پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

تصمیمات جدید

یه زمانی که دوباره تصمیم گرفته بودم تو وبلاگم بنویسم نشستمو پستهای قدیم رو خوندم و یهو حس کردم چقدر بچگانه نوشتم و چقدر حس بزرگ بودن میکردم! 

و حس کردم فقط تشویق دوستان بوده که باعث میشده بنویسم و یهو به سرم زد که وبلاگو تعطیل کنم و از اونجا که نمیتونم دل بکنم از نوشتن اومدم کانال زدم ولی بازم دردی از اون حس دلزدگیه من نسبت به نوشتن کم نکرد.. 

ولی... 

تازگیا احساس میکنم اون حس نوشتنه که از وجودم رفته بود دوباره برگشته!

مدام تو ذهنم با خودم نسبت به هر چیزی که پیش میاد حرف میزنم و به خودم که میام میگم چرا من این افکاری که دارم رو نمینویسم و وقتی نگاه میکنم میبینم که چقدر حرف تو سرم واسه نوشتن دارم!

شاید بزرگ شدم!

شایدم...

یسری دوستان و آشنایان هست که از خودم بزرگتر هستن و همیشه بهم میگفتن که سی سالگی بحران داره! ولی من الان دقیقا سی سالمه و هرچی فکر میکنم بحرانی نمیبینم و تازه خیلی راضیام از سنم، شاید رقمش یکم بالا زده باشه و آدمو به وحشت بندازه که داری میری سمت بزرگسالی ولی از نظر من اول جوونی و پختگی و فهم و عقل و شعور تازه الان رسیده

به خاطر همین شایدم این حال من از همین بحرانهایی باشه که دوستان میگن، نمیدونم...

به نظر شما سی سالگی بحران داشته؟ چه بحرانی بوده براتون؟


پ ن: تصمیم گرفتم افکارمو توی یه دفترچه یادداشت بنویسم، احساس میکنم حس بهتری داره. 

#روزنوشت

خب من الان 31 سالمه و باید بگم ادم تو سی سالگی یهو باورش میشه که خیلی بزرگ شده! بعد ازون دلش نمیخواد تو محدودیتهای قبلی بمونه...خب ب نظرم خیلی بستگی به خانواده و توقعاتشون و سبک زندگیت داره!
تا همین لحظه که  این نوشته رو خوندم به چشم بحران بهش نگاه نکرده بودم!!
جالبه نظریات و دیدگاهمون تا حدودی مثل همه
مرسی بابت کامنتت
سلام ناهید گلی..سال نوت مبارک و سرشار از ارامش و سلامتی
.
.
چه جالب...منم یه حس و حالای عجیبی اومده سراغم و دقیقا حس 

بزرگ شدن و پخته شدن بهم دست داده
سلام مهربونترین دختر روی زمین
سال نو توام مبارک باشه بانو
چه جالب، پیر شدیم رفت :دی
سلام خوبی؟
خوشحالم دوباره می نویسی...
سی سالگیت مبارک:)

سلام گلم، ممنونم😅
سی سالگیم مال الان نیست، خیلی وقته 30 ساله ام خخخخ
آبان ماه تازه میشم 31
ولی دیدم همه میگن بهران داره ولی من بحرانی نمیدیدم گفتم نظر دوستانم بدونم😉
ناهید جون ادرس وب جدیدمو دادم بهت؟؟الزایمر گرفتم..خخخخ

اینم از عوارض پیر شدنه..خخن

sr64.blogfa.comدعا کن دستام یاری کنه بازم بنویسم ..
نه عزیزم نداده بودی، خوب شد فرستادی
ای بابا توام که بدتر از من دستات یاری نمیکنه
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan