پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

کاش می فهمیدی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اعتیاد بد دردیه ها :D

تو خونه یه دفتر خاطرات دارم که هر وقت دلم میگیره یا عصبانیم یا خوشحالم می رم توش مینویسم چی شده...

این روزا به امید نوشتن تو وبلاگم حتی توی دفترم هم چیزی ننوشتم

انگار من کلا به همه چی معتاد شدم!!!

به نوشتن.... به اینترنت.... به تراوین.... به اینکه بعد همه اینا تازه با گوشیم ور میرم

فقط به شوشو خان معتاد نشدیم آخه این یکیو نمیشه بهش معتاد شد فقط میشه عاشقش شدنکنه عشقم معتادی بیاره!!!! ای خداااااااااا

حلقه

چند روزیست یک چیزی توی دلمان مانده که همش یادمان می رود بنویسیم

می نویسیم تا خالی شویم

یادمان نمیرود زمانی که عقد بودیم و خیر سرمان قرار بود حلقه نامزدیمان را بخریم

دوس داشتیم حلقه سفید بگیریم

حالا اینها یک الم شنگه ای به پا کردند به خاطر این حلقه ناقابل ما که بیا و ببین

نمی دانیم از حسادتشان بود یا از خساستشان!!!!!!!!!

زن عمو جانمان که همراهمان بود مدام انگشت روی انگشتر های زرد بد رنگ میگذاشت

ما هم همش می گفتیم نه این زشته.... آخر حلقه ساده و زرد و بدون نگین به چه درد می خورد

خلاصه حلقه را خریدیم و آمدیم خانه.... خواهر شوهر کوچکترمان که خودش نیز به تازگی نامزد کرده بود یک نگاه به حلقه انداخت و گفت سفید خریدی.... بیا بگیرش..... من حلقه خودم رو دوست دارم!!! (حالا انگار ما حلقه را برای او خریده ایم و مجبورش کرده بودیم حلقه خودش را به ما بدهد و ما این سر حلقه را گرفته بودیم و او آن سرش را و من بکش او بکش) از دهانش یک مبارکباد هم در نیامد

وقتی رفتیم خانه و انها تنها مانند نگو سر این حلقه ما چه حرصی خورده اند که دختره رفته حلقه سفید از این گرونا خریده که نگین برلیان داره.... فردا بفروشه کلی ضرر میکنه و از این حرف ها

انقدر گفته بودند که بیچاره نامزدمان فکر کرد حلقه ما زشت است اس داد که همه میگن حلقه هامون به درد نمی خوره نگیناش ممکنه بیفته بعدا هم ضرر می کنی بفروشیش (یکی نبود بگه آخه مگه کسی حلقش رو می فروشه!) ما نیز گفتیم این سلیقه ماست و به کسی ربطی نداره حالا کو تا وقتی که قصد فروشش را داشته باشیم!

حالا همه اینها به کنار جالب اینجاست که بعد از گذشت یک سال و اندی از آن ماجرا

و نود و بوقی از گذشت ازدواج دو عدد از خواهر شوهرهایمان

یکی از آنها که کوچکتر بود در یک حرکت کاملا محرمانه حلقه خود را گم و گور نموده و به بهانه اینکه حلقه مبارکشان گم شده رفتند دوباره یک عدد حلقه سفید در مایه های حلقه ما خریدند

و همچنین همان خواهر شوهر بزرگمان که کلی حرص حلقه ما را خوردند چند ماه بعدش در روز زن گوش شوهر گرامیشان را کشیده و تا طلا فروشی کشاندند و با هزار حیله و کلک که آنیکی انگشترم ال است و بل است و می خواهم عوضش کنم و روز زن نیز هست آن انگشتر را تعویض نموده و یک عدد حلقه سفید باز هم در مایه های حلقه ما خریدند

می بینی تو رو خدا

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan