پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار


در منزل پدریه ما یک فروند برادر ته تغاری و دهه هفتادی موجود میباشد که به خاطر ناز و نوازشها و تحویل گرفتنهای مادر بسیار نسبت به ما زورگوتر تشریف می دارد! 💪

همیشه قسمتهای بهتر غذا به ایشان تعلق گرفته... 🍗

بهترین منطقه هنگام غذا خوردن سر سفره از آن ایشان می باشد و .... 

ناهار امروز یک مقدار برای رسیدن سر غذا دیر تشریف آورد و بنده و خواهرگرامی نیز جای همیشگی اش را که در راس سفره و مقابل تی وی می باشد را گرفتیم...

بعد از اینکه تشریفش را اورد و در انتهای سفره پشت به تی وی نشست فوری غر زد:

جای منو گرفتی ها!!!! 😐

گفتم: به من چه ابجی گفت بیا اینجا بشین 👿

آبجی شوخی کنان: اصلا خجالت نمیکشی! میدونی چند سال از ناهید کوچکتری! احترام بلد نیستی؟

و من تایید کنان: راس میگه 👍

و او سر به زیر کنان: بهله بهله راس میگید اصن من معذرت میخوام 🙍

و آنیکی برادر اضافه میکند: تو اصن از همه کوچیکتری باید صب کنی تا همه غذا میخورن بعد بیای غذا بخوری 🎃

و بنده ادامه صحبتش را گرفته و میگویم: آری اصن تو باید وایسی اخر سر ته مونده غذاهای ما رو بخوری چش سفید 😈😝😅

و اینگونه میشود که ما این گودزیلای عزیزمان را در مقابل چشمان مادرعزیزش که قربان صدقه اش میرود از تخت پادشاهی اش به زیر افکنده و له می کنیم....👊


یعنی خدا شفا بده ماهایی رو که یه اهنگی رو که کلید میکنیم روش پوستشو میکنیم انقد گوشش میدیم! 👂

آهنگی که جدیدا در حال ریپیت و گوش دادن یه سرش هستم این اهنگ شادمهره...  🎧
  
        




 
پ ن: تو ویندوز هشت یه صفحه کلید لمسی پیدا کردم که پر از این شکلک هاست، حالا اینا رو میتونم هم تو نظرات استفاده کنم هم تو پست

مسعود دیگه گوشیتو نمیخوام 😂
  


یه کم وقت پیدا کردم که بیام بشینم چرخی تو وب دوستان بزنم
بعدش هم خواستم یه آپ جدید بزارم
ولی مامانم که خودش معمولا خیلی زود خوابش میاد و خسته میشه از اون ور صدام میزنه
ناهید...
بیا بخواب خسته میشی، بیا استراحت کن
من: :|
همچین میگه خسته شدی بیا استراحت کن حس دانشمند بودن عجیبی منو در بر گرفت
اصن من ادم مهمی ام شما خبر ندارید :P

صدای جمهوری اسلامی ایران.... منزل پدری :P

من غیر از این جاری وراج یه جاری دیگه هم داشتم که عفریته ای بود در حد خودش...
قبلا ذکر خیرش شده بود...

اون جاری خیلی وقته که گذاشته رفته و میونه خودش و شوهرش به کلی سر یه سری مسائل که از حوصله بحث خارجه به طلاق کشیده...

جریان اون اسیدپاشی رو هم خونواده شوشو به اونا ربط میدن و میگن کار اوناست!

حق هم دارن چون از سالهای دور تا الان تو این محله ان و یه بار نشده براشون اتفاقی پیش اومده باشه، نصب این دوربینها هم چند ماه بعد رفتن همین جاری تو قلعه گذاشته شده ...

کاری به این حرفا ندارم فقط خواستم بگم کسی بیخودی مرض نداشته که این کارو کنه و جریان از این قرار بوده

و اما ادامه روزهام...

یکی دو روز بعد اون کنسرتی که نشد برم شادی باز اس داد و گفت این بار نیای جرت میدم و قرار بود به مناسبت دهه فجر کنسرت برگذار شه و اینبار داداش سارا قرار بود هنرمندی کنه و منم با شادی رفتم و انصافا هم هنرنمایی کرد و نواخت و خلاصه یه روزمون اینطور گذشت و حسابی شادی خجالتم داد هم اومد دنبالم هم تا دم خونه رسوندم...

خداییش از اینکه پیداش کردم بسیوووور کیفور شده خر درونم (حالا جو نگیرتت شادی :P)

یه چند روز بعد اینم دایی مامانم فوت شد و این جریان خودش یه فیلم طولانیه که دیگه بیخیالش

خواهرشوهر بزرگ هم برای بار دوم رفت جوانرود که حالا که دم عید شده بره و باز یه سری جنس بیاره که بفروشه...

چقدم بار قبل که دید ازش خریدیم معلوم بود چقد خر کیف میکنه و همش میگفت برای عیدتون نرید هیچی بخرید تا من جنس میارم :|

ولی اینبار من دست به هیچ چی نزدم و چیزی هم لازمم نبود... در ثانی خیلی هم گرون میده جنسا رو فقط یه هزار تومن اینا از جنسای بیرون گرون تر میشه که ادم باز از بیرون میگیری طرف خودش برات همین هزارتومنو هم تخفیف میده ولی این آشناست دیگه روتم نمیکنه بگی تخفیف بده!

دیگه اینکه شالم که تموم شد باز دلم بافتنی کردن میخواست!

وقت نمیکردم که بیام نت... فقط شبا بیکار میشدم که اونم وقتی شبا شوشو هست ترجیح میدم نت و اینا نیام به اون برسم بیشتر

برا همین وقتی بیکار میشم فوقش دلم بافتنی کردن بخواد برا سرگرمی

منم نشستم این  جلیقه رو بافتم... البته این بیشتر قشنگیش تو تن معلومه و اینطور اصلا معلوم نیست چی به چیه


تو یکی دیگه از روزا، شبش ساعتای ده و اینا بود که شوشو و برادرشوهرا رفتن که جنسایی که برای مغازه اومده بود رو بزارن انبار...

منم تنها بودم تازه نشسته بودم داشتم بافتنی میکردم شال و کلاه میبافتم (البته اینبار دیگه برا خودم، عکس کلاه رو نگرفته بودم، گل تزیینی هم براش خریدم که بچسبونم، عکس شال رو موقعی که تمومش کردم گرفته بودم) که یهو صدای شوشو اومد صدام زد!

رفتم پایین دیدم همه نشستن زیر تلویزیون و دارن هی دوربین مداربسته رو عقب جلو میکنن!

گفتم چیه چیکارم داشتی؟

گفت بیا ببین به نظرت میتونی یه جوری یا با یه نرم افزاری کیفیت این فیلمو بالا ببری که بفهمیم کی بوده!

میگم مگه چی شده؟!

میگه رو ماشین بابام که دم خونه بود اسید ریختن!

کلی ناراحت شدم رفتم نشستم گفتم واقعا!؟ کی بوده؟ یعنی هیچی مشخص نیست؟!

از شانس اونا دقیقا اون دوربینی که رو ماشین بوده یکی از دوربینای بی کیفیت بوده و اونشب هم مه بود و دوتا موتور سواری که اینکارو کرده بودن هم اونطوری که تو فیلم مشخصه سر و روشون رو پوشوندن!

خلاصه اینکه دقیقا ساعت 22:15 دقیقه میان اول رد میشدن یکیشون دستشو میکشه طرف ماشین

بعد از یه دقیقه دوباره از کوچه بالایی برمیگردن و یه چارلیتری میریزن رو ماشین و خلاصه اون شب تا سه صبح همش درباره این بحث و نظر میدادیم و یه سردردی بود که اصلا حوصله تکرارش رو ندارم اینجا هم...

 

دقیقا روز بعد از همین هم شادی بهم گفت کنسرته و سارا خواهرزادش هم اگه اشتباه نکنم یه برنامه هایی قرار بود اجرا کنه و به من گفت من با دوستام میرم اگه میخوای برات بلیط بگیرم...

منم اونروز باشگاه بودم و بعدش خرید داشتم شبشم کلی بابت این ماجرا بیخوابی کشیده بودم و اون موقع هم زنگ زده بودن که برم فایلا رو براشون بریزم رو سی دی و خلاصه نشد برم :(

باشگاه رو از کاراته به ساعت بعدی کلاس کاراته یعنی کیک بوکس تغییر دادم و شادی هم پایه کیک بوکس شد و این چند وقته با هم میریم کیک بوکس، خدایی کلاسش و مربیش و جوش کلا عالی و پر انرژیه

بعدا نوشت: اینم اخرین عکسای شال و کلاهم همراه تزئین... 1 - 2 - 3

یادمه درست از روزی که برف شروع به باریدن کرد به اینور دیگه هیچی ننوشتم

نمیدونم چندین وقت پیش بوده! فقط یادمه یکی از روزا بود که بعد کل زمستون یه یه ذره هم اینجا برف نزده بود اونروز داشت برف میبارید

شادی هم به من اس داد و کلی فحش بارونم کرد که نبینم کار و بار داشته باشی و نیای، باید بیای بریم زیر برف قدم بزنیم ول بچرخیم (بوخودا ما خیلی هم بچه های خوبی هستیم و اصلا ولگردی نمیکنیم و سالی ماهی یه بار میریم بیرون)

خولاصه قرار مورد نظر گذاشته شد و سر ساعت زدیم بیرون، عاغا نمیدونم مشکل از چی بود که تا ما رفتیم زیرش انگار آسمون قهرش گرفت! برفا هم قطع شد و هیچی دیگه مام همینطوری یکم گشتیمو اگه اشتباه نکنم رفتیم شادی یه چیزی خرید و آخرشم دست از پا دراز تر برگشتیم خونه...

تا اینکه یه چند روز دیگه باز تازه شروع شده بود داشت برف میزد منم میخواستم برم باشگاه باز شادی اس داد و فحشهای همیشگیش رو نثار بنده کرد و باز قرار شد بریم برف بازی....

اینبار یکم بهتر بود، البته باز تا ما رفتیم بچرخیم برف باریدن قطع شد ولی ما که از رو نرفتیم انقد چرخیدیم تا دوباره شروع کرد به باریدن و ما هم سفت همو چسپیده بودیم که سر نخوریم خخخخخ

آخر سر هم نمیدونم چی شد سر از یه عده طلافروشی درآوردیم یکم این طلاها رو نگاه کردیم و آخر سر دپرس شدیم که چرا پول نداریم طلا بخریم :دی

تو راه خونه هم در حالی که آویزون هم شده بود یه بار شادی آه سرد میکشید و میگفت هیییییییی ناهید

یه بارم من میگفتم هییییییییی شادی

بعد با هم میزدیم زیر خنده و نمیدونم چه مرگمون شده بود تلو تلو میخوردیم خخخخخخ

قبلش رفته بودیم کافی شاپ غلط نکنم یه چیزی بهمون داده بودن مست شده بودیم :دی

 

اینایی که نوشتم مال خیلی وقت پیشه و گشادیسم اجازه نمیداد بنویسمشون، امروزم تصمیم گرفتم کم کم همه رو بنویسم که یه جا و طولانی نشه که بقیه هم بتونن راحت بخونن

 

امروز صبح هم بیدار که شدم پنجره رو باز کردم کلی برف زده بود ازش عکس گرفتم یعنی دلم میخواست بازم با شادی بریم برف گردی ولی میدونستم دیگه شوشو نمیزاره و میگه سرما میخوری عررررررررررر

البته همین که نیت کردم باز برف قطع شد بارون زد همشو اب کرد خخخخخخخخخ

یعنی چشم من و شادی در این حد شوره :دی


نمیدونم چرا یه مدت طولانیه به گشادیسم بسیار مزمنی دچار شدم و دست و دلم به نوشتن نمیره :(((((((((


خیلی وقت بود با توجه به مشکلاتی اعم از:

·         نبود نت درست و حسابی برای سر زدن به دوستانی که گله میکردن چرا بهشون سر نمیزنم!

·         یه سری افراد مردم آزار و سادیسم دار که هیچ جوره دست از کارای مزخرفشون بر نمیداشتن!

·         نبود وقت لازم برای رسیدگی به وب و جواب دادن به اون همه کامنت جورواجور افراد مختلف که خیلیاشون فقط گذری از وب عبور میکردن و می اومدن احساس دلسوختگی برای من میکردن و ... ولش کن اصن!

·         از همه مهمتر راه یافتن خواهرشوهرها و جاری و .... به فضای مجازی و با توجه به سرچهای مزخرف گوگل، ترس از پیدا شدن اینجانب توسط اشخاص نامبرده!

·         متنفر بودن از رمزی نویسی و اینکه بخوام رمزی بنویسم یا اون همه ارشیو رو بشینم رمزی کنم که مثلا کسی پیدام نکنه!

·         گم کردن رمزهای گوناگون یه سری وبلاگهای دوستان که رمزی بودن و هردفعه هم گلایه میکردن که ما سرمیزنیم چرا بهمون سر نمیزنی!

·         و همچنین خسته شدن از بلاگفا! و خیلی موارد دیگه

دنیال راهی میگشتم که یه سرویس خوب پیدا کنم که یه سری امکاناتی که من نیاز دارم از جمله تعریف کردن اینکه وبلاگت جزو سرچهای موتورهای جستجو قرار نگیره، رو داشته باشه...

و خیلی وقت پیش با سرویس بلاگ دات ای آر توسط سحر آشنا شده بودم اما دعوت نامه برای عضویت نداشتم

وقتی دیدم شکوفه بارو بندیلش رو بسته و رفته اونجا ازش سوال کردم که آیا سرویسش خوبه و اونم پیشنهاد داد که عالیه و برام دعوت نامه فرستاد...

واسه همین منم اون نقشه شوم رو کشیدم و وب رو وانمود به حذف کردن کردم و تصمیم گرفتم به اینجا نقل مکان کنم...

طبق گفته این سرویس در آینده ای نه چندان دور میشه مطالب بلاگفا رو توسط یه نرم افزاری که خودش ارائه میده به اینجا منتقل کرد، هرچند الانم واسه خیلی از سرویسا این امکان رو پشتیبانی میکنه...

به هرحال فعلا وب قبلی رو همونطور رو هوا نگه میدارم و اینجا روزمرگی هام رو مینویسم و با شما دوستای خوبی که واقعا برام عزیزید و دوست ندارم تو دنیای مجازی از دست بدمتون در میون میزارم!

از همه هم خواهش دارم لطفا لینکم نکنید و به هیشکدوم از افراد قبلیه وبم در صورت پرس و جو کردن ادرسم رو ندید

منم ناچارم از این به بعد بدون لینک براتون کامنت بزارم... بزار فک کنن واقعا حذف کردم اونجا رو

دیگه اینکه میدونم ادرس تو یه سرویس دیگه است و نمیتونید تو قسمت دوستان ثبتش کنید و وقتی اپ میشم در جریان قرار بگیرید، اما مهم نیست، هر موقع راتون افتاد و سرزدید قدمتون روی چشم، انتظار و گله ای از کسی نیست...

در اخر هم شرمنده به خاطر نگران کردنتون...

چند وقت پیش ما در کمد لباسهای خواهرمان با یک لباس مواجه شدیم که بدجور چشممان را گرفت

ابجی محترمه نیز که عمرا ما چیزی از ایشان بخواهیم و به ما بدهند... حتی اگر خوششان نیاید نیز تا ما بگوییم زیباست اگر دوستش نداری بدهید به ما... ایشان به یکباره از آن چیز خوشش می آید...!

گفتیم خوب خودمان میرویم میخریم...!

او گفت که از اینها فقط همین یکی را داشت...!

ما نیز افسوس خورده و گفتیم اصن بیخیال

اما اینبار که آمدیم و دوباره لباس مربوطه را رویت نمودیم به مغزمان خطور نمود که اصلا خودمان پارچه خریده و یکی از ان بهتر درست می نماییم...!

حس اون مدلی نوشتنم نمیاد :دی .... بقیش رو همین مدلی میگم :دی

این مدتی که اینجا بود سرگرم درست کردنش بودم

البته لباسه که خودش کاری نداشت و زود آماده شد

اما این قسمتهای کشبافتش حسابی وقتگیر بود

مخصوصا کشباف پایین لباس که یه بار این همه درست کردم ولی وقتی اومدم وصل کنم به لباس خیلی درازتر از دور تا دور پایین لباسم بود...

اضافه هاشو داده بودم پهلو اما چون کامواست بیریخت شده بود و اذیت میکرد

واسه همین دوباره شکافتمش و الان از نو بافتم... تا نصفه پیش رفتم نصف دیگه اش مونده

بقیه لباس تا جایی که آماده شده رو فعلا میزارم

وقتی تموم شد عکس تموم شده رو هم حتما خواهم گذاشت

 


کمی عجله دارم قرار است شوشو بیاید و من بروم خانه و به وصال برسیم :دی

اصن من عاشق این حس ششم خودم شده ام...!

بزنم به تخته چشم نخورد...!

آغا ما حدود سه سال قبل برای وام خوداشتغالی ثبت نامی انجام داده و منتظر شدیم تا به ما وام مربوطه را برای زدن ان به زخمی به ما بدهند...!

اما انقدر طول کشید و ما هی سر زدیم و هی بهانه های متفاوت برایمان دست و پا نمودند که بلکل بیخیالش شدیم...!

اما باز چندین ماه پیش رفتیم و سری زدیم که ببینیم شاید اینبار فرجی شده و ما واممان را دریافت بنوماییم...!

اما زهی خیال باطل...!

این چند ماه نیز بگذشت تااااااااااااااااااا الان که ما منزل پدری هستیم

روز چهارشنبه به یکباره انگار به ما وحی شده باشد ... یکهو رو به پدر نموده و گفتیم

بابا چرا بهم وام ندادن...!

دقیقا انگار ایشان رئیس صندوق مهر رضا باشن...!

پدرمان نیز امید به وجود آمده ی دوباره در ذهن ما را به کل نابود نموده و فرمودند...!

وام نیـــــــــــــــــــــــست اصن دیگه به هیشکی وام نمیدن... کلا منتفی شده و دیگه هیشوقت وام نمیدن...!

اماااااااااااااااااااا

در کمال ناباوری چندی بعدش تلفن منزل به صدا درآمده و گفتند فردا به دخترتان بگویید مدارک لازمش را بیاورد که وام خوداشتغالی ایشان نوبتش شده است....!

و دیروز ما پرونده های لازم را تشکیل دادیم و به دلیل اینکه خورده ایم به تعطیلی یکسری از کارها مانده است برای یکشنبه...!

درکل....

ایول حس ششم خودم...!