پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

خیال آسوده


آآآآآآآآآخیییییییییییییییییش آب اومد ظرفا رو شستم

انگار یه بار سنگین از رو دوشم ورداشتن

اصن طوریه که احساس میکنم الان راحت میتونم سرمو زمین بزارم دور از جونم بمیرم خخخخخخخخ

من نمیدونم بعضیا چطور طاقت میارن ظرفای مثلا شام رو میزارن صبح میشورن!!!

یا ناهار ها رو میزارن شام!

من خودم یه خاله دارم سنشم خیلیه سه تا گوذزیلا هم داره ولی هر موقع میری خونشون انگار تو این آشپزخونه بمب منفجر شده لامصب!

هر موقع هم که مهمونش باشی که اول باید بری ظرفای صبحانه و ناهار رو براش بشوری که ظرفا تمیز شه بتونی شام بخوری!

لباس شستنشم اینمدلیه ها!

میزاره لباسا کامل رو هم تلمبار شه اخرین دست لباسشو که پوشیده بود میشینه همه لباس کثیفا رو میشوره! خو چه کاریه اخه این همه ذلت!

به هر حال

غیبت بسته

من برم با خیال راحت بگیرم بکپم

شب خوش

بی آبی


امروز از صبح آبمون قط شده

داشتم غذا درست میکردم که آب قط شد

هرچی آب تو یخچال و کتری و اینا داشتم باهاش غذا رو درست کردم دیگه هیچ آبی نداریم که ظرفا رو بشورم خخخخخ

برا خوردن هم فقط یه جا آب معدنی کوچیک که گذاشته بودم فریزر یخ بزنه دارم در حال حاضر :دی

تفریح اونم تو هوای پاییزی

روز پنجشنبه آماده شده بودم که برم باشگاه...

شوشو خان هم خونه تشریف داشتن، هوا هم نم نم بارون

هی از اون اصرار که بارونه نرو باشگاه هی از من انکار که بارون کجاست هوا به این خوبی من میرم

تو آخرین لحظاتی مه دیگه میخواستم برم گفت والا من میگم رفتی باشگاه و برگشتی بریم تفریح (تفریح رو معمولا طرفای سیاه چادر اون داییش که تو عشایر زندگی میکنه میره هم جای تفریحه و کوه و بیابون هم موقع استراحت میای زیر چادر)

گفتم من اونجا تنهام نمیام میخوای خودت برو اگه دوس داری (حالا اگه همون موقع میرفت جمعه هم اونجا میموند)

زنگ زد به یکی دیگه از دایی هاش اون گفت باشه باهات میام فقط یکی از دختراش که مجرده رو میگفت دوست داره باهام بیاد میارمش

شوشو وقتی قط کرد داییم سرکارم میزاره این کار همیششه میگه میام ولی دقیقه نود آدمو قال میزاره

بعد گفت تو یه زنگ به همین دخترش بزن بگو اگه دوس داره باهامون بیاد تا تنها نباشی (عید نوروز با خانوادشون رفتیم تفریح و با دخترش یه جورایی دوستم)

خلاصه زنگیدم و اون گفت میام ولی قراره با دخترعموم اینا بیام (دخترعموش میشه دختر همون دایی ای که تو عشایره، ماشاله بچه هاش زیادن نصفشون تو شهر زندگی میکنن نصف اونجا زیر چادر پیشش)

منم که دیگه از خونه خارج شده بودم که برم باشگاه از همونجا زنگ زدم به شوشو گفتم دخترداییت گفته میاد ولی فعلا کار داره یکم دیگه با دخترعموهاش میاد

خلاصه قرار شد باشگاه که تموم شد من برم خونه و آماده شیم بریم

یه خورده خوردنی جات خریدیم که دست خالی نریم اونجا و راه افتادیم رفتیم

شب زیر چادر هوا هم سرد بود هم یه لحظه هایی گرم

بارون هم میزد، یه خورده شدید میشد یه خورده قط میشد

صدای سگ و الاغ و گوسفند و .... خخخخخخخ

ماهم عادت نداشتیم شب زود اونم ساعت 8 شب بخوابیم با دخترا زیر پتو تا ساعت 12 فک زدیم تا خوابمون برد

