پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۴

و ناگفته های پس از دوشیزگی 2

قبل شروع به نوشتن ادامه ناگفته ها لازمه ذکر کنم

خودم میدونم اینا دیگه گذشته و نباید بهشون فکر کنم و باید فراموش کنم و انشالا بخت خوبی نصیبم بشه و از این حرفا، خودم همه اینا رو فوت آبم ولی اینجا، وبلاگ پس از دوشیزگی یه خاطراتیش جا مونده که لازم میدونم بنویسم... 

نه ناراحتم نه پیشیمون نه به گذشته فکر میکنم


حدود دو هفته از اومدنم به خونه بابا گذشته بود و اگه کسی از فامیل هم شک میکرد که من چرا این همه وقت اینجام میگفتم نورالله سر هیچی بهم حرف زده و منم دلخور شدم و اومدم....

چون هنوز تکلیفم مشخص نبود دوس نداشتم الکی بشینم و آسمون ریسمون به هم ببافم و یه مشت خاطره واسه کسایی تعریف کنم که میدونستم یه درصد هم به فکر من و زندگیم و ناراحتیم نیستن و تنها دلیل پرس و جو کردنشون از سر فضولیه، واسه اینکه مدتها سوژه واسه تعریف کردن داشته باشن...

همینطور روزا میگذشت و خبری قطعی از طرف شوشو نبود که بخواد بفهمه درد دل من چیه!

حتی چند باری اومده بود خونه عمه ام (خونه ما و عمه تو یه شهره و تقریبا همسایه هم هستیم و خونه شوشو اینا که دوران متاهلی اونجا بودم تو شهر دیگه) و حتی سه چهار روز هم وایساده بود اما به خودش نگفته بود یه سر به زنم بزنم ببینم چش شده!

گذشت و شوهر عمه فوت کرد و مراسم ختم گرفتیم و تو همون روزا بازم خود شوشو همونجا بود اما سراغی از من نمیگرفت و همین منو کفری تر میکرد!

تو همه اون روزها فقط بابا و مامان بودن که سعی میکردن با دلگرمی الکی (بدون اینکه از وضع زندگی من آگاه باشن و بدونن من چی کشیدم! شایدم میدونستن و به روی خودشون نمی اوردن، آره مطمعنم میدونستن چون قبلا خودم بهشون گفته بودم جریان اعتیاد رو بیشتر منظورمه) سعی میکردن منو بفرستن سر خونه زندگی که دیگه نسبت بهش دلسرد شده بودم، اما من راضی بشو نبودم

شوشو مشخص بود دیگه کم کم حساب کار دستش اومده که من حرفم واقعیه (قبلا که زنگ میزد همش میگفت خودت خسته میشی بر میگردی!) و شروع کرده بود تماس گرفتن و اصرار کردن به اینکه من برگردم و میگفت هر کاری بگی برات انجام میدم فقط برگرد، اکثر وقتا هم وقتی درد و دلام رو بهش میگفتم فقط بلد بود گریه کنه و تنها حرفی که زد و یکم باعث دلگرمیم شد این بود که گفت آره بهت حق میدم، هم از طرف خانواده ام هم خودم و تو فقط بگو من چکار کنم که برگردی

یه روز مونده به مراسم چهلم شوهرعمه یه روز فکرامو کردم و با خودم گفتم اینطوری نمیشه، درسته من قبلنا به شوشو گفتم که من تا جایی که بتونم تحمل میکنم ولی زمانی که بزار برم مطمعن باش اون روز اولین بار و آخرین باریه که قهر میکنم، اما نمیشد یه فرصت به خودم و زندگیم ندم، هرچند که برای من دیگه همه چی تموم شده بود، واسه همین تصمیم گرفتم واسش شرط بزارم و شب که زنگ زد بهش گفتم به شرطی برمیگردم که قبل از هرچیزی خونه جدا بگیری (شوشو خدا رو شکر از لحاظ مالی چیزی کم نداشت ولی خسیس بود حسابی و البته با کل داداشهاش و پدرش شریک)، دیگه اینکه یا خرید خونه رو خودت انجام بدی یا باهم یا اگه قراره من باشم پول خرجی درست حسابی رو خودت همیشه بدی نه اینکه من عین گدا یه ساعت منت بکشم، و حتی یه خرجی به عنوان نفقه واسه خودم باید در نظر بگیره، من حتی نفقه هم ازش نمیگرفتم و خیلی باهاش راه می اومدم اما هیچوقت درک و شعور نداشت، و اخلاق هاش رو درست کنه، وقتی اینا رو بهش گفتم خیلی خوشحال شد و قبول کرد و قول داد همه رو انجام بده

البته یادم رفت بگم، من قبل اینکه خودم مستقیم اینا رو به شوشو بگم با بابام در میون گذاشتم، و گفتم چون ممکنه حرف منو الکی فرض کنه و انجام نده تو اینا رو بهش میگی تا حساب کار دستش بیاد و بهش میگی که یه ماه فرصت داره تا من رو از اون خونه ببره یه جای دیگه و شرطهام رو عملی کنه و اگه اینکار رو نکنه خود تو موظفی که بیای و من رو از اون خونه جهنمی ورداری بیاری و تکلیف آخرم رو مشخص کنی...

خلاصه هم بابا و هم شوشو شرط های منو قبول کردن و همه کلی خوشحال شدن که من برگشتم سر خونه زندگیم

و ما اونروز بعد مراسم چهلم شوهرعمه و دقیقا بعد از حدود پنجاه روز دوری از خونه و زندگی مشترک برگشتیم که یه شروع تازه داشته باشیم!

۹۶/۰۳/۰۷
ناهید بانو

نظرات  (۲)

۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۳۱ ی خانوم شاد
ناهید جآنم از دیروز پست هایی ک ازت نخونده بودمُ خوندم
چه خوب ک در مورد خودت نوشتی
راستش رومم نمیشد اونور از احوالاتت جویا شم
چیزی م ندارم برا گفتن الا تبریک
برای تصمیم گرفتن تو سخت ترین موقعیت
تبریک برای راحت شدنت
برا بخت و ... هیچی نمیگم
ولی تو این لحظات بعد اذون فقط از خدا میخام ک اولا شرایطت تو خونه پدری جوری باشه ک هیچ وقت فک نکنی از چاله ب چاه افتادی و دوما تصمیمات و قدم های بزرگی تو زندگی جدیدت برداری ک موفق باشی و شاد و دلخوش
پاسخ:
سلام خانوم جون
حال و احوالت چطوره؟ وبلاگ قدیمت دیگه به راه نیست یا جای جدیدی ساکن شدی و من آدرس ندارم؟
ممنون که انقد زیبا و با درک و فهم کامنت گذاشتی
یک دنیا سپاس به خاطر دعایی که برام کردی
۱۰ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰ ی خانوم شاد
نه عزیزم خیلی وقته بستم اونجا رو و نه سمت وبلاگ نویسی اومدم نه وبلاگ خونی
هر از گاهی با فیدلی رو گوشیم نیگا میکردم گذری
خیلی خوبه ک میای مینویسی و خودت تخلیه میکنی
دلم برا این تخلیه کردنای اینجا تنگ شده
پاسخ:
عه چقد حیف گلم، یه مدت می اومدم بهت سر میزدم هرچی رمز مطالبو میزدم باز نمیشدن، اخرین بارم که کلا دیدم نیست
اصلا این شبکه های مجازی همه رو از وبنویسی دور کرد انگار
آره خوشحالم که بازم اومدم، امیدوارم واسه نوشتن کم نیارم