پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

ناچارا جواب کامنت


تجربه همیشه بهم ثابت کرده که یه سری مسائل رو حتی به آدمهایی که نمیشناسی و میدونی برات دردسرساز هم نمیشن نباید گفت ولی نمیدونم چرا از رو نمیرم

یعنی مثلا حتی توی این دنیای مجازی و توی دفترخاطرات شخصی وبلاگی خودت

چون یه سری همیشه هستند که اون مسئله رو عین پتک بکوبن تو سرت

اونم وقتی که همون مسئله برای تو حتی پشیزی ارزش نداره

 

جاری وراج یه شیرپسر کوچولو نازنین داره، ولی حتی رفتار مادرشوهر با اون، از من هم بدتره

پس این ربطی به بچه دار نشدن من نداره

تفکرات عصر حجری هنوز هم وجود داره مثل اینکه

 

پ.ن: جواب داده شده از زور ناراحتی نیست، حقیقتیه که در جواب کامنت یه دوست عزیز میتونستم بدم

استقبالات گرم مادرشوهر!

صبح امروز لباس پوشیدیم که برم یکم نون از نونوایی سرکوچه بگیرم...

توی راهروی مشرف به حیاط خونه که مشغول پوشیدن کفش بودم صدای سرفه مادرشوهر می اومد

یک توصیف کوتاه بکنم قبلش: در راهرو رو که باز میکنیم روبروش در کوچک حیاط وجود داره، و دست راست در حیاط، توالت طبقه پایین (یعنی مادرشوهر اینا) قرار گرفته، وقتی هم که در راهرو رو باز میکنیم مقداری از این در توالت که البته یک پاگرد هم برای قسمت روشویی اینا دارد مشخصه! خلاصه در دستشویی مشخصه

حالا من تا کفشامو پوشیدیم و در راهرو رو باز کردم همزمان با من مادرشوهر هم از در توالت خارج شد و من دیدمش و تا منو دید یه لحظه دنده عقب گرفت که دوباره خودشو اون تو مخفی کنه تا نکنه با من مواجه بشه و سلام منو جواب بده!!!! :|

منم نامردی نکردم و تا باهاش چش تو چش شدیم سلام و احوالپرسی و تعارف کردم که نون نمیخواید براتون بیارم!؟

خداییش دلیل این رفتارش رو که دور از شان هست واقعا، برای اون که بزرگتر من تو این خونه حساب میشه و باید الگو باشه واسه من، رو نمیفهمم!

دلیل خیلی دیگه از رفتاراشم نمیفهمم! دلیل تنفرش! دلیل تبعیضای جدیدی که بین من و جاریم با این جاری جدید روستایی قائله!

شاید کسی که اینو میخونه بگه خب شاید روش نشده و خواسته قایم شه یا از این دلیل ها

ولی اصلا اینطور نیست، تو خیلی از موارد این رفتارش رو دیدم

یه وقتایی هست که من بعد یه مدت طولانی مثلا از خونه بابا برگشتم یا اصلا از خرید اومدم و دارم تو راهرو کفشامو در میارم دقیقا سایه اش رو پشت در که دستگیره در رو گرفته و منتظره رو میبینم! و دقیقا بعد اینکه چند تا از پله ها رو رفتم بالا آروم پشت سرم درو باز میکنه و از پایین نگا میکنه که ببینه چی همراهمه! حتی من هنوز کلید در رو ننداختم و وارد خونه نشدم و قشنگ دارم حس میکنم که داره نگاه میکنه و زیر لب با خودش پچ پچ میکنه و تازه وقتی میره تو محکم درو میبنده و چفتش رو میندازه!

خیلی وقتا هم برگشتم و همون لحظه سلامش کردم، خیلی وقتا هم تا اومدم نگاه کنم دیدم که فوری سرشو برده تو و درو بسته

برام این رفتاراش خیلی خیلی خیلی خنده داره، اصلا درکشون نمیکنم، همیشه هم با بیخیالی شونه هامو بالا میندازم و میخندم به کارش

ولی خب چرا آخه! چرا نباید درو باز کنه و رودرو با روی خوش ازم استقبال کنه و جواب کارش رو متقابلا با روی خوش بگیره، ولی به جاش اینطوری دزدکی و با پچ پچ!

به هر حال... مادرشوهر است دیگر کاریش نمیشه کرد

اربعین


اربعین رو رفتیم خونه بابا یه سر زدیم

اونجا که کلا به خاطر زائرای کربلا غلغله بود

یه سری عکس از گلای باغچه خونه گرفتم :دی

جدیدا عشقم شده فوکوس کردن و عکس گرفتن خخخخخخخ

البته الان کیفیت عکسا رو پایین آوردم واسه لود راحت تر

 

     

  

چند تا عکس هم از گلای نرگس و غنچه های گل محمدی ها انداختم که متاسفانه اشتباهی حذفیده شدن :(

 

--------------------------------

 

اینم یه چندتا عکس هوایی از شهر پدری(مهران) که تو واتس اپ دست به دست پخش شده بود، که به خاطر زائرا انقد شلوغ شده و پر از ماشین!

 

   

یکی به دو با اقای خونه


جناب شوهر معتقد هستند که بنده اون سه چهار روزی که ایشان منزل تشریف نداشتند و بنده تنهایی کپه مرگم را میگذاشتم روی بالش سرماخورده ام و الان ییهو بروز نموده است...

اینجانب از قدیم الایام ید طولایی در شوت کردن پتو هنگام شب دارم و عین بچه ها هر شب شوی گرامی وظیفه بیدار شدن و پتو کشیدن روی اینجانب را بر عهده دارد، به همین خاطر است که اصرار دارند بنده در نبود ایشان سرما خورده بودم

بنده نیز حرفش را قبول دارم ولی هی خودم به این کوچه و آن کوچه میزنم و حرفش را رد میکنم که اذیتش کنم

چطور وقتی در یک موردی حق با بنده است و ایشان خودشان هم کاملا واقف اند ولی از خر شیطانشان پایین نمی آیند و روی حرف خودشان می ایستند و کوتاه نمی آیند!؟ این هم به آن در

 

+ غول سرماخوردگی را دیشب پشت سر نهادیم و خوب شدیم :دی

خوشم میاد مریضی نمیتونه منو از پا دراره P:

بقیه کاموا

اینم باقی کاموا که تبدیل شد به این، خواهرشوهر هنوز ندیدتش

 

        

کلاهش از ایناست که وقتی سر میزاری باقیش شل می افته پشت سرت

چقدم که شوشو خان بنده مخالفه که من برا ابجیاش چیزی ببافم :| جای بسی تعجب داره

نشونش که دادمش گفت قشنگه برا خودت میبافتی اون چکارست :دی

گفتم خب کاموای اونه نمیشه که من بردارم برا خودم (تازه اونم اینرنگی خخخخخخ)

شوشو است دیگر چه میشه کرد

 

+ بالاخره بعد از گذشت قرنی سرما خوردگی اومد سراغم خفتمو گرفت

الان همه جام درد میکنه ولی گور بابای سرماخوردگی، عددی نیست برا اینجانب :دی

فقط این آبریزش بینیش کلافه ام کرده خخخخخخ

بافت پاپوش بچگانه برای دخترِ خواهرشوعر

چند روز پیش خواهرشوهر کوچیکه یهو گفت ناهید یه چند تا از این کفش بافتنیای خوشگل دیدم بزار نشونت بدم ببینم بلدی ببافی برا فاطیما

خودش عجله داشت و آماده شده بود که بره خونشون یه لحظه سرسری دیدمشون گفتم این که کاری نداره آره میتونم ولی تا حالا از اینا نبافتم عکسشو برام تو واتس اپ بفرست یکم بافتشو نگاه کنم بلد بودم خبرت میکنم :دی

عکسا رو فرستاد ولی من یادم رفت خبرش کنم خخخخخخخ

بعد چند روز تو واتس پی ام داد چی شد پس بلدی ببافی یا بدم یکی دیگه!!!

یعنی پی امش رو که دیدم دقیقا قیافم O_o

همچین با منت و تهدید پی ام داده بود که انگار من از اون میخواستم!

منم از لحنش بدم اومد راستش! براش نوشتم اگه کسی رو سراغ داری بده برات ببافن، من ممکنه دیر ببافمش

بعدش دیگه رفتم باشگاه و نت گوشیم قط شد

شب که نت گوشیمو روشن کردم دیدم پی ام داده نه والا کسی رو ندارم تو بخوای ببافی چقد طول میکشه!؟

منم که کلا دلخوریام مال یه دقیقه اس و فوری یادم میره، حرف قبلشو فراموش کردم و گفتم گناه داره نبافم براش، برا همین الکی گفتم شاید یه هفته یا حداکثرش دو هفته

ج داد خوبه دو هفته که

گفتم پس یه روز تونستی بیا با هم بریم کاموا براش بخریم

روز بعدش اومد رفتیم کاموا خریدیم

منم پریروز اینا رو بافتم براش (در عرض یه روز و نیم :دی)، خودم کلی ذوقیدم براشون خخخخخخخ

 

بقیه عکساشم میزارم ادامه مطلب

دلم تنگ شده!

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

        برای شیطنت های بی وقفه،

       بیخیالی های هر روزه،

       ناز و کرشمه های من و آینه

       خنده های بلند و بی دلیل،

      برای آن احساسات مهار نشدنی،

حالا اما،

 دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده!

چه قدی کشیده طاقتم!

ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند!

چه شیشه ای بودم روزی،

 حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم!

به سنگ شدن می اندیشم،

اینگونه اطمینانش بیشتر است!

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را

قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است!

این روزها لحن حرفهایم اینقدر جدی است 

که خودم هم از خودم حساب میبرم...

در اوج شادی هم قهقهه سر نمی دهم!و تنها به لبخندی اکتفا می کنم!

چه پیشوند عجیبی است کلمه خانم!!!

همین که پیش اسمت مینشیند

تمامی سر خوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد،

و به جایش وزنه وقار ومتانت را

روی شانه ات می گذارد!

نه اینکه تمامی اینها بد باشد،نه!فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک حساس و شیرین درونم 

زیر سنگینی آن بمیرد!

متنی زیبا از تهمینه میلانی.

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan