پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

روزهایی که گذشت2


تو یکی دیگه از روزا، شبش ساعتای ده و اینا بود که شوشو و برادرشوهرا رفتن که جنسایی که برای مغازه اومده بود رو بزارن انبار...

منم تنها بودم تازه نشسته بودم داشتم بافتنی میکردم شال و کلاه میبافتم (البته اینبار دیگه برا خودم، عکس کلاه رو نگرفته بودم، گل تزیینی هم براش خریدم که بچسبونم، عکس شال رو موقعی که تمومش کردم گرفته بودم) که یهو صدای شوشو اومد صدام زد!

رفتم پایین دیدم همه نشستن زیر تلویزیون و دارن هی دوربین مداربسته رو عقب جلو میکنن!

گفتم چیه چیکارم داشتی؟

گفت بیا ببین به نظرت میتونی یه جوری یا با یه نرم افزاری کیفیت این فیلمو بالا ببری که بفهمیم کی بوده!

میگم مگه چی شده؟!

میگه رو ماشین بابام که دم خونه بود اسید ریختن!

کلی ناراحت شدم رفتم نشستم گفتم واقعا!؟ کی بوده؟ یعنی هیچی مشخص نیست؟!

از شانس اونا دقیقا اون دوربینی که رو ماشین بوده یکی از دوربینای بی کیفیت بوده و اونشب هم مه بود و دوتا موتور سواری که اینکارو کرده بودن هم اونطوری که تو فیلم مشخصه سر و روشون رو پوشوندن!

خلاصه اینکه دقیقا ساعت 22:15 دقیقه میان اول رد میشدن یکیشون دستشو میکشه طرف ماشین

بعد از یه دقیقه دوباره از کوچه بالایی برمیگردن و یه چارلیتری میریزن رو ماشین و خلاصه اون شب تا سه صبح همش درباره این بحث و نظر میدادیم و یه سردردی بود که اصلا حوصله تکرارش رو ندارم اینجا هم...

 

دقیقا روز بعد از همین هم شادی بهم گفت کنسرته و سارا خواهرزادش هم اگه اشتباه نکنم یه برنامه هایی قرار بود اجرا کنه و به من گفت من با دوستام میرم اگه میخوای برات بلیط بگیرم...

منم اونروز باشگاه بودم و بعدش خرید داشتم شبشم کلی بابت این ماجرا بیخوابی کشیده بودم و اون موقع هم زنگ زده بودن که برم فایلا رو براشون بریزم رو سی دی و خلاصه نشد برم :(

باشگاه رو از کاراته به ساعت بعدی کلاس کاراته یعنی کیک بوکس تغییر دادم و شادی هم پایه کیک بوکس شد و این چند وقته با هم میریم کیک بوکس، خدایی کلاسش و مربیش و جوش کلا عالی و پر انرژیه

بعدا نوشت: اینم اخرین عکسای شال و کلاهم همراه تزئین... 1 - 2 - 3

روزهایی که گذشت1

یادمه درست از روزی که برف شروع به باریدن کرد به اینور دیگه هیچی ننوشتم

نمیدونم چندین وقت پیش بوده! فقط یادمه یکی از روزا بود که بعد کل زمستون یه یه ذره هم اینجا برف نزده بود اونروز داشت برف میبارید

شادی هم به من اس داد و کلی فحش بارونم کرد که نبینم کار و بار داشته باشی و نیای، باید بیای بریم زیر برف قدم بزنیم ول بچرخیم (بوخودا ما خیلی هم بچه های خوبی هستیم و اصلا ولگردی نمیکنیم و سالی ماهی یه بار میریم بیرون)

خولاصه قرار مورد نظر گذاشته شد و سر ساعت زدیم بیرون، عاغا نمیدونم مشکل از چی بود که تا ما رفتیم زیرش انگار آسمون قهرش گرفت! برفا هم قطع شد و هیچی دیگه مام همینطوری یکم گشتیمو اگه اشتباه نکنم رفتیم شادی یه چیزی خرید و آخرشم دست از پا دراز تر برگشتیم خونه...

تا اینکه یه چند روز دیگه باز تازه شروع شده بود داشت برف میزد منم میخواستم برم باشگاه باز شادی اس داد و فحشهای همیشگیش رو نثار بنده کرد و باز قرار شد بریم برف بازی....

اینبار یکم بهتر بود، البته باز تا ما رفتیم بچرخیم برف باریدن قطع شد ولی ما که از رو نرفتیم انقد چرخیدیم تا دوباره شروع کرد به باریدن و ما هم سفت همو چسپیده بودیم که سر نخوریم خخخخخ

آخر سر هم نمیدونم چی شد سر از یه عده طلافروشی درآوردیم یکم این طلاها رو نگاه کردیم و آخر سر دپرس شدیم که چرا پول نداریم طلا بخریم :دی

تو راه خونه هم در حالی که آویزون هم شده بود یه بار شادی آه سرد میکشید و میگفت هیییییییی ناهید

یه بارم من میگفتم هییییییییی شادی

بعد با هم میزدیم زیر خنده و نمیدونم چه مرگمون شده بود تلو تلو میخوردیم خخخخخخ

قبلش رفته بودیم کافی شاپ غلط نکنم یه چیزی بهمون داده بودن مست شده بودیم :دی

 

اینایی که نوشتم مال خیلی وقت پیشه و گشادیسم اجازه نمیداد بنویسمشون، امروزم تصمیم گرفتم کم کم همه رو بنویسم که یه جا و طولانی نشه که بقیه هم بتونن راحت بخونن

 

امروز صبح هم بیدار که شدم پنجره رو باز کردم کلی برف زده بود ازش عکس گرفتم یعنی دلم میخواست بازم با شادی بریم برف گردی ولی میدونستم دیگه شوشو نمیزاره و میگه سرما میخوری عررررررررررر

البته همین که نیت کردم باز برف قطع شد بارون زد همشو اب کرد خخخخخخخخخ

یعنی چشم من و شادی در این حد شوره :دی

گشادیسم!


نمیدونم چرا یه مدت طولانیه به گشادیسم بسیار مزمنی دچار شدم و دست و دلم به نوشتن نمیره :(((((((((

پله اول


خیلی وقت بود با توجه به مشکلاتی اعم از:

·         نبود نت درست و حسابی برای سر زدن به دوستانی که گله میکردن چرا بهشون سر نمیزنم!

·         یه سری افراد مردم آزار و سادیسم دار که هیچ جوره دست از کارای مزخرفشون بر نمیداشتن!

·         نبود وقت لازم برای رسیدگی به وب و جواب دادن به اون همه کامنت جورواجور افراد مختلف که خیلیاشون فقط گذری از وب عبور میکردن و می اومدن احساس دلسوختگی برای من میکردن و ... ولش کن اصن!

·         از همه مهمتر راه یافتن خواهرشوهرها و جاری و .... به فضای مجازی و با توجه به سرچهای مزخرف گوگل، ترس از پیدا شدن اینجانب توسط اشخاص نامبرده!

·         متنفر بودن از رمزی نویسی و اینکه بخوام رمزی بنویسم یا اون همه ارشیو رو بشینم رمزی کنم که مثلا کسی پیدام نکنه!

·         گم کردن رمزهای گوناگون یه سری وبلاگهای دوستان که رمزی بودن و هردفعه هم گلایه میکردن که ما سرمیزنیم چرا بهمون سر نمیزنی!

·         و همچنین خسته شدن از بلاگفا! و خیلی موارد دیگه

دنیال راهی میگشتم که یه سرویس خوب پیدا کنم که یه سری امکاناتی که من نیاز دارم از جمله تعریف کردن اینکه وبلاگت جزو سرچهای موتورهای جستجو قرار نگیره، رو داشته باشه...

و خیلی وقت پیش با سرویس بلاگ دات ای آر توسط سحر آشنا شده بودم اما دعوت نامه برای عضویت نداشتم

وقتی دیدم شکوفه بارو بندیلش رو بسته و رفته اونجا ازش سوال کردم که آیا سرویسش خوبه و اونم پیشنهاد داد که عالیه و برام دعوت نامه فرستاد...

واسه همین منم اون نقشه شوم رو کشیدم و وب رو وانمود به حذف کردن کردم و تصمیم گرفتم به اینجا نقل مکان کنم...

طبق گفته این سرویس در آینده ای نه چندان دور میشه مطالب بلاگفا رو توسط یه نرم افزاری که خودش ارائه میده به اینجا منتقل کرد، هرچند الانم واسه خیلی از سرویسا این امکان رو پشتیبانی میکنه...

به هرحال فعلا وب قبلی رو همونطور رو هوا نگه میدارم و اینجا روزمرگی هام رو مینویسم و با شما دوستای خوبی که واقعا برام عزیزید و دوست ندارم تو دنیای مجازی از دست بدمتون در میون میزارم!

از همه هم خواهش دارم لطفا لینکم نکنید و به هیشکدوم از افراد قبلیه وبم در صورت پرس و جو کردن ادرسم رو ندید

منم ناچارم از این به بعد بدون لینک براتون کامنت بزارم... بزار فک کنن واقعا حذف کردم اونجا رو

دیگه اینکه میدونم ادرس تو یه سرویس دیگه است و نمیتونید تو قسمت دوستان ثبتش کنید و وقتی اپ میشم در جریان قرار بگیرید، اما مهم نیست، هر موقع راتون افتاد و سرزدید قدمتون روی چشم، انتظار و گله ای از کسی نیست...

در اخر هم شرمنده به خاطر نگران کردنتون...

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan