پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۰۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۷

ماجرای جاری زینب 5

از دعواهای خواهرشوهرا دیگه دیدم احترام گذاشتن زیادی بهشون فایده ای نداره و هرکاری از روی احترام براشون انجام میدن اونا فکر میکنن که من وظیفمه یا ازشون میترسم، برا همین به این نتیجه رسیدم که سکوت زیادی من باعث رفتارای اونا شده و واسه همین جریانات رو با شوشو در میون گذاشتم و خیلی از رفتارهاشون گلگی کردم! تا حالا هیچ وقت از ناراحتی هایی که نسبت به رفتار خونوادش داشتم شکایت نمیکردم اما الان دیگه همه چی فرق میکرد و منم همه حرفا رو بهش زدم، خب شوشو هم کلا خودش آدم کم حرفی هستش و حق رو به من داد ولی از رفتارهای خواهراش هم دفاع کرد و درست مثل باقی خانواده اش همه چی رو انداخت گردن زینب! در صورتی که زینب بیچاره تقصیری نداشت و هیچ آسیبی به من نرسونده بود و این خواهرهاش بودن که با من دعوا کرده بودن!

روز بعد این ماجرا و اینکه من از کنارش گذشتم و فک کردم با توجه به حرفایی که زدم و دفاعیاتی که از حق خودم کردم اونا دیگه بیخیال من شدن و به اصطلاح از من بیرون کشیدن! :|

اما مثل اینکه از نظر اونا هنوز ماجرا تموم نشده بود و دنباله هر حرف مزخرفی رو نمیخواستن ول کنن و هرجور شده میخواستن یه مقصر این وسط پیدا کنن و کی بهتر از من بیچاره!

واسه همین فردا ظهرش واسه خودم تو خونه نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد و شماره شوهر زینب بود! فک کردم باز لابد زنگ زده زینب جواب نداده و الان زنگ زده به من که بگه برو خبرش کن بگو بهم زنگ بزنه! یا شاید باز میخوان جایی برن و میخواد دخترش رو بزاره پیشم و .... جوابش رو دادم و تا گفتم الو دیدم صدای زینبه که داره گریه میکنه و با شماره شوهرش به من زنگ زده و فقط و فقط همین رو از زینب شنیدم که در حال گریه گفت ناهید تو رو خدا تو بگو من این حرف رو زدم!... و من فقط گفتم من نمیدونم راجع به چی حرف میزنی و صدای  داد و هواره شوهره از اون ور می اومد که خط و نشون میکشید و میگفت گوشی رو بده من و از دستش گوشی رو قاپید و یهو هرچی فحش از دهنش درومد به من گفت و گفت چی میخوای از زندگی من و گفتش که الان میام از خونه میندازمت بیرون و کلی فحشای زشت زد! و من که دیدم جریان اینطوریه فقط بهش گفتم از زن کمتری اگه نیای، بیا ببینم چطور بیرونم میکنی! بعدش تلفن رو خاموش کردم و هرچی دوباره زنگ زد جواب ندادم و قطعش میکردم و کلی اعصابم داغون شد سر این دو سه روزه که بعد تعطیلات عید پشت سر هم دارن با من سر چیزی که نمیدونم دعوا میکنن! بعدش خواهر زینب دیدم بهم زنگ زد اولش برداشتم گوشی رو دیدم باز شوهره است که با گوشی خواهر زنش زنگ زده و تا دیدم گفت الو و قطعش کردم و باز هرچی تماس گرفت رد تماس زدم و فهمیدم که رفتن اونجا خونه خواهر زینب و دعوا اونجا راه انداختن!

هرچی با خودم فکر کردم دیدم زندگی کردن پیش این وحشی ها که جواب خوبی هامو اینطوری میدن فایده نداره و حتی نمیدیدم که شوهر خودم هم طرفدارم باشه و کلی از رفتاهای خود شوشو تو زندگی هم شاکی بودم و کلی بدبختی داشتم که همه یهو در عرض چند دقیقه آوار شدن رو سرم، و به این نتیجه رسیدم که دیگه واقعا سکوت کردن در برابر اینا و حرف نزدن پیش خانواده ام فایده ای نداره و فقط باعث میشه که احترامم اینجا از بین بره و اونا هرجور دلشون میخواد با من حرف بزنن و فحشای رکیک بدن حتی!

واسه همین زنگ زدم به بابام و همه چی رو در کمال خونسردی توضیح دادم و گفتم پا میشی میای دنبالم و از این خراب شده ورم میداری میبری، بابام هم چون منو اینطور دید فک میکرد موضوع خیلی جدی نیست و گفتش اینطوری که نمیشه بزاری بیای و میخواست هرجور شده من کوتاه بیام که منم نشونش دادم که ناراحت و عصبی ام و گفتم اگه نیاین همین الان خودم پا میشم ماشین میگیرم میام! و بابام هم گفت باشه برو وسایلتو جم کن الان داداشتو میفرستم دنبالت

منم بعد جمع کردن وسایل و نشستن تو ماشین، زنگ زدم به شوشو و جریان رو بهش گفتم و گفتم که من رفتم بمون با داداشات و آبجی هات که هر بی احترامی دلشون میخواد به زنت بکنن!!!


....

۹۵/۱۰/۰۲
ناهید بانو

نظرات  (۲)

ایشالا خدا سزای عملشون میده. عجب آدمای بیکارین که جز پشت سر دیگرون حر زدن چیزی ندارن

پاسخ:
انشالا
ناهید بعدش چی؟الان برگشتی؟
پاسخ:
مینویسم شادی جون ادامه داستانو