پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

با من فقط از خدا بگو...

l

کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند

نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار!!

که تواند که دهد میوه رنگین از چوب؟

یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار؟

l

 

با من فقط از خدا بگو...

به نام آن خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح است

و سلام او در وقت صباح ، مؤمنان را صبوح است و ذکر او مرهم دل مجروح است

 و مهر او بلا نشینان را کشتی نوح است

ای بی مثال! چنان مهربانانه، دامان عطوفت و رحمانیتت را بر ما گشوده ای

 و سایبان نیازها و هراس هایمان شده ای که یادمان می رود

ما ضعف مطلقیم و تو قدرت محض؛ چنان که فراموشمان می شود

 تو غنی هستی و ما فقیر؛ تو قادری و ما عجز مطلق

 تو خدایی و ما عبد درمانده!

خواستم تو را قادر بخوانم، دیدم قدرت در توصیف تو عاجز می ماند.

خواستم رحیم بناممت، دیدم رحمت در برابر شکوه بی شائبه ات حقیر است.

خواستم کریم صدایت کنم

 دریافتم که کرامت، گوشه ای از بی کران شکوهت را در نخواهد یافت

پس تو را به نامی می خوانم که همیشه بر زبانم جاری است:

 ای خدا؛ ای مهربان دوست داشتنی!

به زبان بندگی و با لهجه التماس صدایت می زنم: ای خدا! تنهایم مگذار!

 خدای من! ای عطای جاودانی و ای صفای زندگانی!

چگونه می توانم راهی جز راهِ تو برگزینم، حال آنکه به هر سوی که می روم

 می بینم کاینات به طواف بر مدار تو مشغولند

 از ماه و ستارگان تا ذرات نادیدنی اجسام.

 (این همه)، احاطه تو بر هستی است

 و تنها آدمی است که گاه به دور نفس خود می چرخد و گاه

 بیرون از دایره بندگی تو، دور خود طواف می کند.

حال آنکه «مَن عَرَفَ نَفْسه، فَقَد عَرَفَ رَبَّه»

 چه خوب صبر می کنی بر سرکشی بنده ات!

 آغوش تو، همواره برای پذیرش اعترافاتم باز است؛ پس مرا به خودم وا مگذار!

 آه از سرگردانی دوری از تو!

خدای من! در حیرتم که از چه رو بر بندگانت  

هر صبح، آفتاب می گستری؛ بی آنکه درصدد انتقام از سرکشی آنها بر آیی.

 و سبزینه نعمت های خویش را در دشت های گسترده و گنج های پنهان خود را در زمین

 بر همگان یکسان ارزانی می داری؛ حال آنکه تو به ذره ذره خطاهایمان آگاهی!

بارالها! مگذار مهلتی را که لحظه لحظه برما می گذرد

 به محاسبه حساب های بیهوده و ذخیره های آلوده در اعمال خود بپردازیم؛

 که توفیق هشیاری نیز از جانب توست.

مرا همواره در مسیر اندیشه ای قرار ده که پوچی جهان را درک کنم

و تنها خوشه چین آنچه خوشایند توست، باشم.

بار خدایا!

تو چه مهربان، با لطف فراگیرت، یاری ام دادی تا دیگر بار

 جاده سبز نیایش را بیابم و به شهر چراغانی سجده های خالصانه برسم

و در محضر ملکوتی و پاک و مقدس تو

 قسم یاد کنم که جز تو خدایی نیست و جز تو به غیر، نیازی نیست.

شب قدر

فقط همین خدای خوبم

انقدر خودم رو بی لیافت میدونم در برابرت که حتی روم نمیشه در باره این روزای پر برکتت چیزی بنویسم

گیجی

نمی دونم واقعا!!!!!!!!!!

من که دیگه گیج شدم!!!

دیگه نمی دونم باید باور کنم یا نه!!!!

به هر حال هر طور بود نیمی از حرفای دلم رو بهت منتقل کردم

خدا کنه جواب بده و تو رو آدم کنه

بعدا میام ریزبینانه تر مینویسم که یادگار بمونه

-----------------------------

پ.ن: خداییش چه بیرون رفتنی بود!... به قول بچه ها گفتنی سه سوته بود، درست در عرض 5 دقیقه

پ.ن2: اما هر چی بود بستنیش خوشمزه بود

گله دارم

دوست داشتم توی این وبلاگ برات عاشقانه بنویسم

دوست داشتم منم عاشق بشم

عشقی که همه ازش حرف میزنن رو من هم تو وجود تو تجربه کنم

داشتم به نتایجی می رسیدم.... اما خرابش کردی

از این روزهای تکراری بدون هیاهو خسته شدم

بدون جنب و جوش بدون شادی بدون تجربه جدید

تا کی چشم به در بدوزم تا از در بیای

زنگ هم که میزنم انقدر بدبینی که فکر میکنی من به تو شک دارم

اما نمی گی لابد دلش تنگ شده... لابد نگرانه

خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند

نمی دانم با چه امیدی به زندگی کنارت ادامه می دهم!

وگر نه هر که بود همان یک سال نامزدی قید همه چیز را میزد

ببین هنوز 4 ماه از زندگی مشترکمان نگذشته چقدر گله دارم!!!!

مرد!

مرد!!!!!!!!!!!!!! این واژه عجیب!

دیگه واقعا داره نسبت به مردا یه حس پوچی بهم دست میده!

چرا پوچی؟

پوچی برای اینکه این حس، نه چیزی بین تنفره، نه عشق، نه دوست داشتن، نه لطف .... یه حس عجیب

انگار که تو این دنیا تا حالا با این واژه آشنا نبودم

این حس از وقتی بچه بودم نشأت گفت

نوجوان که شدم تازه به طرز محکمی پا گرفته بود

در جوانی تبدیل به تنفر شد

اما حالا که متاهلم کم کم به پوچی رسیده!!!

پیری زود رس

می دونم آخرش من دچار پیری زود رس می شم

یه کم دیگه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چشم به راه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اتفاق بد!

امروز اتفاقی بدی توی قلعه رخ داد

خیلی بد...

فکرم الان مشغوله و هزار راه میره....

امروز اینجا دعوا بود...

با شوهری من

اونم از خونه رفته... و من میترسم بر نگرده... میترسم بلایی سر خودش بیاره

---------------------------------------------

الهی نامه: خدایا خودت مواظبش باش... خودت برش گردون... فقط تویی که میدونی اون الان کجاست... کمک کن آروم بگیره و فکر بدی به سرش نزنه... خدایا فقط خودت

تنهایی در قلعه هزار اردک

امروز تو قلعه هزار اردک خیلی تنها بودم

ما هم که شیطان وجودمون انقدرا افکار شیطانی خبیث نداره

فقط مثل خوره تو مخم رژه می رفت که برو اینترنت...برو وبگردی

تو عمرم انقدر مثل دیوونه ها نت نرفته بودم

هر 20 دقیقه یه بار خسته می شدم می رفتم، دوباره مگه این شیطان میزاشت

دوباره بیا سیستم رو روشن کن بیا تو نت

آخرشم نفهمدیم اصلا چکار کردم!... نکات مثبت این وبگردی چی بود؟

فقط یه خورده نرم افزار موبایل دانلود کردم که کار نکرد

کلا امروز کرم اینترنت گرفتم

شوهری هم هنوز از سر کارش بر نگشته!

 

اعتراف نوشت: راستش یه بار این شیطان وجودمون حوصلش سر رفت آمپر خباثتش زد بالا... هی می گفت بیا برو یاهو مسنجرت رو نصب کن برو یه کم بچت یه کم مردمو سر کار بزار

۱ ۲
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan