پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۲۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۰

ماجرای جاری زینب 3

جاری زینب برای اولین بار تو زندگیش از دست خواهرشوهر بزرگ قهر کرد و رفت، ولی یه قهر بزرگ و آنچنانی نبود که بزاره و بره خونه باباش و روستای پدریش، قهر کرد و رفت خونه آبجیش و شوهرشم شب رفته بود دنبالش و طی یه سری جر و بحثها و رد و بدل شدن درد و دلا زینب به شرط اینکه دیگه با این خواهرشوهره هیچ ارتباطی نداشته باشن و اونم هیچ جوره کاری به کار اونا نداشته باشه و هیچ وقتم خونشون نیاد یا بچه اونو بغل نگیره و ببوسه و از این حرفا برگشت!

زینب با اینکه برگشته بود اما هنوزم تو زندگیشون به خاطر رفتارای مسخره شوهرش درگیری های خیلی کوچیک و بی سر صدایی داشتن

شوهرشم به خاطر افسردگی قبل زایمان زینب که برده بودش دکتر روانشناس ادعا میکرد که دختره دیوونه شده و زده به سرش و مریضه!

یه درصد هم پیش خودش فکر نمیکرد که دلیل کارای زینب رفتار خودشه و همش این ادعا رو داشت که اون دیوونه است....

از ریز جزییات بگذریم باز یه روز زینب حالش خوب نبود و سرما خورده بود و از روز قبلش و شب روز بعدش و اینا همش به شوهرش گفته بود منو ببر دکتر حالم خوب نیست و اونم همش پشت گوش انداخته بود و میگفت الکی میگی!

تا اینکه روز بعدش زینب اومد پیش من، گفت برام یه لحظه فاطمه رو بگیر برم آشغالارو بزارم سر کوچه و بیام، رفت و برگشت رنگش پریده بود، میگفت اصلا حالم خوب نیست، اگه میشه بچه پیشت باشه تا من میرم دکتر و برمی گردم، منم خب دیدم حالش بده اول بهش گفتم وایسا زنگ بزنیم شوهرت بعد اگه اجازه داد خودم میبرمت، حالت خوب نیست دلم نمیاد تک و تنها بری

اما چون از شوهرش عصبی بود و میگفت اون نمیزاره برم و الان میگه وایسا شب که اومدم شبم میگه خسته ام و نمیبره تو فاطمه پیشت باشه من میرم و میام و خلاصه چون برف بود منم یه چتر و یه جفت دستکش دادم بهش و رفت

حدود یه رب بعدش شوهرش بهم زنگ زد گفت فاطمه کجاست گفتم خوابه گفت ببرش پایین پیش مامانم تا الان خودم میام

هرچی گفتم بچه خوابه الان بیدار میشه و گناه داره گفت تو کاری نداشته باش بیدارش کن ببرش بده دست مامانم و یه جورایی عصبی به نظر میرسید

خلاصه منم بچه رو بردم پایین و یه کم گذشت با داد و هوار زینب و شوهرش تو حیاط خونه فهمیدیم که شوهرش فهمیده اون رفته دکتر و گفته بود چون بدون اجازه من رفتی بیرون حق خونه برگشتن نداری!

زینب اومده بود میگفت من اصن خونه تو نمیام میرم خونه ناهید اینا و بچه ام همون جاست، ولی شوهرش داد و هوار سرش کرد و دستشو گرفته بود میگفت خونه نیا بزار برو!

خلاصه خیلی درگیری کردن و برادرشوهر کوچیکه هم بودش اونم با مادرشوهره همدست شوهره شده بودن و دختره رو به باد حرف گرفته بودن و منم جرات هیچ حرف و اعتراضی نداشتم و دختره هم دید فایده نداره و هرکاری کرد بچه رو هم بهش ندادن و همون عصر برفی ساعت 6 از خونه زد بیرون و رفته بود ترمینال سوار ماشین شده بود و رفته بود روستای پدریش خونه بابا

بگذریم از این جریانات که جزییاتش زیاده و بعد از چند روز باز شوهره رفت دنبال دختره و برگردوندش سر خونه زندگیش

اما بازم هنوز بینشون مشکل بود و یه دو سه بار دیگه هم قهر و برگشت داشتن

شوهره بیشتر وقتا به من میگفت تو زینب رو تحریک نکن به خرید رفتن! تو باهاش نرو بازار! تو نمیدونم چی! اون مریضه یکم پرونده روانی هم داره به خاطر افسردگیش و اینا و منم نمیفهمیدم منظورش رو میگفتم من چیکارش دارم که بخوام تحریکش کنم ولی خب وقتی بهم میگه باهام بیا خرید نمیتونم بهش نه بگم، بعد این رفتار خودش به کنار که به من اینطوری میگفت بعد هر موقع کاری داشتن و بیرون میرفتن بچه رو خود شوهره می اورد می ذاشت پیش من! بعد از یه طرف یه روز به شوشو پیام داده بود به ناهید بگو رابطشو با زینب قطع کنه و نزاره بیاد خونتون!

گفتم به من چه مربوطه اگه راست میگه خودش نزاره زنش بیاد اینجا من کسی رو نمی تونم از خونه بیرون کنم و حتی به خود شوهره هم یه روز که بهم زنگ زده بود گفتم به من ربطی نداره و خودت نزار زنت پیش من بیاد

خلاصه همه اینا رو مخ بود و هر روز درگیری پشت درگیری تا من رک و پوس کنده به زینب گفتم شوهرت راضی نیست با من رابطه داشته باشی و بیای اینجا و همه مشکلاتتون رو از چشم من میبینه پس خواهشا دیگه پیش من نیا و من خودم دیگه پیشش نمیرفتم اما زینب میگفت برای خودش میگه من اینجا غیر تو کسی رو ندارم و از تو بدی ندیدم و هرچی اون بگه نیام پیش تو من هی میام!

این وسط من داشتم پای کارای اونا قربانی میشدم و نمیدونستم! نمیفهمیدم پسرعمو و دخترعمو و زن عمو و عموی خودم چه دیدی نسبت به من دارند و چطور دارن همه تقصیرا رو گردن من میندازن!

تا یه مدت من و زینب دیگه هیچ رابطه ای هم نداشتیم و دو تا باشگاه مختلف میرفتم و هر روز میرفتم بیرون باشگاه و از اون ور با دوستام بیرون میرفتم که یکم وقت بگذره و دیر بیام و مشغول اشپزی تا اون دیگه پیشم نیاد

فعلا بسه تا اینجا تا ادامه...

۹۴/۱۲/۲۶
ناهید بانو