پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

و ناگفته های پس از دوشیزگی3

بعد از برگشتن به امید شروع زندگی دوباره شوشو توی رفتار و اخلاقش کلی تجدید نظر کرده بود، کارهایی انجام میداد که من تا حالا ندیده بودم و دهنم از تعجب باز میموند! تا اون موقع حتی زمانی که گاهی برای یک هفته می اومد و خونه بابا موندگار میشدم یک بار زنگ نمیزد حالم رو بپرسه، یا وقتایی که خودش خونه نبود شاید یک بار بیشتر پیش نمی اومد با من تماس بگیره، هیچ وقت زنگ نمیزد حتی بگه الان که میخوام مغازه رو تعطیل کنم و بیام خونه سر راه چیزی نیازت نیست بیارم و خلاصه از همه این تماسهایی که هر ادمی که تو شرایط زندگی مشترک هست با هم برقرار میکنن برقرار نمیکرد، اما حالا تو طول روز زنگ میزد و جویای حالم میشد! گاهی یهو بی موقع می اومد خونه و من تعجب میکردم کسی که حتی وقتی برای کاری بهش زنگ میزدی میگفت به من چه من نمیرسم سرم شلوغه خودت برو انجام بده حالا تو ساعت کاری می اومد خونه و میگفت اومدم یه سر به تو بزنم نکنه تو خونه حوصله ات سر بره!!! یا حتی یکی دو بار وسط روز زنگ میزد میگفت حاضر شو میام دنبالت بریم یه چرخی بیرون بزنیم! و هر موقع خرید خونه داشتم میگفت عصر هر موقع خودت تونستی حاضر شو زنگ بزن میام دنبالت با هم بریم! و حالا حتی کسی که با باشگاه رفتن من مخالف بود و خیلی وقتها که حتی خونه بود و من خداحافظی میکردم برم باشگاه حتی سرش رو بلند نمیکرد نگاه کنه و بکه ساعت 3 سر ظهره وایسا خودم میبرمت و فقط میگفت خداحافظ، الان خودش من رو میرسوند دم باشگاه و خیلی وقتها میگفت زنگ بزن میام دنبالت از اون ور هم میریم مثلا اگه خریدی داشتیم یا هر کاری انجام میدیم و با هم میریم خونه! هر چند تو همه این کارهایی که میکرد باز هم سهل انگاری ها و تاخیرات زیادی وجود داشت که حرص آور بود و گاهی حتی من یک ساعت منتظر اومدنش مینشستم و اون الکی میگفت دارم میام، اما خب تغییر کرده بود!

حتی اون مادرشوهر عفریته ای که هر وقت میرفتی پایین دماغش رو کج میکرد رو به قله اورست و از شدت غرور نوک اش پایین نمی اومد که بهت نگاه بندازه یا جواب سلامت رو بده و فقط وقتهایی که بهش خدمتی میکردی باهات خوب تا میکرد الان از این رو به اون رو شده بود و من رو عزیز دردونه خودش میدونست!

وقتی میرفت خرید زنگ میزد به من میگفت چیزی لازم نداری برات بیارم!!! یا زنگ میزد میرم فلان جا تو نمی آی! (کسی که همیشه اعصابم خورد میشد که برای دید و بازدیدهای واجبی که مجبور بودم برم و اون هیچ وقت خبرم نمیکرد و تنهایی میرفت و من میموندم و شرمندگی موقع دیدن طرف مقابل) حالا زنگ میزد و خبرم میکرد! عصرها زنگ میزد بیا پایین نکنه بالا حوصله ات سر بره چایی دم کردم بیا چای بخور!!!

خلاصه اینکه از این رو به اون رو شده بودن و ظاهری دیگه از خودشون نشونم میدادند که حس میکردم ظاهری ریاکار بیش نیست!

با اینکه تو رفتارشون تجدید نظر کرده بودند اما دل چرکین شده من از دست رفتارهای قبلیشون با رفتارهای امروزشون پاک نمیشد و حتی رو به بدتر شدن هم میرفت! و همش به این فکر میکردم که خدایا الان من کدوم رفتارشون رو باور کنم! رفتار قبل اون چند سال گذشته اشون رو یا این رفتار جدید امروز رو!

