پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

مکانیکی خانوم خونه :دی

داشتم جارو میزدم جارو زدنم که تموم شد اومدم دکمه جمع کن سیم جارو رو زدم تا یه جایی از سیم جمع شد ولی نصفش جمع نشد و خراب شد!

منم حوصله نداشتم همینطور جاروبرقی به این حال بزارم تا شوشو بیاد

یه جعبه لوازم آرایشی داشتم که خیلی وقته به جعبه ابزار تغییرش دادم و آچار پیچ گوشی توشه آوردمش، قسمتای اضافی جارو رو کنار گزاشتم و برعکسش کردم و پیچاشو باز کردم

واااااااااااااای چقدم که توش پر خاک بود نیگا، منم که عاشق کارای تعمیری و برقی اول از همه سیمش رو که از جاش در رفته بود درست کردم جمع کردم بعدم نشستم کامل با یه دسمال داخلشو پاک کردمو بستمش و اخر سر هم از بیرون خوب تمیزش کردم و شد این ...

اصن زن باس خودش بلت باشه از این خرابکاریا بکنه که هرموقع یکی از وسایل خونه خراب شد همش منت آقاشو نکشه :دی

 

یکشنبه عصر رفتم شهربابا اینا که ببینم نامه بیمه ام رسیده دست شعبه یا نه

دوشنبه رفتم سر زدم ولی نرسیده بود :((((

معلوم هم نبود کی میاد، شوشو هم زنگ میزد که کارت تموم شد زود بیا؛ چیکار کنم دیگه بچه ام بدون من حوصله اش سر میره :P ، برا همین شماره دبیرخونه بیمه رو گرفتم و فرداش با داداشم برگشتم خونه

امروز زنگ زدم گفتن اومده! حالا دوباره باید برم اونجا و احتمالا شنبه کارم راه بی افته

خلاصه که اگه دیدین نیستم بدونید خونه بابام ;-)

 

دست پخت خانوم خونه

یهنی من فکر میکنم هیچ لذتی تو زندگی مشترک برای زن بالاتر از این نیست که زن با عشق برای شوهرش که قراره خسته از سر کار بیاد غذا بپزه و شوهرش هم عاشق غذاها و دست پخت اون باشه و همیشه ازش تشکر کنه....

 

یه جورایی حس اعتماد به نفس به ادم میده!

پریشب جاری شام آبگوشت درستیده بود و به قول خودش خیلی زیادی درست کرده بود برای همین یه کاسه ی پر داد به من برای جناب شوشو...

جناب شوشو که اومد خودم سیر بودم گفتم دیگه غذا گرم نکنم همین ابگوشت رو با نون میدم تیلیت میکنه میخوره و غذامونم میمونه برا فردا :دی

همین که ابگوشت مبارک را برای جناب شوشو آوردیم یه قاشق زد تو آبگوشته

گفت: این چرا انقد غلیظه!؟

چقد رب توشه!

بعد مزه کرد گفت چرا غذات امروز اینطوریه!؟

این مزه غذای تو نیست!

گفتم اینو جاری فرستاده ، گفتم آبگوشت دوست داری بخوریش

یهو سینی رو پس داد و دراز کشید گفت من از این نمیخورم!

من اصن از غذاهای جاری بدم میاد

من فقط غذاهای خودتو دوس دارم

گفتم حالا چرا داد میزنی الان میرم غذای ناهیدی برات گرم میکنم میارم خخخخخخخ

و اینگونه بود که حالا شوهره ما را خر کرد یا نه نمیدانم ولی غذای جاری را نخورد :دی

 

امروز هم به خاطر بحث اونیکی جاری که قهر کرده خیلی وقته (حدود هشت نه ماه) و قرار بود طلاق بگیرن و خلاصه بعد اومد و رفت ها و دادگاهی و ... فراوان دوباره با هم آشتی کردن گویا، قرار بود یکی دو تا مهمون داشته باشن افراد پایین قلعه (منظور مادرشوهر)

منم رفته بودم دو سه تا ظرف پایین داشتم بیارمشون جریان رو فهمیدم یه خورده به مادرشوهر و خواهرشوهر که بچه اش اذیت میکرد نمیزاشت به کارا برسن کمک کردم و خلاصه بعدش اومد بالا

بعدش نگو مهمونا دیگه نیومدن و غذاها هم زیادی اومده بود مادرشوهر صدام زد یه بشقاب برنج و یه کاسه خورشت سبزی بهم داد منم همونطور مستقیم اوردم گذاشتم جلو شوشو که قرار بود بره کرمانشاه گفتم تا گرمه بشین بخور و برو...

و دوباره جناب شوشو بعد از خوردن دو لقمه گفت من این غذا رو دوس ندارم و نخورد!!! :|

 

و اینجاست که نتیجه میگیریم خیلی هم خوب نیست شوهر فقط دست پخت زنش رو دوست داشته باشه و باعث شه به زنش اعتماد به نفس منتقل بشه خخخخخخخ

پس حرفم رو پس میگیرم غلط کردم :دی

هزیانهای من در رابطه با حال و هوای این روزهای قلعه

دورانی که تازه ازدواج کرده بودم و تقریبا تا چندین ماه قبل سال جدید تو قلعه هزار اردکمون هم ماجرا زیاد پیش می اومد هم به عنوان آخرین عروسشون خیلی تو مرکز توجه بودم و همه گیرا و حرص دادنا متوجه بنده بود...

اما الان دیگه روالم رو از روال قبلی که کلا تغییر دادم و نسبت بهشون کم محل تر شدم هرچند این کم محلی حاصل کارای خودشونه! (اعم از چفت کردن در و رفتن پایین و در زدن و با وجود اینکه تو خونه بودن در رو باز نکردن، یا اینکه خود شخص شخیص مادرشوهر دو قدم پله رو شیش ماه یه بار بالا نمیاد که یه سری به واحد پسرش بزنه حداقل! یا مثلا وقتایی که میره شهر بابا اینا خونه دخترش میره کلی میگرده و سرخاک میره خونه عمه اینا میره اما به خودش اجازه نمیده یه احترام بزاره یه سرم خونه ما بره پیش مامانم اینا! و دیگه اینکه پسر دردونه خودش هم سالی ماهی یه بار به زور طرفای خونه بابام اینا افتابی میشه و معمولا من خودم تنهایی با داداشم میرم اونجا سر میزنم!)

خلاصه که کاری کردن که منم مثل سابق از جون و دل مایه الکی نزارم و نرم عین کوزت کار کنم براش و اخر سر تشکر خشک و خالی هم نشنوم!

به خاطر این روال هم خوشحالم هم ناراحت! از این خوشحالم که دیگه کارای مزخرفشون رو هر روز نیاز نیست تحمل کنم و از این ناراحتم که واقعا چرا!؟ چرا باید مادرشوهری که با هزار شور و شوق اولش برا پسرش زن میگیره الان این رفتار رو نسبت بهشون داشته باشه! چرا به جای اینکه به عنوان یه بزرگتر کانون خانواده رو گرم کنه حتی رشته هایی که برای گرم شدن این رابطه از طرف ما بافته میشه رو هم میگیره پاره میکنه و رابطه رو اینطوری سرد کرده!؟

و دیگه اینکه باعث شده حرفی برا نوشتن نداشته باشم خخخخخخخ

 

دو تا برادرشوهر مجرد دارم متولد سالهای 70 و 71

یه هفته قبل سال جدید که من رفته بودم خونه بابا اینا نگو اینا رفتن از یکی از دخترای فامیل برا پسر متولد70 خواستگاری کردن و جواب مثبت شنیدن و انگشتر هم دست دختره کردن که بعد عید مراسم نامزدی بگیرن مثلا...

اما دقیقا بعد عید پسرشون که گویا فقط به اصرار زیاد مادره یهو خر شده و به این وصلت رضایت داده بوده میگه من این دختره رو نمیخوام و هیچ حسی بهش ندارم و خلاصه وصلت به وجود نیومده رو بهم میزنه و هیچی به هیچی(حالا جریان فقط از این قراریه که من میدونم یا نه اله اعلم)

اما دورادور (از طرف خانواده خودشون نه) از اینور اونرو شنیدم قرار بوده دیشب برن خواستگاری برا اون پسر 71 ایه...

دختری هم که قراره بگیره خیلی حرف پشت سرشه و حتی خودشونم میدونن وضع خوبی ندارن از لحاظ حیثیتی ولی خوب نمیدونم قراره چی بشه خدا به خیر بگذرونه

فانتزی ذهنی



دیروز غرق در رویاهای فانتزی خودم داشتم به زندگی زن و شوهری فکر میکردم!

به اینکه چرا باید زن و شوهر فقط یکی باشد!

یک زن و یک شوهر (حالا بماند که برای شوهره چهارتا زن زاپاس هم گذاشتن) تا وقتی پیر میشوند هی با هم سرکنند!

چی میشد همون چهارتایی را که گفته اند برای زن هم چهارتا مرد در نظر میگرفتن و ما هم خوشحال و خندون ظرفیتهامون رو تکمیل میکردیم و به خوبی خوشی زندگی میکردم :دی

چیه خو راس میگم، خیلی خوب میشد اینطوری باعث میشد اگه یه موقع حوصله ات سر رفته بود و دوس داشتی بری بیرون با یکی از اون شوهرات که اونم حس بیرون رفتن داشت میرفتی!

یا تو خیلی مسائل دیگه هرکدوم وقت و حوصله اش رو داشت خودت رو وبال گردن اون میکردی :دی

و همچنین عکس همین مسئله برای مردا، البته برا مردا مخصوصا تو مسائل خاک برسری!

خلاصه که فانتزی خوبی بود خوشم ازش اومد خخخخخخ

بعدش فک کردم من اگه الان کاره ای بودم و میتونستم این دستور رو صادر کنم درنگ نمیکردم

البته فقط یکم خرج ها این وسط با این گرونی بالا میرفت ولی به نظرم بازم می ارزید :دی

روز مرد!


و اینگونه بود که روز مرد هم در خانواده ما بی سرو صدا آمد و رفت و خدا خیرش بدهد تعطیل بودنش که حسابی چسپید و تا لنگ ظهر گرفتیم خوابیدیم :دی

مسخره ترین چیزها به نظر من به این روزهای مناسباتی و مزخرفه که میاد و میره!!!

روز زن رو هم که نفهمیدم روز زنه و رفته بودم برا شوشو خان کادو گرفته بودم :دی الان تو روز مرد به نظرتون باید جبران میکرد عایا!؟ خخخخخ

جامون برعکس شده انگار

پنیر..

با هم رفتیم یه خورده خرید خونه انجام بدیم
یه پنیر ورداشتم بیارم، اونم که تمام حواسش به کارای منه که چی ورمیدارم
میگه به نظر من اینو ورنداری بهتره!؟
میگم چرا؟؟
میگه فک نمیکنم خوشت بیاد از این پنیره بخوری؟
میگم از کجا انقد مطمئنی؟
میگه من قبلا از این خریدم و دوسش دارم مزه اش بیشتر شبیه پنیر محلیه
میگم خوب باشه؟!
میگه عه یعنی دوس داری؟
میگم چرا نداشته باشم پنیر پنیره دیگه... و کار خودمو انجام میدم و میندازمش تو سبد خریدم و با خودم میگم از دست تو که به همه چی گیر میدی و فک میکنی همیشه از عالم و ادم خبر داری....
جاری خانم رو میگم....

گاهی...

گاهی هم هست که ادم نه حوصله نوشتن داره نه حرفی برای نوشتن...

بیمه


چهارشنبه هفته پیش رفته بودم خونه بابا

بیمه ای که دارم تو شهر بابا ایناست

یعنی جناب شوشوی ما بیمه نیست و بنده خودم رو از طریق بیمه قالی بافی بیمه کرده بودم

فیش پرداختی سری اخرش افتاد تو تعطیلات عید و نشد که سر موقع پرداخت کنم برا همین قراردادم رو لغو کرده بودن و بیمه ام قطع شده بود

منم رفتم پی کاراش که البته چهارشنبه عصر رفتم که پنج شنبه هم تعطیل بود و یه عروسی داشتیم رفتم عروسی و جمعه هم ماندگار شدم و به جاش شنبه با بابام رفتیم بیمه برای انجام دادن کارا که تا یه جاهایی پیش رفت و اخرش معرفی نامه دادن دستم واسه کمیسیون پزشکی!

حالا برا کمسیون پزشکی باید دوباره برمیگشتم شهر خودمون

یکشنبه هم کسی نبود منو با خودش ببره به جاش دوشنبه با داداشم برگشتم خونه از همونجا یه سره رفتم کمسیون پزشکی که بابام هم یه اشنا اونجا داشت زنگ زد خدا خیرش بده خیلی کمک کرد کارم سریع راه بی افته...

ازم ازمایش خون و ادرار گرفتن و تست تنفس و بعدم عصر فرستادنم معاینه چشم که درجه چشم مبارکم نیم درجه دیگه بالا رفته، کی من برم لیزیک کنم از شر این ضعیفی چشم راحت شم!

تست تنفسو هم همون موقع بهم داد گفت خوبه ولی ج آزمایشا موند واسه چهارشنبه یعنی امروز...

بعد خنده داره تو برگه جواب آزمایش نوشته بود جواب رو ساعت 11 تا 13 میدن

جواب رو گرفتم رفتم طب کار که نشونشون بدم میگه دکترا ساعت 10 رفتن چرا دیر اومدی؟!

میگم خب رو خود برگه نوشته بود ساعت 11 تا 13 جوابه بعد من بدون جواب ازمایش ساعت 10 می اومدم چیکار میکردم!؟

خلاصه موند واسه دوشنبه هفته آینده!

دوشنبه باید برم یه سری معاینات داره که روم انجام بده و بعدش دوباره باید برم برگردم باقی کاراشو درست کنم...

آهنربای بچه!

 

فکر میکنم یک عدد آهنربا به بنده وصل باشد به اسم آهنربای جذب بچه!

توی فامیل تا حالا نشده یکی یه بچه نداشته باشه و به من انس نگیره و نچسبه به من و ول کنم نباشه!

در حال حاضر هم امیرعلی خان به آهنربای بنده وصل شده و انقد که مرا دوست دارد مادرش را نه...

یعنی دلش میخواد بیست و چهارساعته بنده پیشش باشم

تازگی ها هم که بلبل زبان شده و مثل مادرش میرود توی حیاط از پشت دیوار مرا صدا میزند اینگونه ...

چند روز پیش هم جاری اینجا بود و امیر علی خوابش گرفت و او را خواباندیم و برای خودمان غیبتها نمودیم :دی

وقتی بیدار شد مادرش کنارش دراز کشید و گفت امیر علی این همه مامان بغلت کرده حالا تو مامان رو بغل کن

امیر علی هم مسخره کنان فقط به کار مادرش میخندید

هرچه گریه الکی سر داد و گفت بغلم کن بغلش نکرد که نکرد

بعد جاری گفت ناهید این امیر علی ما که انقد تو رو دوست داره حالا تو بهش بگو ببینم بغلت میکنه!؟ اگه بغلت کرد بدون دیگه واقعا خیلی دوست داره

بنده هم کنارش دراز کشیدم و گفتم امیر علی منو بغل میکنی؟

آنچنان سفت و محکم دستهای کوچولویش را دور گردنم حلقه زد که در شرف خفه شدن بودم :دی

طفلکی مادرش، گفت امیر علی اصن برو پسر ناهید شو من نمیخوامت

این همه من شیرت میدم پوشکتو عوض میکنم غذا بهت میدم یه بغلمم نمیکنی

بعد به من گفت به خدا من چند روز دیگه افسردگی میگیرم از دست این امیر علی و باباش، هیشکی منو دوست نداره :دی

آخرین عکسایی هم که ازش گرفتم ایناست

اینجا که مثلا برام ژست گرفته

اینجا هم که خوشگل وایساده ولی یکم حواسش نیست

خودم که عاشقشم این وروجک رو

 

 

ناهید بابا!؟ مربا بده بابا :دی


پریروز که داداشم کلاس داشت با خودش مامان و عمه و ابجیم رو آورده بود که هم یه سری کارا داشتن اینجا انجام بدن هم یه سر بزنن...

مامان از شاه توت های باغچه خودمون برام آورده بود که منم دیروز تبدیلش کردم به مربا

وزنش کردم دقیقا 500 گرم بود منم یکم از نصف همین کمتر شکر بهش اضافه کردم و ...

خداییش مزه ملس خوبی گرفته

بفرمایید مربا!! :دی

۱ ۲
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan