پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

اوضاع انگار داره میگه باید برگردیم به قدیم

ظاهرا هیچ نرم‌افزاری نمیتونه مثل وبلاگ‌نویسی وفادار بمونه!

دلم دنیای مجازی می‌خواد

خبرگرفتن از حال دوستام با دیدن استوری‌هاشون

آموزش دیدن و آموزش گرفتن با پیج‌هایی که دنبال میکردم

با چرخیدن تو یوتیوب

راه‌حل‌های سریع و کمکی با چت‌جی‌پی‌تی

یهو انگار از پله بالایی افتادیم رو پله اول و بابد از نو بریم بالا

هر شروعی یه زمانی پایانی داره و فکر میکنم پایان این وبلاگ هم رسیده

درست مثل کتابی که داستانش به پایان رسیده باشه

داستان این وبلاگ هم دوازده سال پیش از اونجایی شروع شد که من کاملا ناپخته و پر از شور و هیجان جوانی و بچگی درگیر یه زندگی اجباری شدم

اون زمان تنهاترین روزهای عمرم رو سپری میکردم و برای فرار از تنهایی پناه اورده بودم به نوشتن

گاهی چقد سانسور شده مجبور بودم خیلی از حرفهام رو نزنم چون نمیخواستم مخاطبام به خاطر من انرژی منفی بگیرن

زندگی در کنار یه ادم معتاد که عین جنازه فقط میخوابید و به اجبار پدرش بلند میشد و سر کار میرفت و نه حرفی بینمون بود و نه تفریحی و مراسمی و هیچی

بگذریم هرچه بود گذشت

راه های زیادی رفتم

خوب و بدهای زیادی چشیدم و خب بالاخره همه چی تموم شد

ولی یه چیزی که الان گاها خیلی بهش فکر میکنم اینه که واقعا غرق شدن توی نیمه خالی لیوان باعث میشه چشم ادم نسبت به خیلی چیزها کور شه

و همین کور شدن باعث میشه نتونی خودت و افکارت رو جمع جور کنی و در نتیجه همیشه باعث میشی که مشکلات سمتت سرازیر بشه و همیشه بد بیاری

این وبلاگ پر از نوشته هایی هست که مربوط به نیمه خالی لیوان

و الان که همه چی تموم شده دیگه نمیخوام داخلش ادامه بدم 

 

میخوام یه شروع جدید توی یه وبلاگ دیگه داشته باشم شاید که اونجا بتونه حس خوب نوشتن رو دوباره بهم برگردونه

 

زندگی با طعم عسل

 

بعد از گذشت تقریبا دوسال سلام

 

آخرین مطلب وبلاگ رو که خوندم یادم اومد که آخرین بار به شدت از خیلی چیزا درمانده و عصبی بودم

واقعا روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم

بالا و پایینهای زیادی رو به چشم دیدم

اما بالاخره فرشته نجات من هم رسید

فرشته ای که هرچی از خوبی خودش و خونواده اش یگم کم گفتم

فعلا مفصل نمیتونم توضیح بدم چون زیاد توان نشستن ندارم (دارم مادر میشم)

 

بعد از تحمل سی و سه سال سختی های پی در پی روزهای خوش من دو سالی میشه که رسیده

ولی چقد نامرد بودم که چیزی درباره اشون ننوشتم :|

میخوام برای اولین بار اون سد مقاومتی درونیم رو بشکنم و اینجا بنویسم که....

خسته‌اااام

خسته از خیلی چیزا

خسته از خیلی ادما

حتی خسته از خودم

چرا همیشه اونجایی که فک میکنی همه چی بعد کل سختی مسیرشو پیدا کرده و داره درست پیش میره یهو ورق برمیگرده!!!؟

 

پ.ن: وبلاگو برگردوندم به حالت اول، با اون مدل حس غریبگی کردم :/

امروز از اون روزایی بود که هیچ کار مثبتی انجام ندادم

هیچی نخوندم

هیچی یاد نگرفتم و فقط زمان هدر دادم

همیشه تمام تلاشم اینه همچین روزایی برام پیش نیادwink

داشتم دنبال چیزی میگشتم

تمام وسایلم را دانه به دانه نگاه کردم

حس کردم چقدر کار ناتمام دارم، کتابهایی که خریده ام و فرصت نشده تمام کنم، چند تا نیمه کاره رها شده

کارهای دیگری که ناتمام مانده

وسایلی که هیچ وقت استفاده نشده

چیزهای دیگری که ته ذهنم مانده و خریده نشده

هوووم چقدر کار ناتمام مانده

آنهم در شرایط امروزی که مرگ هر لحظه به انسان نزدیک است و نمیدانی فردا آیا تو یکی از قربانیهایش هستی یا نه

.

.

.

اگه من بمیرم اینا چی میشه!

نمیدونم چرا یسری از دخترا همین که متاهل میشن و یه چندسال از تاهلشون میگذره و مخصوصا صاحب یه بچه‌هم که میشن دیگه رفتاری شبیه پیرزنا و اداهای مامانم اینا برای همه درمیارن😑

یکیش خواهر خودم

انگار نه انگار من اصلا ازش بزرگترم

و انگار نه انگار که من خودم ٧ سال صاحب خونه زندگی بودم

بدتر از این انگار نه انگار مامانم سالهاست که خانم خونه بوده و زن زندگیه خودش و اینو اون بزرگ کرده

یه جوری برا ما تعیین تکلیف میکنه ادم دلش میخواد بزنه له و لوردش کنه

 

حیف که مهمونمونه و چند وقت دیگه میره خونه خودش

 

 

خب اینطوری که مشخصه بعد از تعویض اسم و اینا آمار وبلاگ رسید زیر خط فقر

😆😆😆😁😁😁

 

 

خب از اونجایی که نتونستم صبر کنم تا شماهایی که اصلا نمیدونم وجود دارین یا نه بیاین اسم پیشنهاد بدین شروع کردم به تغییرات😁

از این به بعد قصاب باشی‌ام

دلیل انتخاب این اسم هم این بود که چون مربی ام و پوست خیلیا رو کندم و از طرفی موجودی به شدت عصبی‌ام حس کردم با شخصیتم جور درمیاد😏

بریم که با عنوان جدید ادامه بدیم اگه قسمت بشه😌

زمانی که ازدواج کردم و وبلاگهای دیگه ام رو حذف کردم و اینجا شروع به نوشتن کردم

پر بودم از احساسهای مختلف

سردرگمی، شور، هیجان، عشق، تنفر، تنهایی، حسرت و.....

تنها جایی که پناهم بود اینجا بود، وارد دوره جدید از زندگیم شده بودم که خیلی به خواست خودم نبود

هرچند الان وقتی نوشته‌‌ها حرص و جوشها و دغدغه های اونزمان رو میخونم خنده ام میگیره،

بالاخره از سر بیکاری و تنهایی بود، چون سرگذشت زندگی بعد از مجردیم بود برای همین براش اسم #پس_از_دوشیزگی رو گذاشتم که قشنگ حال اون دورانم رو به تصویر بکشم

حتی میخواستم تمام اون سرگذشت و سختی ها رو به عنوان یه کتاب با اسم پس از دوشیزگی بنویسم و چاپ کنم

بگذریم

کلی زمان گذشته

کلی سختی های جور وا جور دیگه پشت سر گذاشتم

و به موفقیت های جدید رسیدم

من الان مربی ام، باشگاه دارم و کلی کارای ریز و جزیی دیگه که انجام میدم و کلی ادمای جدید وارد زندگیم شدن

دلم میخواد بنویسم

از طرفی هرچند نوشته های قبلی رو که میخونم به نظرم خنده دارن ولی در عین حال تمامشون حس و حال بچگی اون موقه هاست و لذت بخشه و دلم نمیاد حذفشون کنم

از طرف دیگه هم سخته بخوام یه جای جدید شروع کنم

باید بگردم دنبال تعویض اسم و...

دوس دارم اگه دوستایی هستن که اینجا رو میخونن بهم پیشنهادهایی بدن که ببینم چی میتونم انتخاب کنم😇😉