پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

حبس خونگی!!!

یه مدت طولانی میشد که فعالیت هام رو از حبس کردن خودم  تو خونه و نشستن پای نت و لپ تاپ و گوشی و رفتن پایین در جوار مبارک مادرشوهر تغییر داده بودم به رسیدگی به خونه و رفتن به باشگاه روزای فرد کاراته و روزای زوج تناسب اندام و بعد ساعات باشگاه با دوستای باشگاه گاهی بیرون رفتن و قدم زدن و گاهی هم رفتن و نشستن و خوردن یه بستنی یا رفتن و نشستن تو مغازه کنار مربی کاراته و خوشگذروندن بین دوستا به جای حرص خوردن تو خونه از رفتار مادرشوهر و جاری!

جاری خانم (مادرامیرعلی) که از وقتی حامله شده و الانم نزدیکای فارغ شدنش هستش خداروشکر کم پیدا شده! البته فک میکنم این به خاطر اینه که من ساعتای بیکاریم دیگه خونه نیستم و وقتایی هم که خونه ام مشغول انجام دادن کارای خونه و آشپزی ام

به هر حال اوضاع خوبی بود... طوری که نمیفهمیدم کی سپری میشد و همیشه وقت کم میاوردم

اما نمیدونم چی شد که این جناب شوشوی ما پریشب یهو قاط زده بود و میگفت دیگه نباید باشگاه بری! این در حالی هستش که حتی کوچکترین خطایی از من سر نزده! فقط تنها خطای من اینه که دیگه کمتر با مادرشوهر چش تو چش میشم و برا خودم با دوستام خوشم!

نمیدونم یه ندای درونی بهم میگه بازم هرچی هست زیر سر این عفریته های پایینمونه! و مخصوصا ساعت ورود و خروج از خونه که توسط دوربینای خونه ثبت میشه و اونا منو میبینن!

به هرحال هرچند قاطعیت جناب شوشو برای گفتن اینکه من حق ندارم باشگاه برم زیاد جدی نبود و میدونم در حد یه حرف الکی بود (صرفا به خاطر اینکه از یه جایی پر شده بود و باید خالی میشد) ولی برا یه مدت کوتاه دوست دارم برگردم به دوران حبس خونگی!!!!

میخوام یه مدت با خودم تنها باشم

تو این فرصت های تنهایی هم میخوام اگه بشه یا کتاب بخونم یا فیلم ببینم و با بافتنی و ... خودمو سرگرم کنم

چون همیشه ادمی هستم که از یه نواختی خسته میشه و سعی میکنه هر چند وقت یه بار یه تغییری تو زندگیش بده! حالا این تغییر چه تکراری باشه چه سود و منفعتی نداشته باشه به هر حال روحیه آدمو عوض میکنه

ولی با خودم عهد کردم تو این مدت تنهاییم تو خونه بازم مثل همه این مدت رابطه ام رو با مادرشوهر اینا همینطور نگه دارم!

چون به این نتیجه رسیدم که اینطوری برام احترام بیشتری قائل هستن!

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan