پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

بوی عشق!

و چه لذت بخش است وقتی متوجه میشوی آینه ماشین را جوری تنظیم کرده است که به تو مسلط باشد و دزدکی تو را دید بزند، یک چیزی درون قلبت قیلی ویلی میرود!!!...


پ.ن: متن بالا بوی عشق می دهد، خبر از عشق، خبر از بیدار شدن قلب زنی که سالهاست پوسیده و زنگ زده گوشه ای تنها فقط غصه ها را در خود تلنبار کرده است... 

چگونه مدیریت استخر را به دست بگیریم!؟

بگذار در جلد قدیممان فرو رفته و به یاد گذشته اینگونه بنگاریم...

روزی روزگاری یک بانویی بود بنام ناهید بانو که برای خود برو بیایی در قلعه ای داشت به نام قلعه هزار اردک و همچنین روزمره گی هایش را مینوشت در وبلاگی به نام پس از دوشیزگی و اینگونه روزگار به سر میگذارند و می زیست، تا دست بر قضا جانش به لبش رسید و ماجراهای قلعه هزار اردک را برای همیشه به پایان رسانید و برگشت سر همان خانه اولش در دوران مجردی، البته با تفاوتاتی جدید!

در فلش بک جدیدش به دوران مجردی اینبار با خیالی آسوده روزگار میگذراند و برای امرار معاش از مبلغی که بابت مهریه به او تعلق گرفته بود امرار معاش می نمود و کاملا به خودش رسیدگی نموده و انواع و اقسام سرگرمی ها از قبیل کتاب، فیلم، باشگاه، وبگردی، موبایل بازی، جدول، بافتنی، شنا، تفریحات جمعه ای، صله رحم نسبت به دوستان و آشنایان و ... برای خودش تهیه نمودندی تا ساعات روزش را مفید به شب برسانندی!

خلاصه اینگونه روزگار به سر میرسانید وبه نصایح اطرافیانش مبنی بر نقشه هایی که برایش کشیده تا او را هرجور شده وارد اجتماع و کار نمایند نیوش نمی نمود و بر این باور بود که بانوان در اجتماع نباید به خود سختی وارد نموده و برای کار جان خود را فدا بنمایند و باید در آسایش و راحتی زندگی نمایند و هرکسی را هم که جان خودش را در راه کار فدا میکرد به این باور خود تشویق می نمود، البته بیشترین باور و بلندپروازیش بر این بود که باید کاری باشد که او برای خودش در آن صاحب کار باشد نه اینکه برای دیگری زور بزند و آخر سر حق الزحمه ای ناچیز نصیبش بشود.

یکی از همین روزها که قرار بود صبح به باشگاه عزیمت نماید زن برادرش که در استخر ناجی و مربی شنا بود و قرار بود به سر کار برود به او گفت که امروز صبح با شاگردهایم تنها هستم و تو اگر میخواهی با من بیا، و نیز گفت که استخر را به مزایده گذاشته اند و فعلا از دست صاحبان قبلی خارج شده و در اختیار اداره تربیت بدنی میباشد تا وقتی که به دست فرد جدیدی بی افتد، و به همین خاطر که در قسمت مدیریت داخلی کسی نبود و آنروز دست تنها بودند از بنده خواست تا آنروز را اگر تربیت بدنی موافقت کرد مدیریت را به دست بگیرم (و بنده قبلا یکی دوبار این کار را برای مدیریت قبلی انجام داده بودم و به روال کار آشنایی داشتم)، به همین منظور آنروز باشگاه را تعطیل کرده و راهی تربیت بدنی گشتیم تا کلید استخر را از مسؤول آنجا بگیریم.

ماجرا را طولش ندهیم، و اینگونه شد که تربیت بدنی آنروز با مدیریت اینجانب موافقت اعلام نمود و ما رفتیم در گرمای طاقت فرسای محوطه استخر مشغول به کار گشتیم و عرق ریختیم

همان روز ساعت 2 بعد از ظهر بود که خبر آوردند مزایده استخر به پایان رسیده و مسؤول جدید استخر انتخاب گشته و از همان لحظه کلید و مسؤولیت استخر در دست آن فرد جدید می باشد

و به بنده خبر دادند که ایشان دم در استخر با چند نفری منتظر دیدار بنده است تا صحبت هایش را عرض اینجانب برساند!

و وقتی ما به خدمت ایشان رسیدیدم اعلام داشت که تربیت بدنی بسیار از شما راضی بوده و سفارش نموده است از این پس خودتان مدیریت داخلی بخش بانوان را به عهده داشته باشید و با ایشان (یعنی مسؤول جدید) همکاری لازم را مبذول بدارید!

و اینگونه الابختکی  دست قضا با ما یار شد و ما را به سمت کار و اجتماع روانه نمود و ماجراها و دهن سرویس کنی های جدید برایمان به ارمغان آورد...!

یه فرصت بیکاری شبانه دور از بیهوشی هر شب!

یعنی به معنای واقعی این مدت با مدیریت استخر سرویس شدم رفت!

خیلی سرم شلوغ بود و نمیشد اینجا بیام و بنویسم، از 8 صبح تا 6 عصر استخر بودم و شب دیگه بیهوش میشدم و فرصت نداشتم

بزار یکم سوسول بازی دربیارم و بگم وبلاگ جونم ببخشید که بین این همه مشغله یه وقت هرچند کوچیک واسه تو اختصاص ندادم!

البته در واقع این معذرت خواهی واسه اینه که از خودم معذرت میخوام که برای خودم یه وقت بیکاری نمیتونستم تعیین کنم و خودم رو فراموش کردم

قبل هرچی بگم که ادامه ماجراهای ناگفته پس از دوشیزگی رو فراموش نمیکنم و بازم ادامه میدم، ولی یه تصمیمی گرفتم و اون اینکه از این به بعد اگه تونستم از روزمرگی های جدیدم بنویسم و لا به لای روزمرگی ها از پس از دوشیزگی های گذشته هم یادی کنم و پرونده اون رو واسه همیشه اینجا ببندم!

خب بعد از این چی میخواستم بگم؟؟؟!!!

اها جدیدا یه تصمیمی گرفتم که نمیدونم میتونم بهش عمل کنم یا نه!

این گوشی لعنتی با این همه راحتی که برامون به وجود آورده کلا از همه چی دورم کرده

هرچند الان همه برنامه هام تو گوشی هست و چه ایمیل چه فیسبوک چه وبلاگ چه .... و خلاصه همه جی رو با گوشی چک میکنم 

اما تازگی ها شدیدا دلم میخواد مثل قدیم از لپ تاپ استفاده کنم واسه چک کردن این ها

هرچند حتی دیگه فیسبوک سوت و کور شده و ایمیل هم که دیگه فک نکنم کاربرد خاصی داشته باشه و اینا ولی من دلم واسه اینا تنگ شده

اتفاقا همیشه وقتی یه برنامه شلوغ پلوغ میشه ازش فرار میکنم

الان از اینستا فراری شدم و میخوام مثل قدیم پناه ببرم به فیسبوک!

دلم میخواد وبلاگم پر جا باشه و خاطراتم و ثبت کنم

دوس دارم از ایمیلم استفاده کنم

و از گوشی فقط تو مواقع ضروری استفاده کنم

نه اینکه همه کارا با گوشی باشه و فقط گه گداری واسه فیلم نگاه کردن پناه ببرم به لپ تاپ

خلاصه که یه تصمیمایی واسه خودم گرفتم که خودم هم نمیدونم مزیتش چی هست دقیقا ولی دلم میخواد انجام بدم

اصلا اومده بودم از مدیریت استخر بگم اما چیزای دیگه یادم افتاد و اصل کار رو فراموش کردم

سری بعدی که سعی میکنم فردا باشه میام و از مدیریت استخر و چطور شد که اونجا سرکار رفتم و دردسرهایی که داره و اینکه چند روز پیش حتی خسته شده بودم که کنار بزارمش و دیگه نرم و مدیریت باشگاه بدنسازی و .... مینویسم

فعلا شب همه دوستانی که مثل خودم هنوز اینجا پرسه میزنن به خیر


ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan