پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

سفر تهران


سلااااااااااام به همه دوستان

باز بعد یه مدت غیبت برگشتم

عزاداری همتون هم قبول باشه

بنده که این مدت تهران بودم که نبودم

و جریان از این قرار بود که....

طبق عادت هر سال دوست داشتم مراسم تاسوعا و عاشورا رو تو شهر پدری باشم

برا همین پنجشنبه اش رفتم خونه بابا که چند روز بمونم و مراسمات رو هم اونجا باشم

ولی نگو داداش و زن داداش گرامی هم تصمیم گرفتن این ایام رو برن تهران خونه پدری زن داداش که دخترخاله عزیز بنده نیز میشه

قرار هم بود فرداش یعنی جمعه برن

از قضا مادرگرامی هم دلش هوای دیدار خواهر گرانقدرش رو نموده بود و به بابا گفت که با داداش صحبت کنه که اونم بره

آبجی تمبل قصه ما هم برای اینکه تو خونه با پدر غرغروی قصه تنها نمونه تصمیم به جیم فنگ بازی گرفت و به مامان میگفت یا باید نری یا اگه میری منم ببری من تنها نمیمونم!

بنده نیز این وسط بی هویت قرار گرفته بودم و چشام رو اینطوری گرد کرده بودم که هیشکی بنده رو تحویل نمیگرفت این وسط! O_o

گفتم مادر من خو من اومدم روی ماه تو رو ببینم اگه من میدونستم دسته جمعی میخواین برین یا نمی آومد یا حالا که اومده بودم و یکم زودتر بهم خبر داده بودین با شوهرم برمیگشتم که اینطور سرگردان نشم! الان تکلیف من چیه!؟ اصن منم میام :دی

خلاصه همینطور هرکی برا خودش یه چی میگفت

مادر زرنگ قصه هم که اصن جو گرفته بودش میگفت چه اشکال داره ما میریم تو بمون پیش بابات و داداشت براشون خونه داری کن :دی

بنده هم گفتم بیکارم مگه! شوهر خودمو ویلون سرگردون ول کردم اومدم پیش تو بعد میخوای بری منو بزاری ور دل شوهر خودت بهش برسم! اونم بنده که هنوز دعوای قبلی با پدر عزیز رو به دست فراموشی نسپرده بودم خخخخ

شب که داداش اومد و تصمیم رفتنش رو اطلاع داد بابا هم بهش گفت که مامانتو و آبجی هاتم میبری؟ که گفت باشه اشکال نداره بیاین

البته من بهش گفتم من دوس دارم بیام ها ولی باید ببینم شوشوخان چی میگه ممکنه بگه نرو

که داداش خودش زنگ زده بود به شوشو که اجازه منو بگیره و شوشوی مهربان قصه هم گفته بود که هرطور خودش صلاح میدونه و خلاصه جریان از این قرار شد که راهی سفر شدیم و رفتیم تهران

چقدر هم که خوش گذشت جای همگی خالی مخصوصا امامزاده صالح و شاه عبدالعظیم

دیگه وارد جزئیات سفر نمیشیم که پست طولانی میشه و طاقت فرسا :دی

حدود ده روز اونجا بودیم و برگشتیم

از وقتی هم که اومدم وقت سرخاروندن نداشتم همه خونه رو که شوشو هم کثیف کرده بود هم خودش حسابی خاک خورده بود در نبودم، رو کامل تمیز کردم و مهم تر از همه باخبر گشتم که قراره برادرشوهر کوچیک که تو پستهای قبل نوشتم مراسم نشان گرفته قراره عقد کنه و دیروز مراسم عقدش بود که به احترام محرم خیلی بی سر و صدا برگزار گشت

اینم از ماجرای این روزایی که نبودم ^_^

یک جاری دیگر!!!!


هفته پیش همین موقع دایی جناب شوشو (همون که تو عشایر زندگی میکنه) زنگ زده بود جناب شوشو و گفته بود پنجشنبه جمعه بازم بیاید پیشمون (شوشو خان برا این داییش خیلی کارا انجام داده برا همین داییه خیلی دوسش داره و اکثر وقتا زنگ میزنه بهش میگه بیا اونجا)

من اولش خواستم نرم ولی شوشو اصرار کرد و گفت تنها بمونی تو خونه که چی بشه! دو روز میریم و میایم

بنده نیز قبول کردم و پنجشنبه بعد شام راه افتادیم رفتیم اونجا

قبل حرکت دیدم شوشو رفت پایین گفت میرم پتو بیارم!!!

منم اینطوری O.o گفتم از پایین چرا خب خودمون داریم!

گفت نه بابام زنگ زده گفته پتو براشون ببرم!

گفتم براشون؟؟؟!!!! مگه اونا اونجان؟

گفت آره از صبح رفتن!

وقتی رفتیم فقط مادرشوهر و پدرشوهر اونجا بودن و گفتن که خواهرشوهر بزرگ و شوهرش و بچه هاش هم بودن که چون سرما خورده بودن و تب داشتن دیگه برا شب نموندن و برگشتن گفتن فردا میایم!

حالا من هی متعجب میشدم ولی دوباره فک میکردم بیخود دارم متعجب میشم!

از این متعجب بودم که مادرشوهر اینا اصلا شبا نمیتونستن بیان اینجا بمونن ولی حالا از صبح اومده بودن، دیگه اینکه خواهرشوهر بزرگ هم با اینکه سرما خورده بودن ولی از صبح اومده بودن اونجا و از همه عجیب تر دوباره فرداش میخواستن برگردن!

به هر حال

اونشب گذشت و فرداش نزدیکای ظهر یکی از دخترای دایی شوشو همراه شوهرش و بچه اش و دوتا دختر مجردش اومدن اونجا!

یکم بعد ناهار دوباره اونیکی دخترش و دامادش همراه برادرشوهر کوچیک اومدن!

یه خورده دیگه گذشت یکی دیگه از برادرشوهرا و دو تا از پسردایی های یه دایی دیگشون هم اومدن!

بعد از همه اینا نزدیکای عصر خواهرشوهر بزرگ و متوسط و کوچیک هم یکی یکی اومدن!

خلاصه یهو شلوغ پلوغ شد!

منم هی نکته های قابل تعجب میدیدم ولی نمیدونستمم چه خبره!

مثلا یکی از دختردایی ها که اومد اندازه یه طلا فروشی به خودش طلا آویزون کرده بود

یا مثلا خواهرشوهرهای اینجاب مثلا اومده بودن کوه ولی لباسای تمیز و شال زرقی برقی و چه میدونم کفش غیر اسپرت پوشیده بودن!

یا اینکه تو اون ساعت همش یا مادرشوهر با برادرش میرفتن بیرون مشغول صحبت!

یا پدرشوهر با داییه!

یا زنداییه با یکی از دختراش!

بعد کلی از این پچ پچ کردنا و داخل و بیرون رفتنا یهو مادرشوهر رفت یه جعبه آورد و یکی از برادرشوهرا هم رفت آهنگ گذاشت و مادرشوهر هم به یکی از دختر مجردا گفت بیا روسری سرت کنم و خلاصه یهو مراسم نشان شد!!!

منم همین مدلی O_o حاج و واج و از همه جا بیخبر!

تازه با از لج این کارای قایم موشک بازیشونم با صدای بلند گفتم چه خبره الان؟ ولی هیشکی ج نداد :دی

بعد یکی از خواهرشوهرا افتاد کنارم منم متلک وار بهش گفتم الان دقیقا چه خبره؟ نامزدیه؟ عقده؟ عروسیه؟ خواستگاریه؟ چیه؟ (به خاطر اینکه برا مراسم اونیکی برادرشوهره که طلاق گرفته بود هم چیزی نه به پسرا نه به عروسای خانواده نگفته بودن و فقط خودشون خبر داشتن و اخر سر مثل مهمونا ما رو دعوت کردن مراسم!)

خلاصه مراسم نشان هم برگزار شد و قراره بنده یه عدد جاری مزخرف دیگه هم داشته باشم!

تو یکی از پستهای قدیم درباره اش یه چیزایی اشاره کرده بودم

اینکه دورا دور از آشناها شنیده بودم قراره این دختره رو بگیرن و کلی هم حرف پشت سر این دخترداییاشونه!

خب وقتی یه مشت دختر رو تک و تنها بدون سرپرست بفرستی شهر و براشون خونه جدا بگیری معلومه کارشون به کجا میرسه و حرفم پشت سرشون در میاد!

حالا ممکنه کسی بخونه بگه اینا ممکنه همش حرف مردم باشه یا تهمت باشه!

ولی خیلی چیزا رو نمیشه گفت! نمیشه اینجا نوشت و آبروی کسی رو برد!

ولی هرچه میگن حقیقت داره و خیلی حرفا هست که من نمیتونم بنویسم

در هر صورت مبارکشون باشه

عنوان ندارد....

 این را با دستان مبارک خودمان از برای جناب شوشو بافته ایم!

بچه ام چنان ذوق زده و کیفور گشتندی که فوری تلافی نمودندی و دیشب که از سر کار برگشتندی این را از برایمان خریدندی :دی

و همچنین اظهار نمودندی که باید یک ژاکت هم از برایش بافته کنندی

 

جناب شوشو یه مدته معتاد شده به اینستاگرام و واتس آپ و اللخصوص گیم

و از وقتی اعتیار پیدا نموده بود از در که می امد ابتدا سراغ گوشیه طفلک بنده را میپرسید

و از آنجایی که دفعه قبل آن گوشی را از برای بنده تهیه نموده بود و باب میل اینجانب نبود

برای همین بنده را سورپرایز نمود و گوشیه مورد علاقه ام را برایم تهیه نمود و خودش گوشی قبلی را برای خودش برد که با خیال راحت مشغول اینستاگرام گردی اش شود :دی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan