پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

مادر

دیروز مامان تماس گرفته بود... از صدای گرفته اش معلوم بود که دلش هم گرفته ...گفت نمیدونم چرا امروز خیلی دلتنگت شدم ... داشته یه فیلم هم نگاه میکرده که دیگه نتونسته خودشو نگه داره و برای من گریه کرده

دلم براش تنگ شد... برای مظلومیتش ...برای عشقی که تو چشاشه ...دلم می خواست پیشش بودم ... آخه مثل خودم همیشه تو خونه تنهاست ... از وقتی خودم هم با واژه زن آشنا شدم و زندگی مشترک تشکیل دادم ... پیش خودم به این نتیجه رسیدم که دخترا بیشتر وقتا سرنوشتی مثل مادرشون دارن ... درست مثل من که الان حس میکنم زندگیم درست مثل مامانم میشه ... برای همین بیشتر از زمان مجردی به فکر مامانم هستم ... همیشه یادشم... همیشه دلم براش تنگه

می خواستم برم بهش سر بزنم و تا یه هفته اونجا بمونم ...اما شوهری کار داشت و نشد ...خدا کنه فردا منو ببره

این مردا هم عجب آدمای نامردی هستن ...تا باهاشون ازدواج نکردی مدام میگن حرف حرف توه...هر چی تو بگی... چشم... حتما... تو جون بخواه...

اما همین که ازدواج کردی و درکشون میکنی و هواشون رو داری و برای اینکه اذیت نشن حرفی نمیزنی

حس خود بزرگ بینیشون گل میکنه ... اونوقته که حس میکنن این تویی که هی باید بگی چشم ...اونوقته که حس میکنن حرف فقط حرف اوناست ...حس میکنن تو بچه ای و خودشون الاهه تجربیاتن

امان از دست این مردهای اسم مرد یک کش

شاید!

شاید فردا حسش بود و یه آپی گذاشتم

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan