پریشب آن هم نصفه های شب، برادر بزرگ شوشو خان زنگ زده بودند به شوشو که اگر امکانش هست به ناهید بگو لپ تاپش را بدهد لازمش دارم!
شوشو: باشه میزارمش دم در بیا ببرش
من با اکراه فراوان: مثله این دزدهای شبانه لای در را باز نموده لپ تاپ را دم در گذاشته فل فور و با یک شیرجه جانانه به زیر پتو خزیدیم
پس از گذشت چندین دقیقه رو به شوشو: این پسره نزنه لپ تاپو زیرو رو کنه من توش اطلاعات دارم!
(البته خوب است که ما در سیستممان عکس شخصی نمیگذاریم ولی یکی از جاریهایم چند روز پیش مموری کارتش را داده بود که ما عکسهایش را در لپ تاپمان ریخته که ایشان بعدا بیارند برایش رایت بنماییم)
شوشو: اول باید فکرشو میکردی
خلاصه آن شب را تا صبح ما کلا در فکر لپ تاپمان و اطلاعاتمان بودیم

افکار من: اااای وای یاهو مسنجرم که ایدیم و پسوردم روش ذخیرست این پسره نره به اینترنت وصل شه بره رو یاهوم
ااااای وااااااااای یه دفعه نره رو وبلاگم
اگه بره رو حالت افلاین بعد یهو بیاد چی
خلاصه تارخچه لپ تاپمان را که پاک ننموده بودیم کلی هم نرم افزار ذخیره شده روی دسکتاپ داشتیم
البته کاملا به کند ذهنی ایشان مطمئن بودیم و میدانستیم سر از هیچ کدام اینها در نمی آورد
اما این را هم میدانستیم که بسیار فضول و کنجکاو تشریف دارند هم خودشان و هم همسر گرامیشان
لذا از این میترسیدیم که نزند همه را پاک بنماید
از این هم میترسیدیم که اگر فردا برود سر کار این همسر مارمولکش نرود سر وقت لپ تاپ و کلا زیر و رویش بنماید
آخر سر هم با خودمان اندیشیدیم که اگر یک موقع یک مموری یا فلشی چیزی وصل کند به این لپ تاپ بیچاره و دلبند من و انوقت ویروسی شود چه!؟
خلاصه تا چشم بر هم نهادیم همینطور فکرو خیال رهایمان نمیکرد
نمیدانید از همان لحظه ای که این لپ تاپ را برده بود من دلم برایش یک ذره شده بود
نمیداند جان ما به همین لپ تاپ بسته است و ما با این لپ تاپ دردو دلها مینماییم
کل فردا را منتظر شدم که بیارد ان را پس دهد... عصری در حیاط خانه او را دیدیم و گفت که شارژ لپ تاپه همون دیشب تموم شد
افکار من: الحمدلله
من: خوب چرا نیاوردیش
او: شب میارمش
حالا من تمام شب را عین دیوانه ها منتظر لپ تاپم بودم و دلم برایش یک ذره شده بود... درست مثله اینکه چیزی گم کرده باشم هی دم به دقیقه چشمم به در بود که بیاید اما نیاورد که نیاورد
از صبح تا ظهر را هم که ما مخ شوشو را خوردیم از بس گفتیم بهش زنگ بزن بگو لپ تاپمو بیاره من دلم براش تنگ شده
شوشوی بیچاره هم هی میگفت بابا خونه نیست مگه نمیبینی ماشینش دم در نیست
من:
خلاصه دو روز تمام از عشقمان دور بودیم
یعنی من اگر میشد با همین لپ تاپم ازدواج میکردم خیلی خوب میشد...
این را بیشتر از شوشو دوست میداریم... هر چند همین را هم شوشو پارسال به عنوان هدیه تولد برای ما خریداری نمودند
امروز عصری بالاخره لپ تاپ را آورده و میگوید شارژش کن اگه شد دوباره لازمش دارم
ااااااای خداااااااااااااا من چجوری چن روز دیگه رو بدون لپ تاپم سرکنم؟!
فک کنم این پسره فک میکنه چون این لپ تاپه سبکه و میشه هرجا دوس داری ببریش واسه همین جنبه عمومی داره
خوب بابا این وسیله شخصیه من کلی اطلاعات رو این دارم... یکی اینو هالی کنه