پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

سختی های طلاق

فکر میکنم خیلی از دوستانی که پیگیر داستان و وضعیت من هستن دوس دارن بدونن سخت ترین بخش طلاق چی هست یا سوالاتی از این دست تو این زمینه...

چون ممکنه اینجا بعضی وقتا از چیزایی که ممکنه باعث رنجش و اذیتم بشه بنویسم فک میکنم همچین سوالی یه مقدمه واسه شروعه ...

به نظر من خود طلاق و اینکه از اون وضعیت نکبتی که داری، حرص خوردنا و غصه خوردنا و فکرای هر روزه راحت شدن بهترین گزینه ممکنه و معنای واقعی کلمه خلاص شدن تو این واژه طلاق نهفته شده...

اما....

اینکه توی جمع خانواده... 

خانواده ای که تا قبلا سالهای اولیه زندگیتو باهاشون گذروندی، خندیدی، غصه خوردی ووو....

گاهی احساس غریبه بودن میکنی خیلی بده... 

اینکه حس میکنی یه جور دیگه باهات رفتار میشه

اینکه احساس اضافه بودن تو جمعشون بهت دست میده...

و انگار نه انگار که سالهای سال کنار همینا بودی و بزرگ شدی و براشون مهم بودی و الان انگار از اونا نیستی واقعا سخته!!!

البته شایدم همه اینا زاییده فکر و خیال خودت باشه که اینطوری احساس میکنی!

ولی اخه مگه میشه...

برات سخته تو یه سری مسائل برات تعیین تکلیف کنن اما تو یه سری چیزا که بهشون احتیاج داری مستقل بدوننت و کاری به کارت نداشته باشن

این احساس سربار بودنه این وسط اذیت کننده است

اینکه خودت نمیتونی بری و جدا بشی و مستقل باشی چون هزار حرف و حدیث برات میسازن و اینکه وقتی با اونایی شبیه اون مهمونی هستی که اومده جا خوش کرده و نمیره و درک نمیکنه که خرج و مخارجی روی دست صاحب خونه میزاره!

حالا باز میام میگم از غرغریاتم.


ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan