پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

بعد از اینکه رفتم بابا اینا اصلا نپرسیدن که چی شد که شوشو نیاوردت یا اون سر و صداهای پشت گوشی چی بود و من هم طبق معمول عادت و اخلاقی که داشتم هیچی نمیگفتم و با دیدن اونا به کلی فراموش کردم که بینمون چی گذشته

فردای روز بعدش من و مامان و داداش راه افتادیم سمت تهران

از اون ساعتی هم که اومده بودم هیچ خبری از شوشو نبود و هیچ تماسی نگرفته بود و من طبق شناختی که ازش داشتم انتظاری هم ازش نداشتم و خودم هم از دستش دلخور بودم و به خودم اجازه ندادم که باهاش تماس بگیرم

حتی موقع رفتن نگفته بود پولی چیزی لازمت نیست! و من کاملا دست خالی بدون حتی یه هزار تومانی توی جیبم داشتم میرفتم تهران و مراسم عروسی!

حتی پول ساک بزرگتری که واسه وسایلهام لازم داشتم و صبح روزی که میخواستیم بریم قبل حرکت رفتم و خریدم و از مامان قرض گرفتم

ساعت 8 شب رسیدیم تهران و رفتیم خونه آبجیم که برامون شام تدارک دیده بود و حدود ده بیس دقیقه بعدش بود که باهام تماس گرفت و خیلی سرد و جزیی فقط پرسید که رفتین یا نه و من گفتم که بیست دقیقه ای میشه رسیدیم و خونه آبجیم هستیم و مکالممون در همین حد تموم شد و تازه بعد از شنیدن صداش دوباره یاد کاراش افتادم ولی خیلی زود حواسم رو به چیزای دیگه دادم که یه موقع ناراحتی به چهره ام منتقل نشه

چون مراسم خیلی خاصی قرار نبود بگیریم و فقط قرار بود یه لباس عروس و یه آرایش برای عروس انجام بدیم (البته از آرایشگاه) که برن آتلیه عکس یادگاری بگیرن و یه دور همی کوچیک بین فامیلای اونجا و خوردن شیرینی و ... که مراسمشون جنبه رسمی بودن پیدا کنه واسه همین کار خیلی زیادی نداشتیم و یه روز نمیدونم یا دو روز بیشتر وقتمون رو نگرفت و همون موقع ها که من گاه گاهی یاد دعوای اونشبمون می افتادم اعصابم خرابم میشد که واقعا چرا باید یه زندگی که براش کلی زحمت میکشی رو با دلخوری از همدیگه بخوای خرابش کنی و واسه خودت و طرفت زهر کنی! مگه چقد زنده ایم که بخوایم با دلخوری از همدیگه بگذرونیم و زندگی کنیم!

با خودم میگفتم اون که دیگه میشناسیش و رفتارش همینه و تمام تلاشش هم همین بوده و دیگه شاید نمیتونه بهتر از این باشه

تو که همیشه خودت کوتاه اومدی و دلخوریا رو از بین بردی بیا و این یه بار هم فراموش کن

به اون که فکر میکردم با خودم میگفتم حتما الان اونم به یاد اون درگیری اونشب ناراحته ولی غرورش اجازه نمیده کاری کنه و خلاصه خر درونم باهام مبارزه میکرد که بیخیال شو و کوتاه بیا

واسه همین چون تو خونه پیش بقیه نمیشد زنگ بزنم اومدم و یه پیام واسه شوشو فرستادم و نوشتم ببخشید اگه اونشب باعث ناراحتی و دلخوریت شدم، دوست دارم

یه لحظه خواستم اون دوست دارمی که به ذهنم اومده و نوشتم رو پاک کنم، چون هرچی فکر میکردم دیگه اون دوست داشتنی که قبلا وجود داشت الان دیگه از بین رفته بود

اما خب با توجه به اینکه اینطور فکر میکردم و خودم رو گول میزدم که شوشو خیلی آدم ساده ایه و چون خیلی ساده اس راه و رسم درست زندگی کردن رو بلد نیست و گناه داره و اینا واسه همین فک میکردم شخصیت ساده اش رو دوست دارم و خلاصه با کلنجار رفتن با خودم پیام رو فرستادم رفت

اکثر وقتا وقتی همچین جوگیری هایی برام پیش می اومد و براش پیامی میفرستادم و شادمانه منتظر جواب دادنش میشدم هر چی انتظار میکشیدم جوابی نمی اومد و شب که می اومد خونه میگفتم چرا بهت پیام دادم جواب ندادی و با دو جواب مواجه میشدم که یا من پیامی ندیدم و گوشی رو برمیداشت و همون موقع پیام رو نگاه میکرد و میگفت صدای پیام رو شنیدم ولی حوصله نداشتم و یا پیام رو دیده بود و میگفت جواب دادن نداشت دیگه

الان هم با خودم گفتم حتما پیام رو میبینه و جواب نمیده یا ممکنه خیلی دیر وقت یا شاید اصلا فردا ببینه و بازم جواب نده!

