پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

و اینگونه به لباسهای شوهرتان هم رحم نکنید!!!

جناب شوشوی قصه ما دو عدد پیراهن داشتندی که همین عید امسال تهیه نمودندی و زیاد هم استفاده ننمودنی

از قضای قصه مقداری هم وزن اضافه کردندی و لباسهای مربوطه قدری برایشان تنگ گشتندی

ما نیز وقتی لباسی وسیله ای چیزی در منزل اضافه باشدندی انگار از ما خوردندی و مدام سعی در نابود نمودنش نمودندی

برای همین در فکر فرو رفتندی که لباسها را به کسی بخشیده کنندی

اما کسی را سراغ ناشتندی و برای خودمان هم سایزشان بزرگ بودندی

قدری بیشتر فکر نمودندی و تصمیم گرفتندی آنها را به لباسی برای خود مبدل نمودندی

و از قضا این را در اینستاگرام پیدا نمودندی

و دست به کار شدندی و یکی از لباسهای شوشو را به این تبدیل نودندی که در تن بسیار زیبا میباشدندی

به شما کدبونوهای خانه دار نیز بسیار توصیه نمودندی

اخر قصه

خدایا

دستانم را زده ام زیر چانه ام

مات ومبهوت نگاهت میکنم

طلبکار نیستم

فقط مشتاقم بدانم

ته قصه چه میکنی؟

بامن

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan