پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

و اما شاهکار مادرشوهر


و اما ادامه ماجرا از این قرار بود و برمیگرده به مادرشوهر...!

خب آنچه گذشت جریان از این قرار بود که منو خواهرشوهر پنجشنبه رفتیم بیرون و اون جمعه رفت لباسای مورد پسند من رو خرید...

همون شب جمعه ساعت 8 مراسم نامزدی داداش جاری بود و گفته بود حتما بیا!

منم جناب شوشو جمعه رفته بود کرمانشاه و یکم دیر می اومد و گفتم اگه مادرشوهره اومد و بهم گفت باشه باهاش میام... (معمولا مراسمایی که با هم دعوت میشیم رو با هم میریم)

منم تا نزدیکای ساعت 7 همه کارام رو آماده کردم و نیمه آماده وسایل سفره رو هم آماده کردم و غذاهارم گذاشتم گرم بمونه تا اگه تو این فاصله شوشو اومد بتونم سریع غذاش رو بدم و از اونجایی که ذات پلید اون موجدات پایین قلعه رو مشناسم میدونستم یا بهم خبر نمیدن یا دیر خبر میدن...

برا همین آرایشات لازم رو هم انجام دادم که اگه دیر بهم گفتن فوری بتونم مانتو شلوارمو بپوشم و جیک ثانیه برم دم در...

ساعت 5 دقیقه به هشت بود ولی دیدم هیچ خبری ازشون نیست!

عصرش ساعت 5:30- 6 یه سر رفته بودم پایین که با مادرشوهره حرف بزنم ببینم اصن میره نمیره! بگم منم صدا کنه هر موقع میخواست آماده شه که منم آماده شم، ولی نبودش...

حالا هم که خبری ازشون نبود گفتم حتما یا نمیرن یا رفتن و منو بی خبر گذاشتن...

همین حول و حوش هم شوشو برگشت و گشنه بود و تا دست و صورتشو شست منم مشغول این شدم که سفره بندازم و شام بخوریم که یهو صدای مادرشوهر با یه حالت فریاد مانندی اومد که ناهیــــــــــد میاااااااااای؟

و تا اومدم بگم کیه چی میگی کجا بیام نبودش!!!!!!!! :|

برا همین روسریمو پوشیدم فرز رفتم پایین هرچی میگشتم نبودش!!!

نگا کردم دم در خونه است و چادرش و کیفش دستشه و آماده اینه که از در بره بیرون و سوار ماشین که صداش می اومد که روشن بود بشه و بره!!!

گفتم کجا بیام؟ آماده شدی داری میری؟ من هنوز الان شوشو اومده میخوام بهش شام بدم! آماده نیستم اصن! برید، بیخیال!

یهو عصبی شد با داد و هوار سر من که خو برو سریع یه غذا بده بهش بپوش بیا!!! (یعنی واقعا من موندم با اون همه سنگین سفر بودن خودش که دوساعت حاضر شدنش طول میکشه چطور انتظار داشت من هم شام شوهرمو بدم هم فوری آماده شم بیام!)

گفتم شما ماشین روشنه منتظرتونه چطور میخوای وایسی من بیام! طول میکشه تا شام بدم بهش برو

اونم هی بیشتر سر من داد میزد که یه غذا دادن چی داره برو سریع آماده شو بیا تا بریم...

هی از من انکار که نمیام برو هی از اون اصرار که بیا!

گفتم خب ده دقیقه زودتر میگفتین منم آماده میشدم الانم نمیام دیگه برید و درو با غیض بستم رفتم بالا...

برای اولین بار تو عمرم نسبت به رفتار مادرش غر زدم! چون واقعا عصبی بودم از کارش؟

یا به طرفت اصن نگو یا تو که میگی زودتر خبر بده طرف آماده شه!

منم همونطور که سفره رو مینداخت غر زدم سر شوشو که چه میدونم خودش کامل آماده شده ماشین هم روشنه داد و هوار سر من انداخته که برو آماده شو بیا! راست میگفت زودتر خبر میداد...

یهو باز صداش از پایین اومد که نمیای؟

منم درو باز کردم بگم نمیام که شوشو داد زد نه نه نمیاد من خسته الان اومدم شام نخوردم اونم حاضر نیست زودتر میگفتین حاضر شه (با داد زدن گفت) اونم از خدا خواسته محکم در راهرو پایین رو بست و رفت...

منم اون لحظه خداییش از شدت حرص کار آبجیش و این کار مامانش بغضم گرفته بود...

شوشو هم دید من عصبی و ناراحت شدم میگفت خو دوست داشتی میرفتی من خودم غذا میخوردم!

میگم بحث دوست داشتن واسه رفتن به مراسم نیست! بحث کار ایناست... خودش آماده شده الان میگه بیا! و ....

اونم چون میدید حق میگم، هیچی نمیگفت فقط گفت بیخیال بعد شام خودم میبرمت..!

منم گفتم نمیخواد نمیرم اصن...

امااااااااااااا....

 

حسادت خواهر شوهر

روز پنجشنبه با خواهرشوهر کوچک رفتیم که او یک آزمایش داشت انجام دهد...
بعد از آن گفت بیا یک سر بچرخیم من یکی دو تا لباس لازممه بگیرم(طبق گفته خودش مانتو و کیف و کفش و ... خریده بود فقط یه لباس یا تونیک واسه سر سفره اش میخواست :|)...
ما نیز که کلا قصد خررید لباس عید را نداشتیم اما نگاههایی هم به منظور مناسب بودن قیمت یا اگر چیزی چشممان را گرفت می نمودیم که القصه چشمان مبارکمان یک مانتوی سفید و یک شلوار کتان مشکی که تن یک مانکن بود را گرفت و خعلی خوشمان آمد قیمتش هم نسبت به باقی لباسها بهتر بود اما پول همراه نداشتیم برای خرید زیرا به قصد خرید نیامده بودیم، به خواهرشوهر گفتیم که نظرت چیست و هیچی نگفت! گفتم فعلا که پول ندارم ولی بعدا شاید اومدم گرفتمشون...
اینها گذشتو دقیقا روز بعد بود که ما مشغول آشپزی بودیم که گوشی مبارک به صدا درآمده و یک اس ام اس تحویل ما نمود...
خواهرشوهر: سلام، رفتی مانتو شلواررو خریدی؟
من: نه والا، چطور مگه؟
او: من شوهرمو بردم نشونش دادمشون خوشش اومد خریدمشون!
من: مبارک باشه، به دل خوش استفاده کنی
ولی راستش اصلا از حرکت ضایعی که از زور حسادت کرد خوشم نیومد!
با اینکه مانتو شلوار گرفته بود رفت چیزی که من پسندیدمو هم خرید!

* ادامشو بعدا مینویسم اینارو الان با گوشی دارم مینویسم، از نوشتن خسته شدم، طولانیه جریان...
خوبه تو این سرویس برعکس بلاگفا میتونم نظراتو ج بدم و پست بزارم

زن

زن که باشی...

هرچقدر هم آزادی عمل داشته باشی..

حتی اگر کل کارهای خانه و خرید به دوشت باشد...

تنها بروی و تنها بیایو کارهای شخصی ات پای خودت باشد...

باز هم گاهی عجیب دلت میخواهد تکیه کنی به شانه های یک مرد...

دستت را مانند یک کودک در دستش بگذاری و خودت را به او بسپاری که برایت بزرگتری کند...

هنگام پرداخت هزینه برایت جلوی عالمو آدم دست به جیب شود و تو را غروری زنانه فرا گیرد که تنها نیستی...

آری گاهی زن عجیب دلش میخواهد کسی باشد که همه جوره جورش را بکشد...

سومین سالگرد عقد

اخباری که هم اکنون به دستم رسیده میگه ۱۸ اسفند سومین سالگرد عقدمون بود و بنده فراموش کردم البته شوشوخان هم فراموش کردند خخخخخ
یه همچین زوج ذوق مناسبت کنی هستیم ما :D

 

+ اصلاحیه:  عاغا خبر رو اشتباه به عرضتون رسوندم باید اصلاح بشه

اولا اینکه بنده به دلایلی مجبور به مراجعه به شناسنامه ام شدم و متوجه گشتم که اصن سالگرد عقدمون 18 اسفند نبوده و 8 اسفند بوده :دی

دوما اینکه سومین سالگرد نیست و چهارمینه خخخخخخخخخخ

تا این حد من ذوق دارم برا رسیدن روز سالگرد عقدم اصن... حال میکنید؟

عشق

عشق میتواند در این خلاصه شود که بنده تا خود صبح عین بچه ها پتویم را شوت کنم و روباز بخوابم
و شوشوی عزیز تا صبح دم به دقیقه بیدار شود و پتو را روی من بکشد که سرما نخورم!!!

 

اختراع


+ میگم این مسئولین که همیشه خدا معلوم نیست چه غلطی میکنن!

حداقل خوب بود یه چیزی این مخترعین اختراع میکردن... مثلا یه وسیله ای اختراع میکردن که موقع خواب، زن و شوهر هر چقدر هم به هم نزدیک میشدن این کله هاشون از هم یه جورایی دور میشد!!!

جهت کمتر زیر دست و پار قرار گرفتن و همچنین توی چشم و چال آقای خونه فرو نرفتن موهای خانوم خونه  رو میگم، که مجبور نشیم بریم موهامونو عین پسرا کوتاه کنیم :D

 

+ دیروز در یک حرکت کاملا انتحاری نصف خونه رو تکانیدم و فقط مونده آشپزخونه که خودش اندازه یه نصفه کامل خونه وقت میبره!!!

باشد که به حول و قوه الهی رستگار شویم و تا مدتی از شر تمیزکاری و گردگیری راحت باشیم....

روز جمعه با شادی


پنجشنبه عصر بود که شادی اس داد فردا (یعنی جمعه) میخوان با دوستاش برن پارک و گفت که دوس دارم توام بیای با دوستام آشنا شی...

منم گفتم باشه جمعه احتمالا شوشو نباشه اگه رفت و تونستم خبرت میکنم...

صبح جمعه جناب شوشو رفت و یکم بعدش منم تو واتس آپ به شادی خبر دادم که میام...

قرار بود ساعت سه بریم...

یکم بعدش شادی تو واتس آپ گفت ناهید یکم دیگه مامانمو میبرم میخواد ساندویچ بگیره، اگه ناهار نخوردی برا تو هم بیارم....

قربونش برم که انقد به فکرمه به خدا...

منم دیر صبحونه خورده بودم اونم تخم مرغ و گشنم نبود، گفتم مرسی من یه چیزایی خوردم سیرم...

بعد یهو دوباره گفت اصن پاشو بیا میبرمت خونمون

راستش از خیلی وقت پیش قرار بود یه روز برم با مامانش آشنا شم ولی فرصت نشده بود

برا همین منم فوری قبول کردم گفت وای باشه میام خخخخخخ

اونم گفت نیم ساعت دیگه کار مامانم تموم میشه میام دنبالت...

بعد این دوباره تو واتس آپ گفت ناهید دوستم گفته نمیتونم بیام و قرارمون کنسل شده، ولشون کن اصن فقط خودت بیا میریم خونه، بعدشم میریم پارک خودمون....

خلاصه نیم ساعت بعد شد و شادی اومد دنبالم

برای اولین بار تو ماشین با مامانش سلام و احوالپرسی کردم، خدایی مامانش خیلی مامان باحالی بود

خیلی راحت و شوخ و پر انرژی بود دقیق مثل خود شادی...

اصن حس نمیکردم این مامان دوستمه و باهاش رسمی باشم، ینی فک کنم اگه دوستش بود انقد نمیتونستم باهاش راحت باشم!

رفتیم ساندویج و تخمه و ... خریدیمو رفتیم خونه...

خواهرزاده ی بانمکش سارا هم اونجا بود که از روز قبل که با خودش آورده بود باشگاه سر به سرش گذاشته بودم و گفته بودم موهاتو میبرم برا خودم...

اونم دم در تا منو دید در رفت گفت وای موهام خخخخخخخخ

خلاصه کلی خوش گذشت تو خونشون...

آبجیش هم بود که بازم مثه خود شادی دختر خوب و راحتیه...

وای مامانش چقد شیطون بود!!!!

یه جا من با مامانش داشتیم تخمه میشکستیم بعد شادی منو به حرف گرفته بود، خودش سر پا بود من کله ام رو به هوا در حال حرف زدن و تخمه شکستن!

دیدم شادی و مامانش دارن دزدکی یه چیزایی بهم میگن میخندن!

یهو سرمو پایین کردم سمت بشقاب آشغالا!

دیدم مامانش دیده من حواسم نیست هرموقع دستمو پایین آوردم پوست تخمه رو بندازم بشقابو از زیر دستم کشیده!

یه کوپه پوست تخمه انداخته بودم رو زمین خخخخخخخخ

بعد اونم با شادی و سارا رفتیم پارک... ما یه خورده نشستیم سارا رفت تاب و سرسره بازی کرد و هوا یکم سرد بود دیگه برگشتیم خونه.....

ولی روز خیلی خوبی بود...

 

+ راستی اونایی که عشق آشپزی و کیک پزی ان این کیک رو شدیدا بهتون پیشنهاد میدم...

مخصوصا شمایی که فر یا مایکرو فر دارین....

آموزش کیک نارگیل و هویج

کیک نارگیل و هویج:

کیک

 

مواد لازم:

2/1 پیمانه نارگیل پودر شده

2/1 پیمانه هویج پوست گرفته و رنده شده

3 عدد تخم مرغ

1 پیمانه آرد سفید

2 ق چ بکینگ پودر

1 پیمانه شکر

1 پیمانه روغن

2/1 پیمانه پودر نارگیل برای تزئیین

1 ق چ زغفران آب کرده

4/1 ق چ وانیل

1 ق چ سرپر دارچین

 

طرز تهیه:

1- تخم مرغها رو بشکنید و سفیده و زرده رو جدا کنید و تو ظرفای جدا بریزید...

2- سفیده رو جداگانه با همزن بزنید تا پف کنه و سفت شه و از ظرف نریزده وقتی ظرف رو برمیگردونید

3- به زرده ها، شکر، وانیل و دارچین رو اضافه کنید و خوب با همزن بزنید (به مدت دو دقیقه)

4- بعدش پودرنارگیل رو به همین مواد اضافه کنید و همز بزنید

5- حالا نوبت اضافه کردن هویج رنده شده است، بعد اینکه هویج رو با مواد مخلوط کردید روغن رو هم اضافه کنید و خوب هم بزنید...

6- آرد و بکینگ پودرتون رو با هم قاطی کنید و دوبار الک کنید و به مواد اضافه کنید و با همزن هم بزنید تا یکدست شه، مایه به شکل یه خمیر سفت در میاد...

7- بعد همه اینا سفیده تخم مرغ رو هم اضافه کنید و با لیسک مواد رو با هم مخلوط کنید...

نکته: بهتره که موادتون رو به شکل دورانی و تو یه جهت هم بزنید

8- قالب مخصوص کیک رو آماده کنید و کف و دیواره اش رو با روغن کمی چرب کنید و آرد پاشی کنید..

9- مایه کیک رو تو قالب بریزید و صاف کنید و به مدت 30 دقیقه تو مایکروفر با حالت کانوکشن و حرارت 180 قرار بدید تا کیک بپزه، یا اگه مایکرو فر ندارید با حرارت 180 درجه سانتیگراد و به مدت 40 دقیقه تو فر بزارید...

10- تو فاصله پخت کیک، نیمی از پودرنارگیل رو با زغفران رنگی کنید و نصفشو بزارید همونطور سفید بمونه و اخر سر تزئین کنید....

به این شکلی که من تزئین کردم تزئین میشه ولی اگه دوس داشتین هرطور که خواستین میتونین تزئین کنین یا اصن تزئین نکنین...

من چون نه مایکروفر دارم نه فر بازم تو ماهیتابه رژیمی درستش کردم و بازم خوب درومد فقط مدت زمان پختش خیلی زیاد شد...

ادامه پروگری های جاری!

شما هم دور و ورتون از این آدمها دارین که فک میکنن کل وسایل خونتون اعم از خوراکی گرفته تا استفاده کردنی، یه جورایی به اونا هم تعلق داره و مختارن هر موقع چیزی لازم داشتن با یه لحن خشن و تند و تهدید آمیز امر کنن که فلان چیزتو بده!!!!

اگه ندارین که خوش به حالتون و اگه دارید بدونید که شدید حالتون رو درک میکنم!

همچین موجودی که ما در اینجا داریم و تحملش برامون مشکل ساز شده کسی نیست جز میس جاری!

دو هفته پیش جناب شوشو برای اینکه راحت باشم موقع مخلوط کردن یه سری چیزا مخصوصا برا هم زدن سفیده و زده تخم مرغ موقع پخت کیک، برای اینجانب یک عدد همزن تهیه نمودندی...

که از قضا جاری خانوم خبر دار گشتندی! و از آنجایی که خودشان همزن داشتندی ما فکر نمیکردیم که حتی به هم زن ما نزدیک شوندی!

ولی باید بگم بنده هنوز خودم ازش استفاده نکرده بودم که یه روز قبل اینکه برم منزل پدری...

رفتیم سری به امیرعلی بزنیم که جاری با حالتی کمی تا قسمتی غیض مانند گفت:

صدات زدم نشنیدی فک کنم داشتی با چرخ گوشت کار میکردی!

بنده: آره داشتم سبزی چرخ میکردم، چیکارم داشتی؟

اون: دستور پخت کیکی بود که ازت گرفتم، توش نوشته سفیده و زرده رو جدا کنم و جدا بهم بزنم، ولی هم زنم خراب شده....

و بنده نگذاشته ادامه حرفش را بزند و توی حرفش پریده و گفتم خوب با دست همش بزن!

من همیشه با دست هم میزدم، پف میکنه

او با چشمهایی تعجب کنان و از حدقه درآمده به خاطر رفتار عجیب ما که تاکنون از ما دیده نشده بود و همیشه در خدمت گذاری به اوشان حاضر بوده به ما زل زدندی و اظهار کردندی که سخت میباشد با دست هم زدن!

بنده در دلم: اون موقع که من با دستم هم میزدم نمیگفتم سخته و همزنت رو قرض بده! والاااا

گفتم: نه اصلا هم سخت نیست زود هم بهم میخوره....

و از آنجایی که آنروز برادرش پیشش تشریف داشت و طبق معمول همیشه به آشپزخانه گریخته بود و خودش را نمیدانم با چه سرگرم کرده بود بنده نیز محل حادثه خورد شدن غرور جاری را ترک گفتندی و به خانه برگشتندی!

این ماجرا گذشت و بنده رفته و برگشتم و یه روز بعد برگشتن جناب شوشو از بنده خواست که برایش کیک پزیدن کنم...

صبح همه کارامو انجام دادم و غذامو درست کردم و با خودم گفتم همین الان کیک رو هم بزار درست کنم که خیالم راحت شه، اما به یکباره گشادیسممان عود کرد و شیطان به جلدمان فرو رفت و گفت ولش کن بزار مثل جاری شب درست کن که نکنه الان سر و کله اش پیدا بشه و امیرعلی جلو دست و پاتو بگیره...

برای همین رفته و مشغول تا زدن و داخل کمد قرار دادن لباسهایی که از روی طناب آورده بودیم شدیم، که یک صدایی ناهید کنان ما را فریاد میزد!

صدای جاری بود!

با بیحوصلگی مقداری لفتش داده و رفتم در حیاط رو باز کردم و گفتم با منی؟ کجایی؟ چی میخوای؟

قابل توجه اینکه مثل همیشه به خودش زحمت داخل حیاط آمدن هم نداده بود و گفت اینجام تو خونه! (یعنی برد صداش تو حلقم!)

گفتم چی میخوای؟

با همون صدای بلندش که وقتی حرف میزنه ادم فک میکنه با پتک دارن رو سرش میکوبن! گفت: همزنتو میدی؟!

یعنی دقیقا همینطورها!

بار پیش حالش را گرفته بودم اینبار خواسته اش را اینطور با پرویی تمام مطرح کرده بود!

یه جوری که انگار همزن اون پیش من جا مونده و داره داد میزنه سرم که پسش بده!

من هم از پرویی های خودش بهره برده و گفتم نه! خودم لازمش دارم میخوام کیک درست کنم و در رابستم!

و همه اش منتظر بودم و گفتم الانه که بیاد ببینه من راست گفتم یا دروغ! :|

والا هرچی از اینا بگی کمه! میان چک میکنن راست و دروغ کارتو! واسه همین گشادیسم مبارک را چخ کرده و نشستیم کیکمان را هم پختیدیم....

 

+ حالا هی بگید بهش رو میدی! والا به خدا هزاران بار از روز ازل زدم تو پرش ولی خودش مدلش اینطوریه!

خدا بیامرزتش یه عمه داشت که تو شهر پدری دقیقا همسایه روبرومون بود! یعنی اخلاقش با اخلاق عمه اش مو نمیزنه! عمه اش هم اون موقع دهن مامان رو سرویس کرده بود!

مثلا یه روز اومده بود میگفت عدس پلو درست کردم، هانیه (دخترش) گفته ماست میخوام! شما ماست ندارین بدین! و مامان طفلکی ما هم که روش نمیشد یه کاسه ماست بده دستش یه دبه ماست داشتیم داد برد!

و هزار تا دیگه از این ماجراها داشتیم با این عمه جاری!

چرخ گوشت مامان رو میبرد تا دو سه روز پسش نمیداد اخر سر مامانم مجبور میشد بره بیاره، میرفت برمیگشت میگفت چرخ گوشتم همینطور تو حیاط نَشُسته انداخته بودن!!!!

خلاصه خانوادگی اینطوری ان

 

برگشت از منزل پدری


خیر سرمون با خودمون گفتیم تو وب جدید اسمی از این جاری نبریم ولی نمیشه انگار!

اصن از جاری نگیم از کی بگیم؟! والااااااا

 

روز سه شنبه صبح زود با داداشا که هردو اینجا کلاس داشتن برگشتم خونه....

جناب شوشو هنوز خونه و خواب تشریف داشت....

ساعت 7:30 بود و مام خرس درونمون به سمت رختخواب و خوابیدن کشیدمون و رفتیم خزیدیم زیر پتو و گرفتیم تا 9 خوابیدیم...

بعدشم بیدار گشتم رفتم نون گرم گرفتم و برگشتم جناب شوشو رو بیدار کردم...

جناب شوشو در نبود بنده انگار حالش خراب شده بود و برای همین منو فرستاد پیش جاری گفت برو برام آموکسی سیلین بیار...

منم با هزار نمیخوام و برا چیته و غر و اینا که همین الانه این بشر منو ببینه بیاد اینجا و امیرعلی منو ببینه گیر بده نزاره بیام و اینا راهی شدم رفتم ازش آموکسی سیلین گرفتم...

بماند که همون یه چند دقیقه یه ساعت منو به حرف گرفته و امیرعلی هم چسبیده بود به منو نایی نایی میکرد (جدیدا نایی صدام میزنه! خخخ)

خلاصه با هر بدبختی بود و عذر و بهانه برای جاری تراشیدن که دس از سر کچلم وردار تازه اومدم هزار تا کار دارم، خونه بهم ریخته اس، ناهار ندارم و اینا برگشتم خونه...

تا برگشتم نگو کلاس یکی از داداشام تموم شده و اونم امد اینجا یه استراحت کنه و چیزی بخوره...

حالا ما خودمون حسابی سرمون شلوغ!

یه دستم مشغول پخت غذا بود، یکی مرتب کردن خرابکاری های شوشو، و یکی هم مشغول صبحانه آمده کردن برا آقایون که صدای جاری اومد!!

من تو دلم: ای خدااااااااااا این باز فهمید من اومدم هیچی نشده اومد تلپ شه!

خلاصه جاری اومد و چقد هم پرو تشریف داره اصن نمیگه من داداشم اینجاس شاید روش نشه!

اینو به خاطر این میگم چون بعضی وقتا من کار دارم یا همینطوری میرم پیشش و داداشش پیششه، داداشه که عین دخترا فرار میکنه میره تو آشپزخونه! انگار من اومدم خواستگاریش و رفته چایی بریزه!

بعدشم از اونجایی که تا میرم امیرعلی مچسبه بهم و نمیزاره جم بخورم، جاری همش در صدد گول زدن امیر علیه و به من میگه من امیر علی رو سرگرم میکنم برو خونتون! :|

در صورتی که وقتایی که میرم و هرچی بهش میگم امیرعلی رو گول بزن من برم کلی کار دارم میگه به من چه! میخواستی نیای! من پسرمو گول نمیزنم :|

خلاصه اینجوریا!

مام یه تعارف بهش زدیم گفتم بیا جلو صبحونه بخور، با همون یه تعارف خودش گفت من خودم صبحونه خوردم امیرعلی بیا مامان بهت صبحونه بدم! و امیر علی هم شروع به ریخت و پاش!

یعنی حرصم میگیره از این ادمای شکمویی که تعارف هم سرشون نمیشه و همش دنبال مفت خوری ان!

دیگه دیدم اوضاع بیریخته و این جاری خانوم معلومه کارای خودشو انجام داده و قرار نیست بره!

پسرشم که همش تو آشپزخونه زیر دست و پای من! هرچی هم میگم برو پیش مامانت، مامان جانش لم داده هی میگه ااااااااای امیرعلی حوصله ندارم کم اذیت کن!!! نهایت بچه داریش تو حلق خودش واقعا!

منم دیدم اینطور بی فایده است، داد زدم سرهمشون گفتم بزارید برید از اینجا منو تنها بزارید کلی کار دارم!

پاشید همتون از جلو چشم برید بیرون...

تو برو دانشگات، تو برو سرکار، توهم برو خونه خودتون با بچه ات بازی کن خخخخخخخ

و خدا رو شکر اونم رفت...

اما عصر دوباره برگشت عررررررررررررررررررر :(((((((((

۱ ۲
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan