یک سال و 3 ماه پیش همه چی از یه پیام اینستا شروع شد😑
سلام دخترخاله خوبی؟
میتونم چند دقیقه وقتتو بگیرم؟
.....
- ۱۸ فروردين ۹۹ ، ۰۰:۵۷
یک سال و 3 ماه پیش همه چی از یه پیام اینستا شروع شد😑
سلام دخترخاله خوبی؟
میتونم چند دقیقه وقتتو بگیرم؟
.....
ین دخترای 9 سالهی فامیل که تازه به سن تکلیف میرسن از غیر قابل تحمل ترین موجودات روی زمینن 😒
چقد گناه داشتیم وقتی که توی این سن بودیم و بقیه همچین حسی بهمون داشتن و ازش بیاطلاع بودیم😂
یعنی وقتی دو نفر بزرگتر دارن حرف میزنن و اونا عین پیرزنای همه چیز دان میپرن وسط حرفا دلت میخواد فقط با پشت دست بکوبی تو دهنشون😐
انشالله هر چی زودتر بزرگ شن و از این بحران بی هویتی بیرون بیان🙏
مامور خوشتیپ تب سنجی جلو آمد، دستش را دراز کرد و تبم را گرفت
در من اما هیچ اتفاقی رخ نداد!
با خود فکر کردم...
چطور انسان با گذشت زمان اینگونه عوض میشود!؟
و نوجوانی چه دوران زودگذریست
چه پر شور حالی
و حتی اگر دست مامور تب سنجی به سمتت دراز شود
فرقی نمیکند
از تو بزرگتر باشد یا کوچکتر
قد بلند باشد یا قد کوتاه
درشت باشد یا ریز...
بدون هیچ تماسی با کسی که نه میشناسی نه دیدهای
از آن هیبت مردانه و زمخت حسی دخترانه تو را در بر میگیرد.
این کرونای لعنتی رو میخوام اینجا ثبت کنم که یادم نره تو چه دورانی بهش دچار شدیم و از کار و زندگی انداختمون
یادمه سال پیش هر روز اینجا مینوشتم و هر روز برای رسیدن به هدفم قوی تر میشدم
توی سال 98 میگفتم اگه حتی یه روز مونده به سال 99 من باشگاهم رو افتتاح میکنم و خدا رو شکر دی ماه به هدفم رسیدم
اما حیف که کرونا از کار بیکارمون کرد
به هر حال من به عنوان یه مربی بدنسازی الان کارای غیرحضوری هم انجام میدم و برنامه تمرینی توی خونه به شاگردایی که میخوان ارسال میکنم
از دوستانی که اینجا میان اگه ورزشکارن میتونن توی کانال تلگرامم به ادرس fit_house_workout یا توی اینستا به ادرس fit.house.workout پیام بدن
و حتی آموزش خط مجازی هم دارم
+ هدف جدیدم واسه سال 99 خرید یه ماشین واسه خودمه که سر وقت به کارام برسم
از ساعت 12 اومدم دراز کشیدم که بخوابم
اما انگار دچار آشفتگی ذهتی شبانه شدم و خوابم نمیبره
فکرم از یه جا به جای دیگه میپره
گاهی میره به این قرعه کشی که تو اینستا برای بار اول شرکت کردم، هیچ وقت اعتقادی نداشتم، اما از اونجایی که الان برای انجام دادن و پیش بردن یسری از کارام به پول احتیاج دارم و کفگیرم خورده ته دیگ و این صد میلیون قلقلکم داد نتونستم با تمام بی اعتقادیم بهاین مسائل شرکت نکنم
و الان تو ذهنم برای این صد میلیون نقشه میکشم![]()
(چه شکلکای زشتی اورده خخخخ)
یه مدت خیلی طولانی هر بار به این فکر میکردم که من چرا باید یه مشت طلا که استفاده نمیکنم و نمیندازم و حتی با این وضعیا اقتصادی مراسم و مهمونی هم صورت نمیگیره که حداقل اونجا یه پزی بدم
وردارم یه گوشه کند بلااستفاده، چرا نفروشم و یه ماشین که خیلی بهش احتیاج دارم نخرم که کارمو راه بندازه، امشب باز این فکر اومده سراغم
یا فکر اینکه یه زمانی من تو وبلاگ نویسی رتبه اول گوگل رو داشتم(هر چند الان متنای قدیمیم به نظر خودم چرندیات بوده) ولی الان خیلی کم دست و دلم به نوشتن میره و توقعم از خودم زیاد شده
چرا ما وبلاگ نویسای قدیمی با پیشرفت علم پیشرفت نکردیم، نرفتیم تو اینستا خودی نشون بدیم و اونجا ادامه بدیم به نوشتن و کلا نوشتنو کنار گذاشتیم
نصفه شبی چه دغدغه هایی به مغزم هجوم اورده
گفتم بیام بنویسم شاید از سرم رفتن و خوابم گرفت
چقد من وقتی تو دسشویی ام بلاگر خوبی ام !!!!!
بیرون که میام مغزمم فرمت میشه :|
دیگه بی پولی و سختی و مانع مفهومی نداره
از همین الان به لطف خدا همه سختی های برای من رفع میشه و درهای ثروت به روم باز میشه و این تغییری که توی زندگیم دادم همون مسیر درست پیشرفته و من خدا رو از همین الان به خاطر این لطف شاکرم
بیایید همه با هم با صدای بلند ندا در دهیم: حصارهای فقر و تأخیر اکنون فرو می ریزد و من در پرتو لطف الهی به (ارض موعود) خود وارد می شوم.
متنی از کتاب چهار اثر فلورانس
هرچی با سختی های بیشتر مواجه میشم
هرچی بیشتر اذیت میشم
هرچی دشمنام بیشتر میشه
بیشتر انگیزه میگیرم برای مبارزه
بیشتر تلاش میکنم
بیشتر حس میکنم موفقم و موفق تر میشم
حس میکنم انقد مسیرم درسته و انقد موفقم که با این حجم عظیم از مشکلات دارم روبه رو میشم
و مطمئنم پسِ این مسیر پر پیچ و خم بالاخره مسیر هموار و روزهای خوب قرار داره