پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۵

و ناگفته های پس از دوشیزگی 5

بحثی که اونشب پیش اومد همونجا تموم شد و من دیگه حرفش رو نزدم و زندگی ما دوباره ادامه پیدا کرد
واقعا دیگه زندگی کردن و جنگیدن واسه اون زندگی واسم هیچ معنای خاصی نداشت
متنفر شده بودم از اون خونه و زندگی و حتی خود شوشو!
گاهی با کوچکترین حرکت خاصی که میکرد وجودم پر نفرت میشد نسبت بهش و گاهی که همه چی عادی بود و منم حالم خوب نسبت بهش حس خاصی نداشتم، حس میکردم فقط یه جور وابستگی جزیی برام مونده! حس میکردم فقط به خاطر حس ترحم و دلسوزی که نسبت به شوشو داشتم کنارش موندم
دقیقا یادمه که تیر ماه بود، و باشگاه بدنسازی که شوشو نمیزاشت من برم و یه بار به خاطرش جلوی دوستم که باهاش میرفتم آبروی من رو برد و کلی قشقرق الکی به پا کرد که مسیر باشگاه دوره
حالا میزاشت که برم (البته تو یه باشگاه کم امکانات نزدیکای خونمون) و تنها سرگرمی من واسه فرار از فکرای زندگیم فقط باشگاه کاراته و بدنسازیم شده بود
یادمه توی ماه رمضون بودیم و من روزه میگرفتم و دوتا باشگاه رو با هم میرفتم و قرار بود بعد عید فطر بریم تهران و واسه داداش وسطیم یه مراسم بی سر و صدای عروسی بگیریم (به دلیل فوت شوهرعمه نمیتونستیم اینجا مراسم بگیریم)
مامانم که حالا بعد از شوهر کردن خواهرم تو خونه کلی تنها شده بود حدود دو هفته به عیدفطر یه روز که زنگ زده بود به من گفت نمیای اینجا سربزنی یا مسیرتون نمیخوره یه روز بیاین که با من بیای برم واسه مراسم داداشت یه دست لباس بگیرم
قبلنا همیشه واسه خرید من با مامانم میرفتم و بارای سنگینش رو براش حمل میکردم و از وقتی تنها شده بود دیگه بابا براش خریدای خونه رو انجام می داد و میگفتم خودم تنهایی اصلا بلد نیستم برم بازار
بهش گفتم شوشو گفته از یه هفته به عید مونده منو میاره اونجا که هم یه هفته به شما سر بزنم هم اگه رفتیم تهران از همونجا همراتون باشم و بریم، اون یه هفته که اومدم حتما میریم خرید
شوشو رو واسه اون دو بار دیگه که واسه خواستگاری و خرید داداشم رفته بودم تهران با هزار بدبختی راضی کرده بودم، نمیدونم چرا همیشه الکی تو کارایی که ازش اجازه میگرفتم نه می آورد، هر چی هم دلیل منطقی ازش میخواستم که اصلا چرا نه هیچی جواب نمیداد و میگفت واسه اینکه من میگم، همین، تموم شد انقدم حرف نزن، اما اینبار که دیگه میترسید من بزارم و برم خیلی نتونست واسه مخالفت کردن دووم بیاره!
البته اینم بگم که اون شوشوی که هزار درجه تغییر کرده بود کم کم دوباره رنگ عوض کرده بود و شده بود شوشوی عادی یا یه درجه خیلی ناقابل بهتر!
منم طوری نبودم که اون هر مخالفتی کنه فوری از این نقطه ضعف استفاده کنم و بهش بگم اگه نه و اگه فلان پس من میرم
خیلی عادی برخورد میکردم که ببینم بالاخره این اخلاق جدیدی که شوشو پیش گرفته فقط به خاطر ترس از منه یا واقعا عوض شده
و حالا متوجه شده بودم که فقط به خاطر ترسش بوده و الان که دیگه خیالش از بابت من راحت شده دوباره شده همونی که بود
خب چی داشتم میگفتم، اها، سر اینکه بخوام برم تهران قبلش خیلی ساکت موند تا دوباره سوالم رو مطرح کردم، گفت چند روز طول میکشه، گفتم نمیدونم ولی خیلی نیست، بقیه هم کار و زندگی دارن اونجا نمی مونیم که کارای عروسی که تموم شد و اونا رفتن ماه عسل ماهم برمیگردیم
اخرش گفت خب باشه اگه در عرض دو سه روز برمیگردین میتونی بری و وقتی بهش گفتم که با مامان میخوام برم خرید و کی یه روز منو میبره اونجا اون قول رو داد و گفت یه هفته قبل عید میبرمت و همونجا بمون و برو تهران و برگرد
کم کم نزدیک شده بود به این یه هفته که یه روز به شوشو گفتم کی قراره بریم که من وسایلمو آماده کنم
در کمال ناباوری متوجه شدم که بازم شوشو یه تصمیم جدید در نبود من گرفته
گفتش که من خودم احتمالا یه چند روز برم تهران، وقتی برگشتم میبرمت
گفتم تهران چرا؟ گفت یه کاری دارم، گفتم تنها میری گفت نه با رضا، گفتم خب چه کاری هست به مغازه مربوطه؟ گفت نه یه ذره این پا اون پا کرد و بعد گفت خب بهت میگم ولی قول بده پیش کسی نگی! گفتم کسی دیگه کیه؟ کی تا حالا دیدی من حرفی رو به کسی بگم! گفت منظورم ادریس یا عباس ایناست (داداشای من که هردوشون بازم ون داشتن و اصلا اونا باعث شده بودن که شوشو هم ون بگیره و هم اینجا مغازه داری کنه و هم تو خط اونجا"شهرپدری" مسافرکشی) یکم بهم برخورد که اینطور راجع به داداشای من فکر میکنه، یعنی منظورش این بود اونا ممکنه حسادت کن، و حالا میفهمیدم چرا کلا همه چی رو از من مخفی میکنه و فکر میکنه ممکنه من پیش خانواده ام بگم و اونا حسادت کن و ما چشم بخوریم! ولی گفتم خب بعد...
گفت تو دیوار یه ون دیدم میخوایم بریم اونو بخریم و بیایم و تو هم فعلا به کسی نگو
گفتم ون واسه چی مگه یکی ندارین، عوض کنین؟ گفت نه یکی دیگه، میاریم میزاریمش تو شرکت نفت
خلاصه اینکه بازم یه تصمیم جدید واسه خودش گرفته بود و فردای همون روز رفت تهران
من داداش عباسم همون اوایل رمضان تصادف کرده بود و واسه تعمیر ماشینش خودش و زن داداشم تهران خونه پدرخانومش بودن و منم به شوشو گفتم اگه تهران رفتی و شب موندی نمیدونستیم کجا برین به عباس زنگ بزن و برین اونجا و بماند که حالا کسی که حسادت میکرد چقد اونجا تحویلشون گرفته بود و برده بود خونه و حتی ابجیمم دعوتشون کرده بود و ....
وقتی شوشو میخواست بره بهش گفتم نزدیکای عید فطره و قولی که داده بودی ولی داری میری اگه میدونی من زنگ میزنم داداشم میاد دنبالم میرم
گفت نه بمون من دو سه روزه میرم و میام و خودم حتما میبرمت و منم رو قولش حساب کردم و اون چند روز رو تنها توی خونه موندم تا برگرده
دو سه روزش اندازه پنج شش روز طول کشید و من میدونستم انقد طول میکشه چون حداقل یه روز اینور و یه روزم اونور فقط تو مسیر رفت و برگشتن طی میشد، روزی هم که برگشت یه روز کاملش رو فقط استراحت کرد و خوابید تا خستگی از تنش در رفت
حالا اینم بماند که مامانم اینا از طریق ابجیم و عباس اینا فهمیده بودن شوشو رفته تهران و من تو اون چند روز که تنها بودم حتی اگه مامان زنگ زده بود هم بهش نگفته بودم که تنهام و اینا و قولم به مامان هم که دیگه هیچی، مامان خودش تنها رفته بود خرید و ....
حالا که شوشو برگشته بود و استراحت کرده بود و کلا یه روز دیگه فقط به عید فطر مونده بود، صبحش که رفت مغازه بهش گفتم که امشب دیگه منو میبری خونه بابا و اونم گفت که بعد شام میریم، منم اونروز که مامان بهم زنگ شده بود بهش گفته بودم که امشب میایم
مامانم اینا کلا ساعت نزدیکای 12 دیگه خاموشی میدن و میرن که کم کم بخوابن و بنده شوشو تازه ساعت 12 شام خورده و حموم میره و تا می رفتیم ساعت 1 شب میشد و باید به اونا خبر میدادم که بیدار بمونن
خلاصه که منم اونروز وسایل سفرم رو اماده کردم و خونه رو تمیز کردم و غذا رو آماده کردم و کلی اونشب منتظر شوشو شدم تا بیاد شام بخوره و بریم، ساعت 11 اومد خونه و تا از در اومد گفت فوری یکم غذا به من بده که کار دارم!
گفتم چه کاری؟ گفت هیچی یه صندلی دارم میخوام رو این ماشین جدیده جوشش بزنم که یه صندلی اضافه تر داشته باشه و فردا که عید فطره باهاش برم کار!
حرصم گرفت گفتم امشب مگه قرار نبود بریم خونه بابام؟ گفت ولش کن خب فردا میبرمت
دیگه واقعا عصبی شده بودم اما خود داری میکردم ولی با دلخوری و حرص گرفتم فردا چیه! تو اگه تصمیم گرفته بودی این کار رو انجام بدی چرا به من نگفتی که من به اونا خبر ندم که میایم، تا آماده نمیشدم (لباس پوشیده بودم حتی که چون شوشو دیر کرده دیگه معطل اماده شدن من نشیم و اون بیاد غذا بخوره سریع اماده شیم و بریم) هیچی نمیگفت و این حرف نزدناش ادم رو بیشتر حرص میداد و اگرم چیزی میگفت بیشتر هیزم رو اتیش میریخت! گفت حالا همینه که هست زود باش من کار دارم
غذا رو اوردم بهش دادم و گفتم من اگه فردا بخوای ببریم دیگه باید صبح ببریم! فردا دیگه عید روز بعدش هم دیگه قراره بریم تهران، من نباید اونجا باشم! اصلا شاید مامانم کمکی لازم داشته باشه، صبحا هم که تو تا 11 بیدار نمیشی و باقی روزت هم همینطوریه، واقعا چند بار باید بگم وقتی یه تصمیمی میگیری با من هماهنگ کن! تو حتی اگه یه ساعت پیش هم همچین تصمیمی گرفتی باید منو خبر میکردی تا من الکی اونا رو معطل اومدنم نکنم و بهشون خبر میدادم که نمیام
و خلاصه اینطور شد که شوشو سر چیزی که حق من بود شروع کرد داد و بیداد کردن که اصلا نمیبرمت و حق هم نداری بری تهران، مگه من اسباب بازی دست تو ام یا نوکر شخصیتم که باید صبح ببرمت خونه بابات و ....
عصبانیی که سعی میکردم قورتش بدم و خودش تحریک کرد و منم عصبی شدم گفتم تو که تو عمرت هیچ کاری واسه من نکردی یه خونه بابا بود که با هزار منت میبردی اونم الان خودم زنگ میزنم داداشم میاد و دیگه هیچ وقت از تو هیچ چی نمیخوام
اصلا لعنت به این زندگی مسخره من چرا دارم واسه خاطر تو از خودم میگذرم، میزارم میرم که تو هم راحت شی
معلومه که خیلی خودت دوس داری از شر من خلاص شی که همچین رفتاری میکنی و خلاصه بحثمون شد!
تو اون فاصله من به داداشم پیام دادم که بیاد دنبالم و داداشم هم اولش گفت خسته ام الان از باشگاه برگشتم (داداشم مربی ژیمناستیک بود) یعنی حتما بیام و منم چون اصرار کردم اون گفت که باشه میام و به بابا اینا هم گفته بود که من دیگه شوشو نمیتونه بیارتم و قراره اون بیاد دنبالم
تو همین موقع بابام زنگ زد که بگه داداشم خوابش برده از بس خسته بوده و منتظر اومدنش نباشم و شوشو وقتی داد و بیداد میکرد من بهش گفتم ساکت شو گوشی رو جواب بدم بابامه و رفتم تو اتاق که صدای داد و هوار شوشو به گوش بابام نرسه حالا شوشو برعکس فکر کرده بود من به بابام پیام دادم که بهم زنگ بزنه و من اعتراض کنم از رفتار شوشو
همونطور داشت داد و بیداد میکرد که آره زنگ بزن بگو من نیاوردم زنگ بزن بگو من فلانم بهمانم و اینا و منم پشت گوشی داد زدم گفتم چی داری همش واسه خودت میگی یه لحظه خفه شه ببینم چی میگم، بابام هم که پرسید چی شده گفتم هیچی و یهو بابام گفت ارسلان بیدار شده و الان میاد دنبالت اولش زنگ زدم بگم خوابش برده، گفتم خب خوبه اماده میشم تا میاد
قطع که کردم گفتم چی میگی واسه خودت من اصلا به بابام نگفتم الکی داد و بیداد میکنی همه بفهمن!
دیگه از غصه گریه ام گرفته بود، همه بدبختی هام یکی یکی جلو چشمم رژه میرفتن، از همون روز اول تا همون شب تا رفتارای خانواده اش
تصمیم گرفته ام که واقعا این وضع رو تمومش کنم و به شوشو گفتم این دیگه بار اخریه که منو میبینی از سگ کمترام اگه رو حرفم نمونم و این بار بار آخرم نباشه که میرم و دوباره برگردم به خاطر تو زندگی کنم
توی خودخواه میگی واسه خاطر من بمون و اینطور با من رفتار میکنی، چرا باید شخصیتم رو پیش تو کوچیک کنم
تو همین موقع باز شوشو زد زیر گریه و اومد جلوم رو بگیره و اصرار میکرد که خودم میبرمت زنگ بزن داداشت بگو نیاد
گفتم فک کردی ما همه کارامون مثل تو بی برنامه ریزیه، خجالت نمیکشم الان که بهش گفتم و نصف راه رو اومده بگم برگرد!
من قبل اومدن تو از تهران هم میتونستم یه زنگ بزنم بیان دنبالم ولی رو قول تو حساب کردم
یعنی واقعا کار و اون صندلی از من و خانواده ام مهمتر بود
عوض اینکه الان خودت هم با من پاشی بیای تهران و تو مراسم داداشم باشی که انتظاری تو این مورد ازت ندارم با خودم هم اینطوری رفتار میکنی
وقتایی که اینطوری با شوشو بحثمون میشد انقد ازش متنفر میشدم که حتی دوس نداشتم بهم دست بزنه و اون مدام سعی میکردم دستم رو بگیره و دستش رو پس میزدم، التماس میکرد بیا به اون زنگ بزن برگرده خودم میبرمت قبول نکردم و اخر سر داداشم اومد و با کلی دلخوری وسایلمو تو ماشین گذاشتم و رفتم...
۹۶/۰۳/۲۷
ناهید بانو

نظرات  (۴)

یعنی چی آخه؟؟؟ انقدر بساز بودی اصلا یه درصد فکر نمیکرده تو هیچی مخالفت کنی 😑😑
من اصلا نمیفهمم چرا یه خانواده باید با عروسشون یجوری رفتار کنن یا یه چیزاییو یاد پسرشون بدن که زندگیشو خراب کنه
مگه نه این که هر ادمی بلاخره پا به مرحله بعدی زندگیش میداره؟😑😑
عروسی داداشتم که تلخ کرد 😤 
پاسخ:
خخخخخ باید تو رو باهاش مواجه میکردم تا جرش میدادی😂😂😂
سعی میکردم با خوب بودن ساکت بودن و اروم بودن راه و روش زندگی درست رو یادش بدم، ولی متاسفانه همه چی برعکس میشد😐
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۱ ی خانوم شاد
یعنی هر بار ک اومدم از ناگفته هات بخونم اکثر جاها ته دلم گفتم چه خوب کرد
چه خچب راحت شد
چه خوب تونست این رشته پوسیده ی محبتش پاره کنه از قید و بند ها رها شه
واقعا خود طرف مقابل اگه اهل اذیت باشه ی مسئله س خانوادش اونژور باشن هزار مسئله میسازن
اصن ب تحمل و فشارای روحیش نمیارزه
خدا رو شکر ناهید نه بچه ای داشتید و نه تعصب پدر و برادر و مسائل مزخرف چنینی باعث بودن همین الانم قلعه مجبور ب تحمل میبودی
پاسخ:
آره خدا رو صد هزار مرتبه شکر برای تک تک همه اینایی که گفتی
توی فامیل همه بدون اینکه بخوایم توضیحی بدیم خودشون از خانواده ما و اونا شناخت کامل دارن 
و در حال حاضر هرکی منو میبینه از اینور و اونور میشنوم که گفته واقعا خوب کاری کرد که خودش رو خلاص کرد
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۳ ی خانوم شاد
خطای تو خانومی و مدارای بیش از حدت بود
بدبختی خیلی از ما دهه شصتیام اینه
انگار وظیمونه کوتاه بیایم کنار بیایم
گاهی وقتا نباید دندون رو جیگر گذاشت باید درنده شه بزنی جیگره رو لت و پار کنی

پاسخ:
آره واقعا نمیدونم چرا یاد گرفتیم کوتاه بیایم و شخصیت خودمون کمتر از دیگران برامون اهمیت داره
دقیقا باید گاهی اون گرگ درونت رو آزاد بزاری که برات تصمیم بگیره تا شکست نخوری
والا اخه هرکسی هم جای تو بود فکر میکرد با خوب بودن جواب خوبیو میبینه
اصلا درک نمیکنم اونا رو
خلاص شدی
پاسخ:
شاید باید قرن ها میگذشت تا جوابمو میدیدم!
ولی دیگه تحمل نداشتم
آره واقعا