ادامه داستان شامگاه سگی...
دوستان عزیز ببخشید برای ادامه داستان زیاد طول کشید قرار بود روز بعدش بزارم
اما سرماخوردگی امانمان را برید و خفتمان را چسبید و حال نوشتن را از ما ربود
داشتیم میگفتیم...
جناب مهندس پس از معذرت خواهی و سلام و احوالپرسی سریعا سامسونت مبارکش را گشود (البته یک کیف درب و داغان بود اینجا را ما کمی اغراق نموده ایم که کلمه ها با هم همخوانی داشته باشند)... ما فکر میکردیم ایشان مثله همیشه یک برگه ای چیزی دارد که برایش تایپ بنماییم...
اما مثله اینکه ایندفعه اوضاع فرق داشت...
اغا سه تا کتاب و یک عالمه برگه بیرون ریخت و گفت یه تحقیق دارم که مطالبش رو از روی کتاب و اینترنت انجامش دادم(کاملا مشخص بود چجور انجام داده بود فقط زیر مهم ها خط کشیده بود و برگه های اینترنتی را پرینت گرفته بود میگفت انجام دادم)
اری با یک لحن قاطعانه و رضایتمندانه از انجام تکالیف خودش که یعنی من مهندس میباشم گفت
مطالبام زیادن نمیدونستم میام اینجا و تو میتونی برام انجامش بدی وگرنه همه رو می آوردم... راستش فقط یه خوردشون همرامه... باید تحقیق رو پاورپوینت کنم... خودم پاورپوینتش کردم فقط چند تا عکسه باید اضافه کنی
اغا یک طوری با قطعیت سخن گفت که ما فک کردیم واقعا پاورپوینت مربوطه را انجام داده و غیر از چند تا عکس که آن هم به قول خودش جمع آوری نموده بود چیزی ندارد
گفتم مشکلی نیست اینا که میگی کار یه دقیقه است الان برات انجام میدم
ما تا اوردیم این لپ تاپ را گشودیم فرزندانش مثل ندید بدیدها که انگار ما قرار است جادو جنبل کنیم سریعا خود را به جعبه جادویی ما رسانده و چشمانشان را به صفحه مانیتور گشاد نموده و منتظر بودند غول چراغ جادو ظاهر شود
خلاصــــــــــــــه سرتان را درد نیاورم
ما این فلش ایشان را که زدیم به دستگاه قبل از هر چیز که ویروسهای عزیزشان خود نمایی کردند هیچ
انگار وسط فلشش بمب انداخته باشن انقدر نامرتب بود
هزار و یک پوشه و شونصد صفحه نت مختلف و هزاران عکس و صفحه ورد و پاورپوینتو و پی دی اف و خلاصه هزاران جایزه نقدی دیگر
کلا این ادای مهندس بودنش من رو کشته بود... باید بودید و نقشش را در رول مهندس مشاهده مینمودید تا بفهمید چه میگویم
یک ساعت در میان ان همه زباله به دنبال پاورپوینت مورد نظر گشتیم
بعد که پیدا شد دیدیم که این همه که میگوید خودم همه چیز رو اماده کردم واقعیت ندارد
تنها چیزی که آماده کرده بود فقط این بود که فایل پاورپوینت را ایجاد، بکگراند مورد نظر را انتخاب (که آن هم باب میلشان نبود و عوض نمودیم)، و برای مطالبی که انتخاب کرده بود عنوان مورد نظر را در یک اسلاید جدا نبشته بودند و فقط برای بعضی ها توضیح مختصری ذکر کرده بودند
که آن هم الحمدلله به خاطر سرعت عمل ما در تایپ از گفتار ایشان آنها را هم کلا برایمان از نو قرائت کرده و ما نوشتیم تازه تا یک لحظه ما اشتباهی دستمان به جای حروف مربوطه روی یک حرف دیگر میرفت سریعا اعتراض مینمود که اشتباه نوشتی
اخر سر مجبور شدم برای تفهیم کردنشان بگوییم نگاهی به صفحه کلید لپ تاپ بی انداز که غیر از حروف خارجی حروف فارسی ندارد و ما با این سرعت عمل همه آنها را حفظ می باشیم
ایشان نیز تا این را فهمید کلا در کف سرعت عمل ما مانده و تا آخر دیگر ایرادی از ما نگرفتند
بعد از اینکه کلی از تحقیقشان را مرتب نمودیم خواهر شوهر گرامی گفت لپ تاپ رو جمع کنید بیاین بریم پایین
ما هم که جز اطاعت امر کاری از دستمان ساخته نبود
ورداشتیم رفتیم پایین و تا ساعت 12:30 دقیقه کلا برای ایشان اسلاید و عکس و تایپ نمودیم که دیگر خودش خسته شده و گفت زیادی زحمتت دادم بقیش رو خودم تو خونه انجام میدم
اما دوباره فردا ساعت یک بعداز ظهر خواهرشوهر گرامی زنگ زدند که شوهرم میگه اگه زحمت نیست بیاد ادامه اش رو برام تکیمیل کنه یک سری مطلب دیگه گرفتم
و دوباره تا ساعت چهار ما در خدمات ایشان بودیم و این بود ادامه ماجرای شامگاه سگی ما...
آخر سر اگه من از دست اینا به این روز نیفتادم ç
- دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۲۸ ق.ظ
چرا که در تاریکـــ ـی ..
چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!
و هر لحظــــــــ ـه ..
این امیـــــ ـد ..
در درونــــــ ــم ریشه می زند ...
که آمده ای ..
ولی من ندیده ام!
منظورت من که نبودم