و بهم میگفت بعضی وقتا بهش سر بزن گناه داره و منم دلم براش میسوخت و با اینکه میرفتم پیشش و حتی یه کلمه حرف نمیزد و همش انرژی منفی نصیبم میشد اما بازم دلم به حالش میسوخت و بهش سر میزدم!

بگذریم، کم کم گذشت و بچه اش به دنیا اومد و چون از لحاظ روحی ضعیف شده بود نزدیک یک ماه فقط پایین پیش مادرشوهر بود و مواظبش بودن!

منم هر روز میرفتم بهش سر میزدم و گاهی سوپ براش درست میکردم میبردم و اکثر وقتا میرفتم کمک مادرشوهر و براش غذاها رو درست میکردم و میگفتم گناه داره!

حتی روزایی که مادرشوهر خونه نبود و زینب پایین تنها میموند و منم باشگاه بودم شوهرش بهم زنگ میزد اصرار میکرد میگفت تورو خدا زود برو خونه زینب تنهاست حواست بهش باشه و منم واقعا هرکاری از دستم بر می اومد انجام میدادم....

یه ماه که گذشت و بچه اش که یکم از آب و گل دراومد کم کم بند و بساطشون رو جمع کردن و رفتن بالا خونه خودشون

دخترش هر روز که بزرگتر میشد نازتر میشد و منم واقعا دست خودم نبود ناخودآگاه هر روز یا هر دو سه روز یه بار میرفتم بالا بهش سر میزدم و زینب هم کم کم داشت به حال اولش برمیگشت و از اون افسردگی در می اومد...

بقیه اش رو تو پست بعدی مینویسم که برای امروز خیلی طولانی نباشه :)


در حال گشت و گذار تو مطلبای قدیم وبلاگم بودم که تو بلاگفا مینوشتم یهو به این مطلب برخوردم، الان هم دقیقا همین حال رو دارم :دی

۹۴/۱۲/۱۰
ناهید بانو

نظرات  (۱)

سلام خوبی؟
خیلی خوبه که جواب بدیو با خوبی میدی واقعا افرین داری
من تو خودم این قابلیتو نمی بینم فقط کسیو که بهم بدی کرده از زندگیم می ندازم بیرون بسته به میزانش واسه همیشه :(((
پاسخ:
واقعا نمیدونم قابلیت خوبی هستش یا نه اما خیلی وقتا هم قابلیت عذاب اوری میشه و اعصاب ادمو خراب میکنه
ولی اینکه طرف رو بندازی بیرون از زندگیت حس میکنم خیالت خودت راحت تر میشه