پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

تو ماشین که زنگ زدم به شوهرم و گفتم من رفتم تو بمون و آبجی و داداشات و اینا، اون گفتش چی شده چی میگی!

گفتم از داداشت بپرس که نمیدونم سر چی زنگ زده هرچی از دهنش درمیاد به من میگه...

خودش با زنش مشکل داره منو چرا الکی قاطی میکنه!

شوشو هم فقط گفت که تو خب میزاشتی من بیام ببینم چه خبره!

منم گفتم اومدن تو هیچ فایده ای نداره، من رفتم، هرکی هر حرفی داره بیاد اونجا خونه بابام بزنه تا منم جواب بدم... خداحافظی کردم و گفت خداحافظ ....

خلاصه من با اعصابی خورد و دلی شکسته ولی ظاهری آروم و خونسرد رفتم خونه بابا...

بابا میگفت چیکار کنم!؟ زنگ بزنم به نورالله (برادرشوهری که به من حرف زده بود) و بهش حرف بزنم، گفتم نه لازم نکرده، مگه من بچه ام که بگم چون بهم حرف زدی بزرگترمو آوردم سرت! هیچکی هیچی به روش نیاره بزار تو شرمندگی خودش بمونه و همیشه که باهامون چشم تو چشم بشه کار زشتش یادش بیاد و با خودش بگه امروز دیگه اون روزیه که به خاطر اون کارم بهم حرف میزنن یا مواخذه میشم!

بعدش بابام گفت خب من الان چیکار کنم!

گفتم بزار اگه پیگیر شدن بیان اینجا من حرفامو بهشون میزنم...

گفتم که من دیگه اونجا برو نیستم...

گفتم که درسته از رفتار نورالله به شدت ناراحتم و به خدا واگذارش میکنم اما من آدمی نیستم که به خاطر بیشعور بازی نورالله وردارم بیام اینجا! مشکل اصلی من درواقع خودِ شوشوی ماجرا هستش! ولی این بهانه دستم افتاده که اگه کسی از فامیل فهمید من قهر کردم و اومدم بندازمش گردن نورالله و از شوهرم حرفی به میون نیارم!

گفتم که از زندگی راضی نیستم!

یه چیزای کم و بیشی بابا از زندگی من میدونست اما هیچ وقت از ریز جزئیات زندگیم پیش مامان و بابام درد و دل نکرده بودم و اونا فک میکردن من زندگی آرومی دارم!

گفتم بابا دیگه نمیتونم! آخه تا کی ادامه دادن به این وضعیت! تا کی سوختن و ساختن و دم نزدن! منم آدمم، منم واسه خودم یه ارزش و احترامی قائلم، منم رفتم که عین همه آدما تو زندگی خوشبخت بشم و خوش باشم!

این شش ساله دارم تو اون زندون میپوسم و تا حالا هر جور اونا گفتن رفتار کردم

شش ساله یه بار نشد بگه بیا بریم مسافرت! یا مسافرت پیش کش اصن بگه بیا این جمعه بریم تفریح!

شش ساله همه خریدای خونه با منه اما واسه همین خرجی گرفتن هم عین گدا باید یه ساعت فک بزنم تا آقا راضی شه پول بده که من برم خرید واسه خونه اما یه بار نشد از در میاد دست پر بیاد!

یه بار نشد داره میره بگه ناهید چیزی کم و کثر نداری شب با خودم بیارم!

یه بار نشد وقتی میره یه پول بزاره واسه من بگه این پیشت باشه اگه چیزی لازمت شد برو بخر!

بارها شده با دوستام رفتم بیرون دلم خواسته دعوت کنم بریم با هم بشینیم یه چیزی بخوریم اما پولی تو جیبم نبوده!

بارها با خواهرای خودش بیرون رفتم و بریز بپاش اونا رو دیدم ولی من همیشه الکی باید بگم من از این چیزا خوشم نمیاد و ادای ادمای قناعت کن و کم خرج رو درارم! اونم با وجودی که هزاران چیز لازمم بوده و باید میخریدم!

هیچ وقت مثل هیچ کدوم از این ادمای عادی نه تولدی نه جشنی!

شبم که میاد خونه خیلی سرد و ساکته و باهاشم حرف که میزنی همونطور ساکت بدون اینکه نگات کنه سرش تو گوشیشه تا خوابش میبره!

صبحا هم که عین جنازه از خواب نمیتونه بیدار شه و ساعت یک ظهر میره مغازه!

بعضی شبا میگه ساعتتو صبح بزار واسه هفت و نیم باید پاشم برم ساعت هشت کار دارم... میگم یه صبحونه آماده کردن که انقد وقت نمیبره چرا نیم ساعت زودتر! میگه واسه اینکه اون نیم ساعت تو تلاش کنی منو بیدار کنی! بعد من از ساعت هفت و نیم بیدار میشم و تا هشت که هیچ تا ده و دوازده و اخرشم تا ساعت یک همیشه تلاش میکنم که بیدار شه و اونم یا خودشو میزنه به خواب یا واقعا بیدار نمیشه، ساعت همیشه با کلی اخم و تخم بیدار میشه و هرچقدم میگم مگه قرار نبود زود بری پس چی شد، فقط با همون اخم میگه پشیمون شدم!

بارها شده بهش گفتم خب زبون که داری وقتی پشیمون میشی نمیخوای بری حداقل به زبون بیار بگو نمیرم که من خودمو اینور در راستای بیدار کردن جنابعالی جر ندم! ولی کی گوش بده!

و هزار و یه دونه دیگه از این مشکلات داشتم که کم و بیش برا بابا گفتم ، بیشتر وقتا عادت دارم حرفامو به جای اینکه به مادرم بزنم با بابام درمیون میزارم! چون مادرم فقط از روی احساس مادریش یه چیزی از دهنش درمیاد که حتی ممکنه باعث ناراحتی من بشه! و خیلی از این مشکلات رو اکثرا به بابا میگفتم و مامان تا حدودی ازشون اطلاع داشت و همش هم میگفت زده به سرت که بخوای به خاطر این چیزا زندگیت رو بهم بریزی! همه ما این مشکلات رو داشتیم! اما بیچاره اون از یه مشکل بزرگتر من بی اطلاع بود! (به مرور تو خاطراتم مینویسم)

توی این مدتی که من خونه بابا بودم شوهر عمه ام تو بیمارستان بستری بود و به کما رفته بود و هر لحظه ممکن بود فوت کنه...

شوشو هم به خودش زحمت نمیداد زنگ بزنه بگه الان مشکل تو چیه و چه کاری از دست من برمیاد! اصلا هیچ سراغی ازم نمیگرفت و این برای همه سوال شده بود که چرا شوشو اینطوریه! تنها کسی که طرفداری میکرد ازش پدرم بود و میگفت خب زنگ بزنه چی بگه!

میگفتم یعنی براش مهم نیست که من گذاشتم و رفتم! یعنی اصلا نمیخواد مشکلمون حل شه! نمیخواد به فکر چاره باشه! همین کارهاش و بی مسئولیتیاش تو زندگی عذابم میداد که ولش کرده بودم و اومده بودم

آخه اون زندگی که فقط مال من تنها نبود که براش میجنگیدم، اونم یه سهمی داشت

بعد از حدود یه هفته شایدم بیشتر دقیق یادم نیست از ماجرا گذشته بالاخره یه روز شوشو زنگ زد حالمو پرسید و گفت کی بیاد دنبالم!

گفتم هیچوقت نمیخواد بیای، گفتم تا الان کجا بودی! اصلا برات مهم نبود که سراغمم نگرفتی!

گفت خب گرفتار بودم! ولی من گرفتاری اونو درک نمیکردم و فک نمیکردم مهم تر از من گرفتاری وجود داشته باشه!

میگفت من اصلا تا الان به بابام اینا نگفته بودم تو رفتی! چه دروغ مسخره ای داشت به منی که خوب میشناختم خودش و خانوادشو میداد! برای غذا خوردن کافی بود فقط یه بار بره پایین تا اونا بفهمن! اصلا شوشو حرفی نمیزد داداشش که باعث و بانی ماجرا بود که براشون میگفت جریان رو!

تازه از اونجایی که دروغگو کم حافظه است، شوشو  میگفت من همون روز رفتم مغازه کلی به نورالله حرف زدم که با تو چکار داره بهت حرف میزنه، میگفت به خواهرم حرف زدم، به زن نورالله (زینب) حرف زدم، به خواهر بزرگه زینب هرچی از دهنم درومده گفتم! من میشناختم شوشو رو و میدونستم همچین ادمی نیست که بخواد به کسی الکی حرف بزنه و میدونستم آدمی هستش که یه کار کوچیم رو چطور بلده بزرگ کنه و میدونستم اگه فقط به داداشش حرفی زده الان داره الکی بزرگ میکنه ماجرا رو، یه بارم که زینب بهم پیام داده بود که حالمو بپرسه و اصرار میکرد که برگردم بهش گفتم واقعا شوشو اومده به تو خواهرت حرف زده! زینب گفت نه کی این حرفو زده! و فهمیدم که حدسم درست بوده و شوشو داره دروغ میگه!

خلاصه شوشو میگفت که برگردم و منم رک و پوسکنده بهش گفتم که دیگه از همتون بیزارم! و برنمیگردم

و شوشو فکر میکرد که من عصبی از برادرشم فقط و واسه همین اینطوری حرف میزنم و از اونجایی که مثل همیشه حتی حرف زدن هم بلد نیست فقط پشت تلفن بلده بگه خب دیگه چه خبر خوبی؟ یعنی این جمله رو صد بار تکرار میکنه! اگه بعد از یه سال بهت زنگ بزنه بلد نیست خیلی ساده بگه دلم برات تنگ شده فقط بلده بگه خب چه خبر خوبی؟ لعنت به اون غرور مسخره لعنتیش...!


ادامه داره...


۹۵/۱۰/۱۷
ناهید بانو

نظرات  (۲)

لعنت به غرور لعنتی
پاسخ:
لعنت
خوندمت ناهید گلی جونم.خوندمت

بیا بغلم بینم الهی فدات شممممم
پاسخ:
مرسی سمیرا جونم
فدات بشم الهی
دلم برات تنگ شده بود
بووووووووووووس