روز بعدش هم هوا بد نبود، ابری بود و سرد نمیشد رفت جای دور و چرخید همون نزدیکای چادر با دخترا میرفتیم میچرخیدیم و می اومدیم تو کنار آتیش گرم میشدیم

کلی هم بارون و تگرگ زد و جمعه ساعتای 9-10 برگشتیم که تا رسیدیم نزدیکای یازده و نیم اینا بود

ولی روز خوبی بود در کل

هرچند خیلی ناگفته هام هم اینجا نوشته نشد خخخخخخخخ

توصیف کوتاهی از جاری جدید


عرض شود خدمت انورتان که جاری جدید دو برابر جاری عزیز خودم وراجه خخخخخخخخ

ینی دست اینیکی رو از پشت بسته

یه ریز و تند تند حرف میزنه یه سره هم از خودش و کاراش و خانواده اش تعریف میکنه

مخ ادم میپوکه وقتی دو دقیقه پایین میری و میبینی اون اونجاست و میبینتت و شروع میکنه به تعریف کردن

از وقتی اومده شاید 5-6 بار بیشتر ندیده باشم ولی همین 5-6 بار تا حالا همون حرفاشو صد بار برام تکرار کرده و شنیدمشون (عق)

شانس نداریم که تو داشتن جاری

حالا باز مامان امیر علی بهتره، هم دوسش دارم هم به دل میشینه

ولی اینیکی اصلا به دلم نمیشینه نمیدونم چرا!!!!!

توجهات آقای خونه

جاری جدید تو روستاشون آرایشگاه داشته و آرایشگره

یه رنگ چند ماه پیش خریده بودم که نصفشو همون موقع جاری قبلی برام گذاشته بود و نصفش مونده بود

پریروز پایین بودیم با جاری جدید یهو بحث رنگ مو افتاد بش گفتم که زده به سرم موهام کلا مشکی کنم و خلاصه یکم از رنگا گفتیم و چی بهتره چی بهتر نیست که بهش گفتم البته یه رنگ هم دارم خودم و خلاصه قرار شد اون برام موهامو رنگ کنه

منم دیروز رفتم بالا پیشش و رنگ خودمو هم بردم اونو با یه رنگ دیگه قاطی کردیم و موهامو رنگ کرد، رنگشم قشنگ شد

اینا به کنار

شوشو شب تا از در خونه وارد شد، منم که تو آشپزخونه پای ظرفشویی دستم بند بود

طبق معمول همیشه که میاد دنبالم میگرده و یه خورده عشقولانه تحویلم میده تا منو دید گفت موهاتو رنگ زدی؟

گفتم بابا ایول چه زود فهمیدی (اخه خیلی با رنگی که رو موهام بود فرقی نداشت)

گفت مگه من مثل توام که هر موقع موهامو کوتاه میکنم اصلا نمیفهمی بعد یه ماه متوجه میشی :دی

یه خورده خندیدم گفتم آره والا راس میگی خخخخخخخ

بعضی وقتا حس میکنم بهتر بود جای منو اون عوض میشد :D

بستنی سنتی زعفرانی

دیروز هوس کردم خودم بستنی درست کنم، اونم برا اولین بار

نهایتشم شد این (بفرمایید در خدمت باشیم)

خداییش یستنی خوشمزه ای شد

اولش که تازه درستش کرده بودم و شوشو گفت چیکار میکنی، گفتم یه چیزی دارم درست میکنم ولی فعلا بهت نمیگم ببین اصلا خوب در میاد یا نه

جناب اقای عشق کیک گفت کیکه؟

گفتم نه یه چیز دیگه است

تو مرحله اخر که دیگه گذاشته بودمش فریزر ببنده، شوشو که از مغازه اومد گفتم داشتم اینو درست میکردم بش میگن بستنی :دی

یه نیگا بهش انداخت که تو کاسه بود، گفت به قیافش که نمیاد چیز خوبی باشه :دی (اخه هنوز کامل نبسته بود و شل بود اینم فک میکرد همینطوریه)

وقتی آماده شد و آوردم خدمتش و خورد گفت اینو چطور درست کردی انقد خوشمزه است ^_^

امروزم یه خورده بردم برا امیرعلی و جاری و شوهرش که خیلی خوششون اومد

وقتی برگشتم شوشو با حالت اعتراض: همه بستنی رو بردی دادی به اونا :دی

دستور تهیه بستنی رو هم از سایت ایران کوک گرفتم

دوخت و دوز :P

 خونه مامان اینا که بودم مامان یه پارچه ریون داشت که عید امسال برا خاله ام که از تهران اومده بود عیدی خریده بود ولی چون اونا عجله ای رفته بودن و مامانمم تو دقیقه نود رفته بوده این پارچه رو عیدی خریده بوده خلاصه نرسیده که پارچه رو بهش بده

منم گفتم ولش کن دیگه حالا که رفته تا عید دیگه پارچه رو برا خودت بدوز که گفت خوشم از جنس ریون نمیاد

برا همین دادش به من و منم همونروز همونجا نشستم این لباسارو باهاش دوختم :دی

گودزیلا کوچولوی ما


امیرعلی خان روز به روز بزرگتر و شیطون تر و پرو تر میشه قربونش برم

هنوز که هنوزه هم از شدت دوس داشتنش نسبت به من کم نشده که بیشترم شده

هر صبح میاد تا ظهر اینجا با من بازی میکنه

کلی هم بالشت پخش میکنه تو خونه میگه بیا خونه بازی کنیم

پریروز که اینجا بود چون شوشو رو هم خیلی دوس داره همش سراغشو میگرفت

بعد من بش گفتم امیرعلی شوشو چه نسبتی با من داره، چیه من میشه؟

میگفت خانومت نمیشه خخخخخ

حالا این فسقلی قشنگ خودش بلده کی خانومه کی میشه ها ولی خودشو زده بود کوچه علی چپ (فک کنم از رو حسادت :دی)

دوباره بش گفتم چیم میشه؟ میگفت خانومت نمیشه

گفتم خب من چیه اون میشم؟ خانومشم؟

میگفت نه! تو میشی ناهید!!!

گفتم خب میدونم میشم ناهید چیکاره شوشوام اونوقت؟

میگفت خب تو ناهید میشی!

گفتم خب حالا من چیه تو میشم پس؟

گفت خانومم میشی خخخخخخخخ

گفتم زن عموت نمیشم؟

گفت نه میشی خانومم؟ سوالی پرسید :دی

گفتم چطور خانومت بشم؟

یهو پرید محکم بغلم کرد بوسم کرد گفت اینطوری! O_o  (اینم از گودزیلاهای این دوره زمونه)

دوباره عصر باز با گریه و زاری به زور میگفت من برم پیش ناهید که جاری فرستادش یکم بعدش خودشم اومد

حالا میگفت مامان تو نیا اینجا (کلا کنتاک داره با مامانش باهاش لجه خخخخ)

گفتم تو چیکارش داری پیش من اومده کاریش نداشته باش

بعد رفت یه بالش اورد گفت پیشم دراز بکش شعر بخونیم :دی

یکم بعد شعر گفت خانومم چشماتو ببند بخواب خخخخخخخ

حالا جاری قبلش از خنده ترکید بعد میگفتم نمیخوام تو پسر منو از راه بدر کردی

من باید مادرشوهر بازی درارم برات الان

من اصن دیگه الان حسودیه حسودیم میشه

خلاصه اینم از جریانات امیرعلی شیطون ما

 

+ سمیرا جون نمیدونم با کمر دردی که داری اینجا میای یا نه، ولی نمیدونم چرا وبت که میام میخواد برات نظر بزارم صفحه بهم میریزه... انشالا که بلا دوره گلم

تازه های قلعه


اغا خیلی با احتیاط سلام :دی

از بس که نبودم میترسم حالا که سروکله ام پیدا شده بزنید از وسط به دو قسمت مساوی تقسیمم کنید خخخخ

انقد حرف دارم برا نوشتن ولی نمیدونم چرا حس نوشتاریم پریده!

البته هفته پیش هم منزل بابا تلپ بودم

خیلی وقت بود نرفته بودم حدود دو ماه میشد و واقعا دلم تنگ اونجا بود

اخرین روزای هفته که دیگه میخواستم برگردم دو بار با بابام دعوام شد :دی

بابام مخالف مو کوتاه کردنه

بعد موهای منو اونمدلی دید فک کنم اعصابش به هم ریخته بود خودشو با هزار بدبختی کنترل کرده بود

ولی دیگه دو روز اخر فک کنم تحملش تموم شد سر یه جریان دیگه بهونه دستش افتاد و هرچی دلش خواست بهم گفت :(

منم کلا عادت دارم هر موقع بابام باهام جر و بحث میکنه کلا ساکت میشینم فقط گوش میدم و خیلی فوری هم به دست فراموشی میسپرم

ولی اینسری لجم گرفته بود دلم میخواست یکم اذیتش کنم

برا همین قهر شدم باهاش و به شوشو زنگ زدم بیاد دنبالم

قصدم این بود شوشو لحظه ای بیاد دنبالم که بابا خونه نباشه و خیلی بیخبرم بزارم برم تا عذاب وجدان بگیره، یه همچین فرزند ناخلف و بدجنیس ام من :دی

ولی خب شوشو کار داشت و نشد و روز بعدش اومد دنبالم و هر طور شده بابا باهام اشتی کرد

دیگه از عروس جدید بگم که بعد اینکه از ماه عسل برگشتن فقط یه بار دیدمش و چند بار سراغشو گرفتم که برا شام دعوتش کنم و کادوی عروسیش رو که بهش نداده بودم بدم ولی همش خونه آشنا ماشناها دعوت بود و منم که رفتم خونه بابا اینا دیگه ندیدمش

وقتی برگشتم روز بعدش یعنی دیشب دعوتش کردم برا شام

کلا جاری سر زبون داریه و خیلی با همه راحته!

اصن انگار از صد سال پیش تا حالا اینجا زندگی میکرده

در کل دختر بدی به نظر نمیاد ولی من خودمو در مقابل جاری جدید سفت و سخت گرفتم و نمیخوام بهش رو بدم که مثل اینیکی جاری سوارم بشه!

مادرشوهر اینا هم که نگو

اصن با این جاری جدید انقد مهربون شدن که انگار ملکه انگلیسی جایی رو به عقد پسرشون دراوردن

همچین احترام میزارن که نگو... باهاش مهربونن، میرن بالا بهش سر میزنن! در حالی که شاید یه سال میشه به بهونه پله ها یه سر به من نزدن که پام درد میکنه و نمیتونم! ولی خونه اینیکی جاری اخرین طبقه ساختمونه و مادرشوهر خیلی راحت میتونه بره سر بزنه!

از چفت مبارک در هم بگم که وقتایی که جاری جدید تشریف داره چفت در که هیچی کلا در رو چهارطاق باز میزارن که الیزابت کاملا راحت باشه و زحمت چرخوندن دستگیره درو هم نکشه!

ولی همین که نباشه یا بره بالا که بخوابه فوری درو میبنده سه قفله میکنه :دی

اینا اهم اخبار قلعه هزار اردک در این مدت بود

فعلا تا اخباری دیگرد بدرود

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan