پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

روز زن کیه؟

عاغا این روز زنی که تبریکش پیشاپیش و پساپس راه به راه برای ما می آید دقیقا تاریخ نزولش کیه؟؟؟؟

یکی نیست به ما بگه!؟

ما از این چیزا سر در نمیاریم خو!

خشنودی فاطمه زهرا


اس ام اس برایم آمده

" سلام، نذر صلوات گرفتیم واسه خوشنودی خانم فاطمه زهرا س 5 صلوات بفرست اس ام اس بده به 5 نفر، تا توی 5 میلیون صلوات شریک باشید انشالله. مایل نبودید تک زنگ بزنید. با تشکر. و عجل فرجهم یادتون نره"  

راه به راه در نرم افزارهای واتس آپ و از این دست و چه به صورت اس ام اسی از این پیام ها دریافت میکنم، نمیدانم سهمیه ام بالاخره 5 تاست یا 50 هزار تا!

برای همین تک زنگ میزنم که ولم کنید نمیخواهم شریک باشم، اصلا بگذار خانوم فاطمه زهرا از من ناراضی باشد والااااااا

 

لذت دعوا


خداییش لذتی که در آشتی بعد از یه بحث و دعوای زن و شوهری هست تو هیچ چی نیست بوخودا...

اصن انگار برمیگردی به دوران نامزدی :D

ینی واقعا نمک زندگی که میگن همینه...

 

 

و بالاخره انشای نوروزی ما

آخیییییییییش چقد دلم برا وبم و نوشتن تنگ شده بود

اصن از بس دور بودم از وبم سبک نوشتاریمو به کل فراموش کردم انگار

روز چهارشنبه که شوشو خان زنگ زد که آماده شو اومدم سریع بریم خونه بابات که صبح زود اونجا وقت تعمییر دارم برا ماشین...

منم که لپ تاپ رو پیش خواهرشوهر جا گذاشته بودم دیگه نشد پستی که میخواستم بنویسم رو بزارم...

میشه گفت یه شنبه بود که اومدیم منم لپ تاپ پیشم نبود که دیروز این عشق نازنینم به دستم رسیده و خلاصه دیگه باز شروع شد روز از نو روزی از نو میریم که شروع کنیم به ثبت خاطرات سال جدید....

 

تعطیلات رو که ما معمولا عادت داشتیم مسافرت میرفتیم ولی امسال نرفتیم و شوشو خان هم تصمیم گرفته بود بره پیش اون خونه داییش که تو عشایر زندگی میکنن و پیش اونا چادربزنه و چند روز اونجا بمونه

من هم که از یه هفته قبل عید خونه بابا بودم.... مسیر رفتن به اون کوهی که توش خانواده داییش زندگی میکرد هم از سمت شهر پدری بود...

خلاصه تفریحات امسال رو دور و ور طبیعت استان خودمون گذروندیم و خیلی هم خوش گذشت...

عکسایی هم از طبیعت و جاهایی که رفتیم رو میزارم

نمیخوام پست خیلی طولانی و خسته کننده بشه پس خیلی وارد ریز مسائل و توضیحات نمیشم، سعی میکنم مختصر بنویسم...

 

عکسای اولین جایی که روز بعد عید رفتیم ، خداییش جای باحالی بود، اینجارو با خونه بابا اینا رفتم

      

 

اینم جایی که شوشو چادر زده بود، اون چادر سفیده متعلق به ماست، البته این عکس تو نمای دور گرفته شده ما با دختردایی های شوشو پیش چشمه بودیم... تو یکی از تصویرا جناب شوشو وجود داره که دراز کشیده...

    

 

اینا هم متعلق به طبیعت اطراف یکی از امامزاده های استانمونه که با خونواده خاله اینا که از تهران اومده بودن رفتیم...

   

 

این یکی ها هم متعلق به سیزده بدره که با خونواده اینیکی دایی شوشو بودیم و کلی خوش گذشت و سیزده بدرمون به چهارده بدر و پانزده بدر و ... کشید :دی

   من و یکی از دختردایی هایش که احتمالا جاری آینده ای بشه برام با هم ماشین دزدیدیم اومدیم اینجا

 چهارده بدر کنار این آبشاره واقعا لذت بخش بود

 شب چهارده حدود ساعت 11 به بعد زدیم تو دل کوه و این آتیش رو درست کردیم که عکسشو خیلی دوس دارم

 صبح روز پانزده اومدیم جای شب قبلمون و آتیشمون هنوز روشن بود

 

این کفش دوزکا هم که خیلی عاشقانه رو این برگ خوابیده بودن، خیلی دوسشون دارم

 

خلاصه اینم از تفریحات نوروز 93 که سعی کردم خلاصه وار بهش اشاره کنم... رو عکسا کلیک کنید تو سایز بزرگ نمایش داده میشن

شرح حال

نصف پستی که مربوط به تعطیلات عیدم بود رو امروز صبح نوشتم ولی وقت نشد کاملش کنم و پستش کنم، عصر هم خونه خواهرشوهرکوچیکه بودم ، قرار بود یه مموری کارت رو براش ریکاوری کنم لپ تاپم همرام بود ولی از اون سر چون جایی کار داشتم دیگه لپ تاپو همونجا جا گذاشتم... برا همین فعلا دسترسی به این ندارمکه پست بزارم و بیام برا دوستام کامنت بزارم :(((
الانم حدود نیم ساعتی میشه که با شوشو اومدیم خونه بابا، چون شوشو خان اینجا کار داره صبح زود و مجبورشدیم شب بیایم اینجا، البته بیچاره امروز هلاک شد انقدتو جادهدر رفت و آمد و کار بود، یه سر رفت کرمانشاه و برگشت، دوباره یه سرجوانرود و ساعت نزدیک ۱ رسید و بعد اونم مستقیم اومدیم شهر پدری...
سرماخوردگیم هم خوب شد برگردم خونه میام مینویسم
شب همگی خوش

اولین پست سال جدید

سلام به همه دوستای گلم که دلم برا تک تکتون یه ذره شده
مردیم از بس تعطیلات پشت سر گذروندیم :P
به من که امسال حسابی خوش گذشت، کلی عکس و خاطره دارم برا نوشتن
از یه هفته قبل عید که رفتم خونه بابا تا پانزدهم نه خونه رو به چشم دیده بودم نه افراد قلعه رو و نه وبم رو نه هیچی...
کلا همچی برام تازگی داره خخخخخخ
یه سرما خوردگی شدید جناب شوشو خورده که به بنده سرایتش داده و در حال حاضر سرماخوردم و حس نوشتن ندارم
میام مینویسم به زودی
ببخشید که نبودم به همه تبریک بگم سال جدید رو
از همینجا سال خوبی رو برا همتون آرزو میکنم :-*
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan