پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۷

ماجرای جاری زینب 4

هرچی از دست جاری فرار میکردم و نمیرفتم پیشش و سعی می کردم نیاد اما باز هم می اومد

خب راستش منم دلیلی واسه بیرون کردنش از خونه نمیدیدم! نسبت به تمام افراد قلعه تنها کسی بود که باهاش رابطه داشتم و باهام رفتار خوبی داشت یه جورایی همدم هم شده بودیم اما خب رفتارای شوهرش قابل هضم نبود!

ولی به هر ترتیب بود من رابطمو با جاری کم کرد و در حد سلام علیک شده بود

سال جدید هم از راه رسیده بود من حتی نرفتم بهشون تبریک سال نو بگم و از شوهر جاری هم فراری بودم و خوشم نمی اومد به خاطر طرز فکرش نسبت به من و به خاطر حرف هاش باهاش حرف بزنم و داشتیم با شوشو وسایلمون رو جمع میکردیم که شوشو بره کوه پیش خونه داییش چادر بزنه و اونجا تفریح کنه و من هم برم خونه بابا و تعطیلات عید رو اونجا باشم که یهو جاری و شوهرش و بچه اش از پله ها پایین اومدن که برن پایین پیش مادرشوهر اینا که هم تبریک بگن هم زینب با مادرشوهر آشتی کنه و زینب من و تو راه پله دید و تا خواستم جیم بزنم که من رو نبینن صدای شوهرش اومد که گفت ناهید منم خیلی سرد گفتم بله که زینب گفت میخوای بدون خدافظی بزاری بری! گفتم آره دیگه چه کنم! بعدش اومد پایین و با هم روبوسی کردیم و به دخترش هم عیدی دادم و اونا رفتن پایین و ماهم یکم بعدش رفتیم

تو مدت تعطیلات هیچ رابطه ای با جاری نداشتم و خیالم از بابت کلی راحت شده بود که از شر خودش و شوهرش خلاص شدم

گذشت و گذشت تا تعطیلات تموم شد و سیزده بدر هم گذشت و دقیقا روز چهاردهم گوشیم زنگ خورد، خواهرشوهره کوچیکه بود سلام احوالپرسی کرد و الان یادش افتاد تبریک سال نو بگه و بعد تبریک گفت ناهید تو یه حرفی زدی که میخوام ببینم راسته یا نه! گفتم چی گفتم!؟ گفت پیش داداشم و زینب گفتی که من گفتم زینب دیوونه شده و زده به سرش من کی این حرفو زدم! منم بی رودربایسی گفتم آره زدی همون موقع که تو خیابون من رو دیدی و گفتی شنیدم زینب زده به سرش و منتظر بودی من تایید کنم تا بیای دوتا حرف دیگه بزاری توش و ببری بزاری کف دست برادرت، اینم بهش گفتم که من اگه میخواستم حرفی که زدی رو همون موقع می اومد بهشون میگفتم ولی نگفتم، الانم دلیل داره که این حرف رو زدم...

به این خاطر که برادرت ادعا داره من درام زندگیشو خراب میکنم و میگه تو به زینب گفتی دیوونه در حالی که من خودم از زبون شما شنیدم و حتی از شوهرش برگه بیماریشو دیدم که هزار بار نشونم داده به خاطر رفع اتهام از خودم مجبور شدم این حرف رو بزنم چون من اگه میخواستم اونا زندگیشون خراب شه همون موقع که تو به من اون حرف رو زدی میرفتم به زینب میگفتم، همه اینا رو هم با داد و هوار سرش گفتم چون که ادعای حق به جانبی به خودش گرفته بود و کباب نخورده و دهن سوخته دیواری کوتاه تر از دیوار من نمیدیدن و هر حرفی خودشون میزدن و مینداختن گردن من، چون زینب کسی نبود که از کنار حرفایی که نسبت بهش زده میشه و میشنوه ساکت بشینه و یه جورایی دنبال دعوا بود انگار و میخواست روشون رو کم کنه...

خواهرشوهره خودش و خواهرش اون روز میخواستن پشت تلفن به من حرف بزنن و چون همیشه منو آدم آروم و ساکتی میدیدن فک میکردن میتونن الکی متهمم کنن من هم در برابرشون ساکت وای نیستادم و تا اونجا که تونستم از خودم دفاع کردم و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهشون بدم محکومشون کردم و اونا هم که دیدن حریفم نمیشن حالا الکی زدن زیر گریه که ما تو دخترعمومونی چطور میایم پشت سرت اینطوری حرف بزنیم و اگه زینب چیزی پیشت گفته از خودش دراورده! در صورتی که حتی من حرفایی که میزدم و بهشون میگفتم چرا این چیزا رو پشت سرم گفتین و نمیگفتم از کجا شنیدم اما اونا که خودشون میدونستن پیش زینب حرف زدن میگفتن اینا رو زینب از خودش درمیاره و زینب فلان و بهمان و حالا میخواستن کاری کنن که یعنی ما طرفدار توایم و زینب آدم بده داستان!

اما من که خودم کور نبودم!!!!

بعد از این تلفن دوباره تو مراسم ختم مادربزرگشون باز خواهرشوهره نشسته بود ور دل من کلی غر غر و منم طوری محکم جوابش رو دادم که میترسید اونجا تو مراسم ختم صدامو بالا ببرم و آبرو ریزی شه واسه همین سکوت کرد و همش میگفت تو یه روز بیا خونمون من خودم برات تک تک حرفایی که زینب پشت سرت زده رو میگم

منم گفتم من نیازی به شنیدن این حرفا ندارم، هرکی میخواد بره پشت سرم حرف بزنه، هرکی پشت سر هرکی حرف میزنه یعنی نسبت به اون آدم حسودیش میشه و حتما منو از خودش سرتر میدونه که چشم دیدنم رو نداره، در ضمن من زینب خودش برام گفته چی پشت سرم گفته و من بخشیدمش! (این اخری رو از خودم درآوردم تا حساب کار دستش بیاد و اونم بعد شنیدن این حرف دهنش باز موند و دیگه چیزی نگفت)


ادامه...

۹۵/۰۸/۱۳
ناهید بانو