پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۲

و ناگفته های پس از دوشیزگی 4

زندگی تا حدود دو سه هتفته همینطوری ادامه داشت

اینطور که شوشو تغییر کرده بود و منم همچنان به یاد شرطی که گذاشته بودم، بودم و هر دو سه روز یک بار به اون یادآوری میکردم و اون هر دفعه طفره میرفت...

اصلا حتی یک بار هم الکی و برای دلخوشی من که بگم آره اون سر حرفش هست نشد بگه پاشو بریم فلان خونه رو دیدم با هم ببینیم چطور هست!

نمیدونم اینو گفتم یا نه، اینکه شوشو آدمی بود که هیچ وقت تو تصمیماتی که برای زندگیمون میگرفت با من مشورت نمیکرد! فقط میرفت پایین با خانوداه خودش مشورت میکرد و بعد از اینکه به نتیجه میرسید و کاری که در نظر داشته بود رو انجام میداد من آخرین نفری بودم که متوجه میشدم! گاهی حتی از زبون یکی از جاری ها میشنیدم! مثلا میگفت ماشین جدیدتون مبارک و من دهنم وا میموند میگفتم ماشینمون کجا بود! میگفت شوهرم دیشب گفته داداشم ماشین خریده! خلاصه اینطور ادمی بود و این اخلاقش کاملا رو مخ من بود و به نظرم حق هم داشتم و این هم یکی از موردهایی بود که به شوشو اعتراضش رو کرده بودم و مثلا قول داده بود عوضش کنه!

جناب شوشو تو هرچیزی که داشت با یکی از داداش هاش و تا حدودی با همه شریک بود

تو مغازه که کلا همشون از داداشها و باباش با هم شراکت داشتن

خودش با یکی از داداشهای مجردش تو یه ون شریک بودن، شوشو به جای شراکت اون مغازه میرفت و سهمشون رو نصف میکردن و اون هم با ون مسافرکشی میکرد و سهمشون رو نصف میکردن و من حالا که سر عقل اومده بودم از این همه شراکت متنفر بودم

یه شب تازه از حموم بیرون اومده بودم و حوله تنم بود و هنوز لباس نپوشیده بودم که در خونه رو زدن و اون داداش مجردی که تو ون با شوشو شریک بود اومد تو، منم وقتی دیدم اونه رفتم تو اتاق لباس بپوشم و گفتم حتما اومده حساب کتاب کارای ماشین رو بکنن و زود هم میره

واسه همین وقتی لباس پوشیدم هم حوصله نداشتم از اتاق بیرون بیام و همونجا نشستم و منتظر شدم که بره

کارشون یکم طول کشید و یه پچ پچای مشکوکی هم با هم دیگه میکردن، حدس زدم که حتما یه تصمیمات جدید دارن با هم دیگه میگیرن و باز هم بدون من شوشو داره یه تصمیمی میگیره!

وقتی اون رفتم اومدم بیرون و دیگه وقت خواب بود

تو رختخواب به شوشو گفتم رضا چیکار داشت اومد پیشت، گفت هیچی حساب کتاب کردیم

گفتم نه یه چیزایی دیگه ای هم میگفتین، یه چیزی انگار میخواستین بخرین

گفت نه چیزی نگفت و معلوم بود طفره میره

گفتم مطمعنی چیزی نبود!؟ گفت بعدا بهت میگم، گفتم بعدا چرا همین الان بگو چی شده! یکم به مِن و مِن افتاد

بابای شوشو یه خونه که من ندیده بودم چه طوری هست کلنگی هست یا معمولی یا نوساز، توی یکی از روستاهای اطراف داشت، هشتاد تومن خریده بودش

حالا شوشو میگفت رضا گفته بابام گفته از اون هشتاد تومن چهل تومنش رو دادم و دیگه نمیتونم باقیش رو که یه وامه بدم، اگه میخوای تو چهل تومن رو یواش یواش بده و نصفش رو شریک شو و رضا هم اومده بود به شوشو گفته بود گه بیا این چهل تومن رو من و تو نصف نصف بدیم و شوشو هم قبول کرده بود!!! و قرارداد هم نوشته بودن واسه خودشون و اون امضا کرده بود (جریان این قرارداد رو من از تو پچ پج ها فهمیدم که رضا میگفت اینجا رو امضا کن و اینا)

یهو کلی عصبی شدم از دست شوشو، بهش گفتم واقعا رو چه حسابی این کار رو کردی! تو که هر وقت من بهت میگم با من مشورت نمیکنی میگی نه من هیچ وقت اینطوری نیستم و میزنی زیرش، بیا اینم یه نمونه اش، تو اصلا لازم نبود بیای به من بگی چه تصمیمی داری؟ همینطوری بدون اینکه اون خونه رو ببینی واسه خودت امضا میکنی! اصلا میمومدی میرفتیم شاید خوشمون نمی اومد بعد تصمیم میگرفتی، بابای شوشو کسی نبود که بخواد چیزی که خوب باشه رو با کسی شراکت کنه، گفتم این خونه اگه چیز خوبی بود نمی اومدن اینطوری شراکتیش کنن و چیزی هم که شراکتی باشه هیچی پی اش نمیره و میزاره به حال خودش اصلا خودش چی هست که سه نفری بخواین شریکش باشین

شوشو میگفت حالا چی شده، فعلا که نه من پولی دادم نه اون پولی گرفته ، ولی من میدونستم شوشو کار خودش رو میکنه چون تابع پدرش اینا بود

گفتم من هر روز دارم به تو میگم یه خونه جدا بگیر میگی نمیتونم پول ندارم الان پول داری اینو بخری! میگم شراکت با نورالله رو بهم بزن میگی نمیتونم و باشه از این به بعد شراکت نمیکنم بعد دوباره میای کار شراکتی راه میندازی، هیچ خوشم از این کارات نمی آد

اگه نمیخوای از اونا جدا بشی و نمیتونی به شرطت عمل کنی همین فردا منو ببر خونه بابام و از من جدا شو چون من دیگه تحمل این وضع رو ندارم

شوشو هم زده بود زیر گریه و گریه میکرد و بیشتر میرفت رو مخ من

میگفت الان چرا گریه میکنی، جیز سختی ازت نمیخوام که نتونی انجام بدی، میخوام زندگیمونو نجات بدم از این وضعیت ولی تو نمیخوای

میگفت واسه این گریه میکنم که تو میگی میخوام برم

خلاصه کلافه شده بودم و نمیدونستم از دستش چکار کنم و بالاخره احساساتم بهم غلبه کرد و کوتاه اومدم و گفتم باشه دیگه از خونه جدا حرفی نمیزنم اگه نمیتونی ولی هر موقع شده باید از این نورالله جدا بشی، اون خونه رو هم دوس ندارم بخری، همین که اخلاقت بهتر شده برام کافیه و دیگه گریه نکن و اینطوری شد که باز هم گول خوردم و به خاطر شوشو کوتاه اومدم

۹۶/۰۳/۲۱
ناهید بانو

نظرات  (۲)

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۲ سمیرا عاشقته
ای جانم ناهید هی میخونم هی میگم خدایا چقدر من این ناهید

صبور رو دوسش دارم

بووووس ابدار
پاسخ:
عزیزدل منی تو سمیرا جونم 😘😘😘
نظر لطفته ولی جدیدا اسم صبوری خودمو گذاشتم خریت😁
ناهید مارو کشتی😑😑😂 با این سریالی گذاشتنا
قربون صبرت بشم خواهر خوشگلم چی کارت داشتن آخه☹️
پاسخ:
خخخخخ فدات بشم گلم، تازه سعی میکنم خلاصه وار بنویسم زود تموم شه
نمیدونم والا، تازه کل رفتارشون به کنار رفتار خودم نسبت به خودم به کنار که کلی عذاب وجدان میگرفتم میگفتم حتما مشکل از منه😐