شوشو آدم بیخیالی بود، مثلا میدیدی طرف سعی کرده در کمال احترام و احوالپرسی و ببخشید و .... یه صفحه بلند بالا براش پیام فرستاده و مثلا بر فرض مثال درخواست مقداری پول قرض کرده شوشو هم پیام رو میخوند و جواب نمیداد یا مثلا تو جواب اخر بعد از تشریفات طرف که گفته بود پول نداری بهم قرض بدی فقط مینوشت نه یا مثلا ن یا اصلا نوچ! عین خیالشم نبود!

یا حتی عادت داشت گوشیش یه سره دستشم بود و اینستا و تلگرام گردی میکرد اما براش تو موقعیت خاصی پی ام میفرستادی اصلا انگار نه انگار و فردا اصلا پیامت رو میدید! فقط اون چیزایی که خودش میخواست رو دنبال میکرد!

مثلا یه بار مهمون داشتیم و هنوز سر شب بود و شوشو هم گوشی دستش و داشت تلگرام گردی میکرد تو تلگرام بهش پیام دادم برو یکم از سر کوچه میوه بگیر تا ده بیس دقیقه منتظر شدم جواب نداد دوباره فرستادم اس ام اس فرستادم اما انگار نه انگار آخرش صداش زدم بردمش یه گوشه و بازم گفت ول کن بابا میوه واسه چیه، خلاصه خیلی کارها گاهی پیش می اومد که باهاش داشتم و مجبور میشدم تو تلگرامی چیزی رد و بدل کنم اما نمیدید و من حرصی میشدم و حتی اومده بود صدای پیام خودم رو مخصوص عوض کرده بودم براش و میگفتم هر وقت این صدا رو شنیدی بودن منم و کارت دارم و دیگه جواب بده ولی بازم فرقی نداشت و ... بگذریم

داشتم میگفتم که انتظار نداشتم جواب بده ولی برعکس انتظارم خیلی زود جواب داد و نوشت که من هیچ وقت از دست تو ناراحت نمیشم

همین جوابش باعث شد همه چی از یادم بره و دیگه بهش فکر نکنم

مراسم داداش وسطی دیگه گذشته بود و با خانومش ماشین رو برده بودن و رفته بودن ماه عسل و دیگه فعلا معلوم نبود کی بیان و من و مامان انگار گیر افتاده بودیم و چون فکر میکردیم ماشین تصادفی داداش بزرگم که سر تعمیر تو تهران بود تا همون روزها دیگه کارش تموم میشه و همه با هم برمیگردیم اونجا موندگار شده بودیم اما اصلا حال و حوصله موندن تو تهرون رو نداشتیم ولی کاری هم نمیتونستیم بکنیم

شب همون روزی که به شوشو پیام معذرت خواهی دادم پیام داده بود که شماره کارتت رو بفرست تا برات یکم پول بفرستم و 200 تومان رو کارتم واریز کرد که همونجا با موبایل بانک فوری 50 هزاری که بابت خرید ساک از مامان گرفته بودم رو براش انتقال دادم و روز بعدش هم شوشو دوباره زنگ زده بودم که من دیگه طاقت ندارم بمونم ببینم کی میتونید بیاید پول میفرستم خودت و مامانت بلیط هواپیما بگیرید و برگردید و منم از خدام بود از اونجا خلاص شم فوری همون موقع بلیط گرفتم و روز بعدش با مامان برگشتیم خونه 

چون صبح رسیدیم خونه و تا عصر هم استراحت کردیم خستگیمون در رفته بود و شبش هم مامان رو بردیم و رفتیم شهر پدری و یه چند ساعتی موندیم و برگشتیم و حتی دیگه از ماجرای اونشب هیچ حرفی نزدیم و اینطوری شد که زندگیمون باز ادامه پیدا کرد تا ...

۹۶/۰۴/۱۳
ناهید بانو

نظرات  (۳)

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۵ محمد رضا ..
سلااااااااااام
اگگه من ...رو دددد.....نننن.......ببببب.....ال
یا همون ف.ا.ل.و کنید
من هم شمارو ففففففففففففففاااااااااالوووووو میکنم
با تشکر
پاسخ:
😑😑😑😑
خو تهران اومده بودی یه خبر میدادی دعوتت میکردم عزیز دلمممم

ایشالا خوشبخت بشن...راستش ناهید فردا عروسیه نوه عمومه

و هممونو دعوت کرده و دل منم عجیب شادی میخاد اما راستش

ابجیام دلمو شکوندن منم نمیرم عروسی تا چشم تو چشم نشم

باهاشون..
پاسخ:
فدای تو مهربون، انشالا یه روزی قسمت شه حتما از نزدیک ببینمت
اخی عزیزم، خب چرا آخه، برو خوش باش واسه خودت
انشالا مبارکشون باشه
ایشالا زندگی داداشت به شادی بگذره و مبارک باشه
ناهید جونم من هی میخونم هی میگم خب تا اینجاش خوب شدن که پس دعوای اصلی چی بوده🤔🤔
پاسخ:
ممنون عزیزم، خدا رو شکر که تا الان خوبن با هم
خخخخخخ دعوای اصلی نداشتیم، دیگه اخرش سر همین موضوعات کم اوردم و توافقی بدون دعوا و در آرامش کامل جدا شدیم از هم