پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

آشفتگی

سال 95 از همون اولش تعریف چندانی نداشت! (چون با پری شروع شد خخخخخ)

اتفاقای زیادی افتاد و افتاده که خیلی دوست دارم حداقل واسه خالی کردن خودم بیام و بنویسم اما نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره!

با این وبلاگ و اون مزاحم لعنتی هم نمیدونم چکار کنم واقعا!

از رمزی نویسی خوشم نمیاد

میگم کامنتها رو ببندم و پستها بدون رمز باشه اما بعضی از دوستان رو واقعا با جون و دل دوست دارم و کامنتهاشون رو میخوام!

بیخیال این موضوع

ماجرای جاری و شوهرش که میخواستم تعریف کنم نصفه موند و به آخر نرسید و همون برادرشوهر سر هیچی زنگ زد و کلی به من حرف زشت زد و راستش از 17 فروردین از اون قلعه هزار اردک فراری شدم و اومدم خونه بابا و منتظرم تکلیفم روشن شه!

دیگه واقعا از اون خونه و آدما و اخلاق هاشون زده شدم و شدیدا فکر طلاق اومده تو سرم!!!

باید بیام و کامل بنویسم که چی شده و چه مرگمه

شوهرعمه ام فوت شد و این چند وقته همش عزادار بودیم و مشغول مراسمات عزاداری

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan