پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

بگذار در جلد قدیممان فرو رفته و به یاد گذشته اینگونه بنگاریم...

روزی روزگاری یک بانویی بود بنام ناهید بانو که برای خود برو بیایی در قلعه ای داشت به نام قلعه هزار اردک و همچنین روزمره گی هایش را مینوشت در وبلاگی به نام پس از دوشیزگی و اینگونه روزگار به سر میگذارند و می زیست، تا دست بر قضا جانش به لبش رسید و ماجراهای قلعه هزار اردک را برای همیشه به پایان رسانید و برگشت سر همان خانه اولش در دوران مجردی، البته با تفاوتاتی جدید!

در فلش بک جدیدش به دوران مجردی اینبار با خیالی آسوده روزگار میگذراند و برای امرار معاش از مبلغی که بابت مهریه به او تعلق گرفته بود امرار معاش می نمود و کاملا به خودش رسیدگی نموده و انواع و اقسام سرگرمی ها از قبیل کتاب، فیلم، باشگاه، وبگردی، موبایل بازی، جدول، بافتنی، شنا، تفریحات جمعه ای، صله رحم نسبت به دوستان و آشنایان و ... برای خودش تهیه نمودندی تا ساعات روزش را مفید به شب برسانندی!

خلاصه اینگونه روزگار به سر میرسانید وبه نصایح اطرافیانش مبنی بر نقشه هایی که برایش کشیده تا او را هرجور شده وارد اجتماع و کار نمایند نیوش نمی نمود و بر این باور بود که بانوان در اجتماع نباید به خود سختی وارد نموده و برای کار جان خود را فدا بنمایند و باید در آسایش و راحتی زندگی نمایند و هرکسی را هم که جان خودش را در راه کار فدا میکرد به این باور خود تشویق می نمود، البته بیشترین باور و بلندپروازیش بر این بود که باید کاری باشد که او برای خودش در آن صاحب کار باشد نه اینکه برای دیگری زور بزند و آخر سر حق الزحمه ای ناچیز نصیبش بشود.

یکی از همین روزها که قرار بود صبح به باشگاه عزیمت نماید زن برادرش که در استخر ناجی و مربی شنا بود و قرار بود به سر کار برود به او گفت که امروز صبح با شاگردهایم تنها هستم و تو اگر میخواهی با من بیا، و نیز گفت که استخر را به مزایده گذاشته اند و فعلا از دست صاحبان قبلی خارج شده و در اختیار اداره تربیت بدنی میباشد تا وقتی که به دست فرد جدیدی بی افتد، و به همین خاطر که در قسمت مدیریت داخلی کسی نبود و آنروز دست تنها بودند از بنده خواست تا آنروز را اگر تربیت بدنی موافقت کرد مدیریت را به دست بگیرم (و بنده قبلا یکی دوبار این کار را برای مدیریت قبلی انجام داده بودم و به روال کار آشنایی داشتم)، به همین منظور آنروز باشگاه را تعطیل کرده و راهی تربیت بدنی گشتیم تا کلید استخر را از مسؤول آنجا بگیریم.

ماجرا را طولش ندهیم، و اینگونه شد که تربیت بدنی آنروز با مدیریت اینجانب موافقت اعلام نمود و ما رفتیم در گرمای طاقت فرسای محوطه استخر مشغول به کار گشتیم و عرق ریختیم

همان روز ساعت 2 بعد از ظهر بود که خبر آوردند مزایده استخر به پایان رسیده و مسؤول جدید استخر انتخاب گشته و از همان لحظه کلید و مسؤولیت استخر در دست آن فرد جدید می باشد

و به بنده خبر دادند که ایشان دم در استخر با چند نفری منتظر دیدار بنده است تا صحبت هایش را عرض اینجانب برساند!

و وقتی ما به خدمت ایشان رسیدیدم اعلام داشت که تربیت بدنی بسیار از شما راضی بوده و سفارش نموده است از این پس خودتان مدیریت داخلی بخش بانوان را به عهده داشته باشید و با ایشان (یعنی مسؤول جدید) همکاری لازم را مبذول بدارید!

و اینگونه الابختکی  دست قضا با ما یار شد و ما را به سمت کار و اجتماع روانه نمود و ماجراها و دهن سرویس کنی های جدید برایمان به ارمغان آورد...!

۹۶/۰۶/۱۳
ناهید بانو

نظرات  (۱)

سلام...
خیلی عالیه در حالی که همه در حال جوون کندن برای بدست آوردن کار مناسب هستند بدون اینکه بخوای بهترین کارها بهت پیشنهاد میشه. به نظرم فرصتهای زندگیت الکی پس نزن... سختی تو هرکاری هست.
پاسخ:
سلام گلم، اره همچین سنگین و رنگین نشستم که همینطور فرت و فرت پیشنهاد کاری میاد سمتم 😁😁😁
اره میدونم تو هرکاری سختی هست، ولی کاری که خودت مدیر خودت باشی یه چیز دیگه اس که البته یکم شروعش سخته