با خودم میگفتم شوشو اگه بلد بود و میتونست انقد خوب باشه پس تا به حال چرا اینکارها رو نمیکرد تا من ازش دلزده نشم! یعنی دوست داشتنی که نسبت به من داشت همه اش دروغکی بود و الان با ریاکاری میخواست من رو فریب بده!

از مخمصه فکر و خیال قبلی به مخمصه بدتری افتاده بودم و فکرم همش درگیر بود و قابل هضم برام نبود اما کنار می اومدم

و همچنان سر حرف خودم بودم و منتظر بودم به شرطم عمل بشه! 

وضعیت روحی خوبی نداشتم توی اون خونه و دیگه هر وقت با نورالله مواجه میشدم باهاش حرف نمیزدم و قهر بودم و اون هم انقدر غرور داشت که نمیتونست بیاد و از من معذرت خواهی کنه! توی راهروی خونه حتی وقتی که تو خونه بودم و صداش به گوشم میرسید سراپا نفرت میشدم نسبت بهش و کلی حرص میخوردم به خاطرش و حتی اون شب خواب درست حسابی نمیکردم و حتما توی خواب نورالله رو میدیدم که یه جوری توی خوابم می اومد و اذیتم میکرد و خلاصه زندگی برام طوری شده بود که توی خواب هم آسوده نبودم!

زنش باز هم گاه گاهی می اومد و بعد از این گاه گاه ها باز هم سر زدنهاش رو بیشتر و بیشتر کرد و هر دفعه هم که می اومد مینشست و یک ریز از بدی های مادرشوهر و شوهر خودش و ... که همه رو خودم مشناختم به رفتار همه آگاه بودم و حتی همه حرفهاش تکراری بود حرف میزد و بیشتر روی اعصابم میرفت با حرفهاش و همیشه بهش میگفتم تو رو خدا بحث رو عوض کن خودم به اندازه کافی ازشون حرص میخورم نمیخوام درباره اشون بشنوم و اون میگفت باشه ببخشید ولی ده دقیقه سکوتش بیشتر طول نمیکشید یا بحث جدیدی که شروع کرده بود رو باز هم میکشوند به خانواده شوهر و باز هم ادامه میداد و باز هم تذکر من و همینطور تکرار و تکرار این وضعیت تا وقتی که غروب میشد و ساعت اومدن شوهرش به خونه و از ترس اینکه مبادا شوهرش به رابطه اش با من پی ببره فرار میکرد و میرفت خونه و من نفس راحتی میکشیدم!

هر چند میدونستم این رابطه پنهونی نمیمونه و مادرشوهر اینا که توی ساختمون هستن میفهمن و میزارن کف دستشون! و بماند که یکی دوبار توی راهرو مادرشوهر رو فالگوش دیدیم که تا مارو دید فرار کرد و خیلی چیزهای دیگه که جای بحثش طولانی هست!

اما یه روز نمیدونم چی شد که به زینب گفتم و اون هم برای جریحه دار کردن نورالله این حرف رو بهش زده بود اگه اشتباه نکنم، دقیقا یادم نیست...

اما نسبت به کار زشت نورالله بهش گفتم من از نورالله ناراحت نیستم که بهم زنگ زده و حرف زده میزارم حساب بی عقلیش که با اینکه چهل سال سن داره اما به اندازه یه زن و حتی یک بچه مغز نداره و من کاری به خریتش ندارم اما من دیگه اون رو یه مرده فرض میکنم و هیچ حسابی روش باز نمیکنم و اگه تا الان اون رو مثل برادر خودم میدونستم و میگفتم اون تو مواقع سختی میتونه پشتیبان من باشه الان اونجور نمیبینمش، الان هیچ فرقی با ادمهای عادی خیابون برای من نداره، دیگه برای من اون کسی نیست که من روش حساب باز کنم و بدونم پشتم درمیاد و واقعا هم همین حس رو نسبت بهش داشتم...

اینها بمونه برگردیم سر رابطه خودم و شوشو...

من همچنان منتظر بودم که شوشو به قولش عمل کنه و من رو از اون قلعه حال به هم زن نجات بده و از این بابت مطمعن بودم که اگه از اونجا بریم حتما زندگیمون رو به بهبودی میره و سر و سامون میگیره و آرامش پیدا میکنیم و حتی گاهی توی برنامه دیوار به دنبال خونه های اجاره ای و حتی فروشی میگشتم و چیزهای مناسبی هم میدیدم اما....

اما هروقت بحثش رو پیش میکشیدم و به شوشو میگفتم که پس چی شد، کی قراره از اینجا بریم، بدون اینکه به من نگاه کنه و جوابم رو بده، مبادا از چشم هاش دروغش برملا بشه میگفت میریم صبر داشته باش، همه کار برات میکنم

من حتی بهش گفته بودم که شراکتش توی مغازه رو با نورالله به هم بزنه و خودش یه جور دیگه کار کنه، خوش نداشتم برای کسی که قدرنشناسه اینطور از خودش مایه بزاره

چون طبق گفته خود شوشو سهم شوشو بیشتر از سهم اون بود و شوشو میگفت من اگه از اون جدا بشم اون گناه داره انقدر سهمش کمه که هیچ کاری نمیتونه بکنه، توی این دو سه سال گذشته خیلی ضرر کرده، یه زن طلاق داده و به خاطر مهریه اون مقداری ضرر کرده و یه زن دیگه گرفته و به خاطر خرج و مخارج این باز هم پول از دست داده و ماشین خریده و وام وقسط پیششه و بچه داره و خلاصه خرجش بالاست و من دلم نمی آد با اون این کار رو بکنم!

اما من میگفتم تو عین احمق ها نشستی برای اون جون میکنی و به فکر خودت و خونه و زندگی خودت نیستی! اون داره پیشرفت میکنه و تو هیچی! هر موقع مراسم عروسی توی فامیل هست تو میمونی مغازه و من هم نباید برم و اون و زنش میرن و میشن پسرخوبه پدرت که فقط اونه به فکر این چیزهاست و تو میشه پسر بده بی فکر و من میمونم و کلی شرمندگی پیش فامیل! و همچنین حتی وقتی مراسم فاتحه ای هست باز هم همینطور! تابستون که میشه تو توی مغازه جون میکنی و میمونی دست تنها و اون و زنش میرن مسافرت و ما یه تفریح ساده نداریم که روحیه امون عوض بشه! عید هم همینطور! اون وام بگیره و ماشین بخره و با زنش برن گشت و گذار و عشق و حال ما چی حتی یه ماشین ساده زیر پامون نداریم که یه شب بریم بیرون و کلی از اینها و اخر سر هم اون زنگ بزنه و به زنت بی احترامی کنه سر هیچی!

به نظر من همچین آدم قدرنشناسی لایق خوبی نیست و من برام مهم نیست به سر اون چی می آد تا حالا هرچی در این باره کوتاهی کردم و دخالتی نداشتم و ساکت موندم به ضررم بوده و از این به بعد اوضاع فرق میکنه، من هم مثل خودتون.

خلاصه اینکه واقعا پام رو توی یک کفش کرده بودم که شوشو باید از اون جدا بشه و خونه جدا بگیره و بریم برای خودمون زندگی کنیم و اون راضی بشو نبود و هر روز با بهانه های جور وا جور منو از سر خودش باز میکرد....

چقدر سختی کشیدی
چه کنیم دیگه🙁
عزیزم من همش فکر میکردم خوبه شوهرت خوبه تو اون خونه
سلام دوست عزیز، من شمارو تا حالا تو مخاطبینم ندیده بودم
اگه دوست خاموشی بودی خوشحالم که کامنت گذاشتی
نه اون خونه یه عذاب بود و اون شوهر هم عذابش رو فقط بیشتر میکرد متاسفانه
یعنی واقعا کنجکاو چجوری شرطتو پیچونده🤔🤔
وای ناهید واقعا هم خیلی عاقل بودی تو اون شرایطی که میدونستی بچه‌دار نشدیا. یعنی یادمه یه پست نوشته بودی که میخوای بذاری هر وقت آمادگیشو داشتی.  الان یکی از اشناهامون همسرش معتاد شده این دیوونه میخواد به خاطر بچه 2سالش بمونه😐میگم آخه اون که انقدر بی فکره که معتاد شده با وجود بچه، دیگه چه پدری میشه😐
بقیه‌شو بنویس دیگه😁😁
خخخخخخ مرسی که انقد عجولانه دنبال میکنی
حالا راجع به همه چی مینویسم
خدایی خودمم نمیدونم چکار میکنم ولی وقت نمیشه
مینویسم... چشم
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan