پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار


پریروز که داداشم کلاس داشت با خودش مامان و عمه و ابجیم رو آورده بود که هم یه سری کارا داشتن اینجا انجام بدن هم یه سر بزنن...

مامان از شاه توت های باغچه خودمون برام آورده بود که منم دیروز تبدیلش کردم به مربا

وزنش کردم دقیقا 500 گرم بود منم یکم از نصف همین کمتر شکر بهش اضافه کردم و ...

خداییش مزه ملس خوبی گرفته

بفرمایید مربا!! :دی


دیروز با گوشی مشغول وب گردی بودم که به لینکی با مضمون ماشین عروس عجیب وانت نیسان ابی!
یهو گفتم نکنه ماشین عروس ما باشه  :دی
رفتم یه نگاه بهشون انداختم با ماشین عروس خودمون مقایسه کنم ببینم کدوم خوشگل تر بوده...
از نظر خودم که مال ما خوشگل بود
شب دوباره رفتم لینکو باز کردم نشون شوشو دادم گفتم ببین این ماشین عروسا شبیه ماشین عروس مان ولی مال ما خوشگلتر بود

گفت خب نمیشه توام عکس ماشینمونو بزاری توش!؟

گفتم نه بابا این سایت مال خودشه تازه پای همه عکسا لینک سایتش رو نوشته

حالا گیر داده بود که پس تو برو عکس ماشین رو بزار تو فیسبوک خخخخخخخ

میگفت فردا خودم چند تا از عکسا که تو گوشیمه و قشنگه بهت میدم باید بزاری فیسبوک :دی

یه همچین شوشوی گیری دارم بنده

  

اینا دو تا از ماشیناییه که تو لینک بود


 


اینم دوتا از عکسای ماشین عروس ما که تازه خود شوشو تزئیین کرده ماشین رو ;-)


گاه با خود می اندیشم که چقد خوب است در زندگی گذشته ام فردی به اسم BF یا عشق وجود نداشته است!

فردی که حال کارها و رفتارهایش را با همسرم مقایسه کنم!

و شاید هنگام ناراحتی ها یا عصبانیتهای زندگی مشترک افسوس این را در سر داشته باشم که اگر او به جای شوهر اکنونم بود در چنین موقعیتی فلان رفتار را داشت!

یا هنگامی که در تنگنای آغوش همسرم آرمیده ام افکارم پی هم آغوشی های قدیمم با دیگری باشد!

آری چقد خوب است که چنین فردی در گذشته ام نیست و من اکنون حتی اگر بخواهم همسرم را با فرد دیگری هم مقایسه کنم باز هم تک تک رفتارهای او برایم جزو بهترین هاست

حتی عصبانیت هایش را هم عاشقانه دوست دارم...!

 چند روز پیش با جاری بیرون بودیم چند قلم جنس خونه خریداری کردیم دو هزار کم داشت من بهش دادم

امروز دو هزار رو بهم برگردوند

قیافه دو هزاری که بهم برگردونده این شکلیه : عکس دو هزاری 

خداییش من نمیدونم چطور خوشش میاد این پولاش این ریختی باشه!!!؟

یعنی چی که انقد مچالشون کرده؟ (از این مچاله تر بودن از هم بازشون کردم)

پول از نظر من باید این ریختی صاف و صوف و تمیز باشه فوقش از وسط یه تا خورده باشه اونم به خاطر کیف پول


طبق روایات از پیش تعریف شده و در تقویم ثبت شده سی و یکم فروردین روز زن تشریف داشت!

و ما نیز بر اساس اصل کادو را کی گرفته کی داده از شرف یاب شدن این روز نامطلع بودیم...

لذا روز قبل همینطور الکی بر سرمان زد که برویم و برای جناب شوشویمان یک عدد پیراهن خریداری نماییم

برای این منظور دست به دامن جاری شده و گفتیم بیا برویم بیرون گشتی زده و همینطور من یک عدد پیراهن برای شوشو خریداری نمایم!

و او نیز با نیشخند بر ما این سخن را روانه گردانید که: روز زنه بعد تو میخوای بری برا شوهرت لباس بخری!؟ هه هه

و ما نیز جواب داده که: ولمون کن بابا روز مرد و زن دیگه چیه، نیست خیلی دستم هم تو جیب مبارک خودمه!

خلاصه با هزار وسواس و این پیراهن و آن پیراهن را باز کردن و نگاه کردن و همچنین توجه به سلیقه جاری محترم یک پیراهن از نوع جنس براق و به رنگ خاکستری را برای شوشو آوردیم که حدس میزدم کوچک باشد اما فروشنده میگفت نه اگه میگین از من لاغر تره که این اندازشه اینا مدلشون اندامیه!

هر چه از بنده اصرار که شوشوی ما لباس چسپیده و اندامی ای که میگویید دوست ندارد از او اصرار که اندازه است...

ما نیز از او قول گرفته که اگر بردیم و اندازه نبود میاوریم پس میدهیم و او نیز گفت پس نمیگیرم ولی عوض میکنم و ما هم گفتیم اشکالی ندارد و خداحافظی نموده و مکان را ترک نمودیم...

شب لباس را به جناب شوشو داده و گفتیم بپوش ببینم اندازه است؟

پیراهن مبارک از بس اندامی بود استینش سه ربع میزد، و تازه شوشو اظهار داشت که از این براق ها خوشم نمی آید...!

در آن حین ها ما مشغول آشپزی بودیم که سفره شام بندازیم

گفتم اشکال نداره فردا میبرم عوضش میکنم...

و لباس را که برایمان داخل یک نایلون زرد رنگ انداخته بود داخل کیسه انداختیم...

ولی چشمتان روز بد نبیند کمی که گذشت و کار و بار اشپزیمان به اتمام رسید به یکباره چشمامان روی لباس داخل کیسه که روی اپن بود خشک شد!

افکار اینجانب:

وا، این لباسه اول تو یه کیسه زرد بود پس من چرا انداختمش تو یه کیسه سفید!

اصن این نایلون سفیده از کجا اومده خدایا!

و یک مقدار به مغز نازنینمان فشار اوردیم که این کیسه سفید مال چه بوده!!

به یک باره برق از سرمان پرید و یادمان آمد این نایلون را روی یکی از غذاهایی که توی یخچال گذاشته و الان آورده بودیم سرخ کنیم کشیده بودیم!

فوری پیراهن را از کیسه بیرون کشیده و متوجه کشتیم که چرب گشتیده!

گند کاری خود را به شوشو اطلاع دادیم و گفت عیب نداره ببر بشورش اگه رفت که رفت اگه خراب هم شد و طرف نبردش خواستی خودت بپوشش...

بنده نیز لباس را یک ابکشی ساده نمودم بلکه لکه چربی ها خیلی عمیق نباشد و پاک شود!

و همه اش این ترس را داشتیم که لباس از ریخت بی افتد و دیگر نشود پسش داد!

خشک که شد دیدیم لکه ها کمرنگ شده ولی هنوز وجود دارد

جناب شوشو هم میگفت بی خیال بیا بندازش تو لباس شویی تا شسته بشه و پاک بشه!

و بنده میگفتم نه لباسشویی خرابش میکنه کلی چروک میشه من باید ببرم پسش بدم

و شوشو اصرار که ولش کن بیا بزار تو لباسشویی تمیز میشه اتوش میکنی ببرش برا خودت

و بنده باز هی نه من باید یه جور دیگه تمیزش کنم و ببرم پسش بدم!

و شوشو بیخیال گشته و ما فردا روی لکه ها مایع ریخته و با یک مسواک تمیز به جان لکه ها افتاده و مایع را به خورد لباس داده و سپس فقط همان محل را با آب گرم شستشو دادیم و گذاشتیم لباس خشک شد و مشاهده نمودیم که لکه های مبارک ناپدید گشتند و ما بسی خوشحالی از خود در وکردیم...

و خواستیم عصرش ببریم لباس را تعویض بنماییم که نشد و با جناب شوشو رفتیم جایی و شب برگشتیم...

جناب شوشو هم که بیخیال تشریف دارند و همه اش میگفت ولش کن اما بنده با اینکه مقداری عذاب وجدان بابت این همه بلایی که سر لباس آورده بودم داشتم که ببرم پسش بدم اما از رو نمیرفتم امروز صبح رفتم و پسش دادم و یکی دیگر از یک جنس و مدل دیگر با قیمتی بیشتر آوردم :دی

 

 

عاغا این روز زنی که تبریکش پیشاپیش و پساپس راه به راه برای ما می آید دقیقا تاریخ نزولش کیه؟؟؟؟

یکی نیست به ما بگه!؟

ما از این چیزا سر در نمیاریم خو!


اس ام اس برایم آمده

" سلام، نذر صلوات گرفتیم واسه خوشنودی خانم فاطمه زهرا س 5 صلوات بفرست اس ام اس بده به 5 نفر، تا توی 5 میلیون صلوات شریک باشید انشالله. مایل نبودید تک زنگ بزنید. با تشکر. و عجل فرجهم یادتون نره"  

راه به راه در نرم افزارهای واتس آپ و از این دست و چه به صورت اس ام اسی از این پیام ها دریافت میکنم، نمیدانم سهمیه ام بالاخره 5 تاست یا 50 هزار تا!

برای همین تک زنگ میزنم که ولم کنید نمیخواهم شریک باشم، اصلا بگذار خانوم فاطمه زهرا از من ناراضی باشد والااااااا

 


خداییش لذتی که در آشتی بعد از یه بحث و دعوای زن و شوهری هست تو هیچ چی نیست بوخودا...

اصن انگار برمیگردی به دوران نامزدی :D

ینی واقعا نمک زندگی که میگن همینه...

 

 

آخیییییییییش چقد دلم برا وبم و نوشتن تنگ شده بود

اصن از بس دور بودم از وبم سبک نوشتاریمو به کل فراموش کردم انگار

روز چهارشنبه که شوشو خان زنگ زد که آماده شو اومدم سریع بریم خونه بابات که صبح زود اونجا وقت تعمییر دارم برا ماشین...

منم که لپ تاپ رو پیش خواهرشوهر جا گذاشته بودم دیگه نشد پستی که میخواستم بنویسم رو بزارم...

میشه گفت یه شنبه بود که اومدیم منم لپ تاپ پیشم نبود که دیروز این عشق نازنینم به دستم رسیده و خلاصه دیگه باز شروع شد روز از نو روزی از نو میریم که شروع کنیم به ثبت خاطرات سال جدید....

 

تعطیلات رو که ما معمولا عادت داشتیم مسافرت میرفتیم ولی امسال نرفتیم و شوشو خان هم تصمیم گرفته بود بره پیش اون خونه داییش که تو عشایر زندگی میکنن و پیش اونا چادربزنه و چند روز اونجا بمونه

من هم که از یه هفته قبل عید خونه بابا بودم.... مسیر رفتن به اون کوهی که توش خانواده داییش زندگی میکرد هم از سمت شهر پدری بود...

خلاصه تفریحات امسال رو دور و ور طبیعت استان خودمون گذروندیم و خیلی هم خوش گذشت...

عکسایی هم از طبیعت و جاهایی که رفتیم رو میزارم

نمیخوام پست خیلی طولانی و خسته کننده بشه پس خیلی وارد ریز مسائل و توضیحات نمیشم، سعی میکنم مختصر بنویسم...

 

عکسای اولین جایی که روز بعد عید رفتیم ، خداییش جای باحالی بود، اینجارو با خونه بابا اینا رفتم

      

 

اینم جایی که شوشو چادر زده بود، اون چادر سفیده متعلق به ماست، البته این عکس تو نمای دور گرفته شده ما با دختردایی های شوشو پیش چشمه بودیم... تو یکی از تصویرا جناب شوشو وجود داره که دراز کشیده...

    

 

اینا هم متعلق به طبیعت اطراف یکی از امامزاده های استانمونه که با خونواده خاله اینا که از تهران اومده بودن رفتیم...

   

 

این یکی ها هم متعلق به سیزده بدره که با خونواده اینیکی دایی شوشو بودیم و کلی خوش گذشت و سیزده بدرمون به چهارده بدر و پانزده بدر و ... کشید :دی

   من و یکی از دختردایی هایش که احتمالا جاری آینده ای بشه برام با هم ماشین دزدیدیم اومدیم اینجا

 چهارده بدر کنار این آبشاره واقعا لذت بخش بود

 شب چهارده حدود ساعت 11 به بعد زدیم تو دل کوه و این آتیش رو درست کردیم که عکسشو خیلی دوس دارم

 صبح روز پانزده اومدیم جای شب قبلمون و آتیشمون هنوز روشن بود

 

این کفش دوزکا هم که خیلی عاشقانه رو این برگ خوابیده بودن، خیلی دوسشون دارم

 

خلاصه اینم از تفریحات نوروز 93 که سعی کردم خلاصه وار بهش اشاره کنم... رو عکسا کلیک کنید تو سایز بزرگ نمایش داده میشن

نصف پستی که مربوط به تعطیلات عیدم بود رو امروز صبح نوشتم ولی وقت نشد کاملش کنم و پستش کنم، عصر هم خونه خواهرشوهرکوچیکه بودم ، قرار بود یه مموری کارت رو براش ریکاوری کنم لپ تاپم همرام بود ولی از اون سر چون جایی کار داشتم دیگه لپ تاپو همونجا جا گذاشتم... برا همین فعلا دسترسی به این ندارمکه پست بزارم و بیام برا دوستام کامنت بزارم :(((
الانم حدود نیم ساعتی میشه که با شوشو اومدیم خونه بابا، چون شوشو خان اینجا کار داره صبح زود و مجبورشدیم شب بیایم اینجا، البته بیچاره امروز هلاک شد انقدتو جادهدر رفت و آمد و کار بود، یه سر رفت کرمانشاه و برگشت، دوباره یه سرجوانرود و ساعت نزدیک ۱ رسید و بعد اونم مستقیم اومدیم شهر پدری...
سرماخوردگیم هم خوب شد برگردم خونه میام مینویسم
شب همگی خوش