پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

کتاب جیبی

امروز دوتا کتاب کوچولو ولی تاثیر گذار خریدم📙

عاشقشون شدم😍


#کتاب

#روزنوشت

بیمه ایران

یه مدت در نظر داشتم نمایندگی بیمه بگیرم و دفترکار بزنم

تو نت شرایط کار و اخذ نمایندگی رو سرچ کردم و دیدم یه مسیر طولانی داره انگار

با بابا مشورت کردم و خواستم که بره و برام پرس و جو کنه که ببینه چجوریه و از کجا باید شروع کنم

ااااخ از دست بابا که چقد ادمو عصبی میکنه که هر موقع هر چیزی رو بهش میگی و خودش درباره اش اطلاعاتی نداره عین کوه برات بزرگش میکنه و هزار اما و اگر و دلیل و... میاره و یه جوری از کار دلزده ات میکنه و میگی بیخیالش

خلاصه کسی پشتیبانیم نکرد

کمکم نکرد

یه باشه الکی و خشک و خالی گفت و همینطور روز به روز انداخت پشت گوش تا منم فراموشم شد

چند ماهی گذشت

چند روز پیش یه دوستی بهم پیشنهاد داد که تو یکی از دفاتر بیمه ایران یه نفر رو واسه کار میخوان، اگه میخوای برو ببین شرایطش چی هست...

اتفاقا کلی خوشحال شدم که چیزی که من دنبالش بودم و نشد خودم پیگیر شم و کسی همیاریم نکرد رو انگار خدا یه جوری انداخته تو مسیر زندگیم

اینطوری میتونستم یه جورایی سابقه کار کسب کنم و با روال کار آشنا بشم که اگه خدا بخواد و یه موقع خودم بخوام دفتر بزنم راه و چاه کار دستم میاد...

رفتم

صحبت کردم

پذیرفته شدم

و امروز اولین روز کارم بود

البته فعلا تو دوره کارآموزیشم

به امید ترقی به سمت پله های بالاتر


#روزنوشت

یاران تمرینی من

اینا دستکشای درب و داغون اینجابه که یک سال و هفت ماهه با من همراه هستن و هر روز منو در رسیدن به هدفم همراهی میکنن😍


فک کنم دیگه کم کم باید باهاشون خداحافظی بکنم و دنبال یار تمرینی جدیدی بگردم😔

با هم گوش بدیم



بیاین با هم آهنگ گوش بدیم🎶🎧

چند روزه چتم رو این اهنگ

یه حال خاصی به ادم میده، یه امیدی انگار توشه که به ادم قدرت ادامه میده


#آهنگ

تبعیض

اینکه اکثر خانواده ها به خاطر دل بچه هاشون بهشون میگن که همتونو به یه اندازه دوس داریم یا همتون به چشمم یکی هستین غیرمنصفانه ترین دروغ تاریخ بشریته

و داغی که تو دل اون بچه ای که میبینه باهاش جور دیگه رفتار میشه میزاره به مراتب دردناکتر از اینه که مستقیم تو روش بگی اره من فلان ابجی یا داداشت رو به بقیه ترجیح میدم!

اینکه وقتی آبجی من از تهران میاد سر میزنه و یه مدت اینجاست و با اینکه خودش بیکاره و تا لنگ ظهر تو خواب ناز به سر میبره و مامانه همچین با ذوق میره لباسهای خشک شده اون دخترش رو از طناب بر میداره میاره خونه و حتی  به قول خودش (جاهایی که یه کاری رو انجام داده و منتش رو سر تو میزارا که من با پای دردو فلان کارو انجام دادم شما انگار نه انگار) با پای دردو میشینه و با عشق خیلی مرتب لباسای دخترشو تا میزنه میزاره تو ساکش

و اونوقت لباسهای من بدبختی که مجبورم از صبح تا شب سگ دو الکی بزنم که سربار کسی نباشم رو حتی لابه لای لباسای دیگه روی طناب که مادرخودش شسته و خشک شده برام نمیاره تو خونه که بندازه رو زمین، حالا نمیخواد تا هم بزنه تو کمد بزاره، یعنی تبعیض، یعنی درد، یعنی هزااااار حرف دیگه...


#غرغریات

#روزنوشت 

سختی های طلاق

فکر میکنم خیلی از دوستانی که پیگیر داستان و وضعیت من هستن دوس دارن بدونن سخت ترین بخش طلاق چی هست یا سوالاتی از این دست تو این زمینه...

چون ممکنه اینجا بعضی وقتا از چیزایی که ممکنه باعث رنجش و اذیتم بشه بنویسم فک میکنم همچین سوالی یه مقدمه واسه شروعه ...

به نظر من خود طلاق و اینکه از اون وضعیت نکبتی که داری، حرص خوردنا و غصه خوردنا و فکرای هر روزه راحت شدن بهترین گزینه ممکنه و معنای واقعی کلمه خلاص شدن تو این واژه طلاق نهفته شده...

اما....

اینکه توی جمع خانواده... 

خانواده ای که تا قبلا سالهای اولیه زندگیتو باهاشون گذروندی، خندیدی، غصه خوردی ووو....

گاهی احساس غریبه بودن میکنی خیلی بده... 

اینکه حس میکنی یه جور دیگه باهات رفتار میشه

اینکه احساس اضافه بودن تو جمعشون بهت دست میده...

و انگار نه انگار که سالهای سال کنار همینا بودی و بزرگ شدی و براشون مهم بودی و الان انگار از اونا نیستی واقعا سخته!!!

البته شایدم همه اینا زاییده فکر و خیال خودت باشه که اینطوری احساس میکنی!

ولی اخه مگه میشه...

برات سخته تو یه سری مسائل برات تعیین تکلیف کنن اما تو یه سری چیزا که بهشون احتیاج داری مستقل بدوننت و کاری به کارت نداشته باشن

این احساس سربار بودنه این وسط اذیت کننده است

اینکه خودت نمیتونی بری و جدا بشی و مستقل باشی چون هزار حرف و حدیث برات میسازن و اینکه وقتی با اونایی شبیه اون مهمونی هستی که اومده جا خوش کرده و نمیره و درک نمیکنه که خرج و مخارجی روی دست صاحب خونه میزاره!

حالا باز میام میگم از غرغریاتم.


ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan