پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۹

ماجرای جاری زینب2

حالا که از افسردگی در اومده بود مثل روزای اول ازدواج بازم پرحرف شده بود و هر روز میرفت پایین و بعضی وقتا هم می اومد پیش من یا بازم پایین میدیدمش اما الان یکم روابطمون بیشتر از قبل شده بود

بیشتر از قبل میشناختمش و با روحیات و اخلاقش آشنا بودم

تا اینکه یه روز که بالا پیشش بودم و دخترش خوابیده بود یهو شروع کرد به درد و دل کردن!

گفت ناهید من از وقتی اومدم تا الان تو رو امتحان کردم و زیر نظر داشتم، حتی یه بار هم ندیدم پشت سر کسی یا پشت سر مادرشوهر اینا حرفی بزنی، هر موقع هر کاری بوده انجام دادی، بد کسی رو نخواستی راه خودت رو اومدی و رفتی... واسه همین بهت اعتماد دارم و میدونم اگه برات درددل کنم پیش کسی نمیگی ولی واسه اطمینان بهم قول بده پیش کسی نگی و شروع کرد درد و دل از روز اولی که ازدواج کرده و چه ها از خواهرشوهر و مادرشوهر اینا نکشیده و چیا بهش نگفتن و دم نزده تا روزی که حامله شده و افسرده شده و چه بدیهایی از شوهرش دیده و خلاصه حسابی درد و دل کرد!!!

راستش یکم جا خورده بودم! با توجه به رفتارای مادرشوهر اینا که نسبت بهش میدیدم و میدونستم دوسش دارن هیچ وقت هم ندیده بودم بین خودش و شوهرش کدورتی پیش اومده باشه (یعنی یه جورایی از ظاهر قضیه) هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی برسه بخواد بیاد پیش من بدیهای اونا رو بازگو کنه! بدیهایی که خودم همه رو میدونستم و سر خودم هم اومده بود! و حتی فکر میکردم انقد به اونا وابسطه هست که اگه یه روزی ناخواسته یه حرفی از دهنم من و زهرا نسبت به خانواده مادرشوهر بیرون بیاد میره میزاره کف دستشون!

ولی حالا داشتم برعکسش رو میدیدم! فقط به حرفاش گوش میدادم و میگفتم از جانب من خیالت راحت چیزی نمیگم، ولی خودم هنوز هم بهش اعتماد نداشتم که حتی حرفاشو تایید کنم و بگم درکت میکنم!

خلاصه این روز درد و دل گذشت و همین درد و دل کردن باعث شد رابطه ما عمیق تر بشه... مخصوصا که اون مطمئن شده بود من حرفی به کسی نمیزنم و اینطوری شد که رفت و امدش به خونه ما بیشتر شد

راستش من اوایل زیاد حوصله اینکه یکسره و هر روز برم پیشش یا بیاد پیشم رو نداشتم ولی اون هر روز صبح که میشد اگه دخترش بیدار بود که خودش می اومد پایین اگرم خواب بود زنگ میزد میگفت تو بیا بالا یا وقتی میخواست بره پایین از دم در ما گه میگذشت اول منو صدا میزد و میگفت میرم پایین توهم بیا ظهر بعد رفتن شوهرش باز می اومد و حتی شب هم بهم زنگ میزد میگفت اگه بیکاری بیا بالا

منم کم کم به وجودش عادت کردم و خیلی با هم صمیمی شدیم

بعضی وقتا بازم درد و دل میکرد و منم جرات اینو پیدا کردم که بهش دلداری بدم و بگم درکت میکنم و چها که این پنج ساله از دستشون نکشیدم و این حرفا، البته من خیلی وارد ریز جریانات نمیشدم اما اون چون خیلی پر حرف بود باید کامل و تمام حرفاشو میزد

حتی گفت که ناهید باور نمیکنی چقد از خودم ناراحتم که دیر تو رو شناختم و همشم به خاطر افراد قلعه بوده

میگفت اوایل که تازه اومدم که شناختی نسبت به تو و زهرا نداشتم از همون روز اول شروع کردن پیشم از تو بد گفتن که یه موقع نری پیش ناهید و باهاش رابطه نداشته باشی و این دخترعموی ماست و خودمون میشناسیمش چه ادمیه و چطوره و خلاصه حسابی منو الکی پیش زینب خراب کرده بودن!

یا میگفت وقتایی که می اومدی پایین همین که میرفتی بالا هنوز پاتو از در نذاشته بودی پشت سرت شروع میکردن بد گفتن!

منم فقط پیش خودم میگفتم این دختر عموشونه و وقتی پشت سر اون اینطوری بد میگن پشت سر من هم حتما بد میگن و فقط تاسف میخوردم و انگار زبونم رو بسته بودن که بهشون حرف بزنم! بعد اونم که افسردگی گرفتم و حتی چها نشنیدم که به خودم گفتن حتی زمانی که پایین بودم حرفاشون رو میشنیدم اما بازم زبونم انگار بند اومده بود که حرفی بزنم یا از خودم و شما دفاع کنم... و میگفت ولی الان فرق کرده، الان تو رو از خواهرای خودم بیشتر قبول دارم و فقط امیدوارم بشنوم پشت سرت حرف بزنن تا جوابشون رو بدم

من خودم میدونستم اونا چطور موجوداتین و حرفاشون اصلا برام مهم نبود و بازم کار خودم رو انجام میدادم و کاری به کسی نداشتم

اکثر وقتا به جاری میگفتم بیخیال این حرفا و بحث رو عوض کن و الکی خودت رو حرص نده اما بازم بعد یه خورده میدیدی مخش میرفت سمت این حرفا و ول کن نبود و میگفت دست خودم نیست یهو میان، میگفت یه مدته بدجور این حرفا تو سرم میچرخه و حرصشون رو میخورم

این حرفا رو کم کم پیش شوهرش هم بازگو کرد و از اونجایی که شوهرش اخلاقای خیلی گهی داره زندگی قبلیشم سر همین چیزا از بین رفت اصلا حرفای زنش رو قبول نمیکرد و فقط و فقط پشت مادرش و خواهراش رو میگرفت و همین چیزا کم کم باعث شد بینشون کدورت هایی پیش بیاد

شوهرش خیلی ادم سوءظن دار و شکاکی بود! و من واقعا اینو نمیدونستم، زینب خودش اشاره کرد و یه بار گفت که وقتی دخترم رو پیش تو شیر میدم، موقعی که میری بهم حرف میزنه و میگه تو چرا جلو ناهید به بچه شیر میدی! بهش میگم خب بچه گریه میکنه میشه بهش شیر ندم! نکنه ناهید نامحرمه و من نمیدونم! یا میگفت وقتایی که یقه لباسم یکم بازه و تو هستی اشاره میده میگه برو لباستو عوض کن! یا شلوارت تنگه و از این حرفا، یا نمیذاشت تنهایی جایی بره! یا اصلا خیلی وقتا کلا نمیزاشت از خونه بیرون بیاد و خیلی از این دست مشکلات که غیر از اون قسمت شکاک بودناش خیلی از این رفتارا رو دقیقا شوشو هم داره و من واقعا زینب رو درک میکردم که چه میکشه!

خلاصه کم کم کدورتایی سر یه مضوعاتی و یه حرفی که خواهرشوهر بزرگ (عفریته) به زینب زده بود یه بحثایی بالا گرفت و زینب هم بچه اش رو زد زیر بغلش و گذاشت رفت خونه خواهرش!

ادمه دارد .... :))

۹۴/۱۲/۱۲
ناهید بانو

نظرات  (۲)

په موجوداتی هستن اینا!
اووووف !
دنیا دار مکافاته!!به وقتش خدا خودش همه چیز و نشون میده بهشون!
مامان بابای منم دخترعمو پسرعمو هستن و مادرمنم چندسال طبقه بالای خونه مادرشوهر زندگی کرده همه مشکلای که توالان داری حتی خیلی بدترشو داشت
الان حالا روزشون تماشاییه!
پاسخ:
اره به اینکه دنیا دار مکافاته شدیدا اعتقاد دارم و میدونم کاراشون بی جواب نمیمونه واسه همینه حرص زیادی نمیخورم
سلام خوبی؟
خدا به داد تو و زن داداشات برسه..ایشا که به همین زودیا این خواهر شوهر بزرگه و کلا همشون متوجه اشتباهاتشون بشن و دست از سرتون بردارن...
حالا فهمیدم که درس خوندن اسون ترین کاره:)
همیشه شاد و موف باشی عزیزم
پاسخ:
خخخخخخ زن داداشام نه جاری هام😁
اینا از وقتی بچه بودن همین اخلاقا رو داشتن و درست بشو نیستن متاسفانه ولی بازم انشالا
اره همون درس خوندن اسونتره تو به درسات برس غر هم نزن خخخخخ
فدای تو