پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پریروز طرفای همین موقع بود که به سرم زد کمدمو مرتب کنم

یه خورده مرتب کردم یهو دست بردم جعبه بزرگی که توش جواهراتمو گذاشتمو دربیارم دیدم درش بازه!

حسم بهم گفت یه اتفاق بدی افتاده

فوری نشستم به بررسی کردن طلاهام و متاسفانه متوجه شدم که سه تا از النگوهام نیست!!!

از پریروز تا الان دارم شاخ درمیارم

برام اصلا پول طلاها و قیمتشون مهم نیست و اگه هرجای دیگه گمشون میکردم میگفتم خوب خودم سهل انگاری کردم و دزدینشون یا گم شدن و به جهنم

ولی الان از این لحاظ عصبی ام که چرا باید وسایلم تو خونه خودم اونم در حالی که مطمئنم ورداشتمشون غیبشون بزنه و اونم سه تاشون و باقی بمونه!

اینطوری ادم شک میکنه به افراد خانواده و واقعا نمیدونم چی بگم! حتی به کسی هم مشکوک نیستم و خلاصه اعصابمون از این بابت ریخته بهم

یه روز میاد من و تو یه نی نی داریم...
کوچولوی کوچولو...
انقدر که بلد نیست راه بره...
پوشک میپوشه...4 دستو پا میره...
دستاشو میگیریم تا یکم وایسته...
اما میافته...
دیگه خسته میشی...
دراز میکشی بغلشو داد میکشی عسل بابا کیه؟
اما نینیمون نمیتونه حرف بزنه...
گنگ بهت خیره میشه...
منم شاهد این صحنه هام...
میگی بهت گفتم عسل بابا کیه توله ی من...
اما یه روز میاد دو سالش میشه...
یکم حرف میزنه...
لباسامو میپوشه و میگه بابایی خوشگل شدم؟!
میگی بزغاله این که لباسای خانم منه...
میگه بابایی بهش نگیا اما من لباساشو پوشیدم تا باتو ازدواج کنم
من میگم نخیر نخیر قبول نیست...
این شوهر منه...
عشق منه...
کسی حق نداره باهاش ازدواج کنه...
مال خودمه...
میگه عیب نداره ...این توله میشه هووت...قبوله؟؟
من و نینی دوتامون جیغ میکشیم قبوله...و محکم بغلت میکنیم...
مطمئنم میرسه اون روز...
منو تو بهترین مامان و بابا میشیم...

یادمه قبلنا یه صفحه Word داشتم تو سیستمم، که توش هر روز برای خدا مینوشتم!

درد و دلام، راز و نیازام همه اونجا نوشته میشد که یادم نرن!

که خوبی هایی که خدا در حقم میکنه برای همیشه پا برجا بمونن که خدایی نکرده یه موقع سختی ها بهم فشار نیاره و ناشکر بشم و همه رو گردن اون بندازم!

همیشه حتی تو مشکلات با داشتن اون صفحه تو اون مشکلات میگشتم و برای خودم حکمت خدا رو توشون پیدا میکردم و با شکرگذاری از خدا یادداشتش میکردم که اگه یه موقع یادم افتاد و ناراحت شدم با خوندنش یادم بیار که چه حکمتی توش بوده و به جای ناراحتی خوشحال باشم!

اینطوری دلمو قرص و قوی میکردم نسبت به همه چی چه مشکلات چه خوشی ها چه ناخوشی ها

همیشه شکر گذار بودم

اون صفحه همه ی دنیای من بود، وقتای بیکاری هم مینشستم مرورش میکردم

ولی زمانی که سیستمم رو فرمت و پاکسازی کردم و فرستادم برا آبجیم اون اطلاعات رو تو یه سی دی رام رایت کردم که بازم داشته باشمشون

اما دیگه اون صفحه کم کم فراموشم شد!

دیگه توش ننوشتم

دیگه با خدا حرف نزدم!

از همون موقع تا الان همیشه احساس یه خلاء تو زندگیم میکنم

حتی با اینکه نماز میخونم اما حس میکنم فرسنگها از خدا دور شدم

حس میکنم دیگه مثل قبلنا حواسش بهم نیست و منم حواسم به اون نیست

برای همین امروز خیلی بد بودم خیلی!

چون که به خاطر یه سری مسائل که تو ذهنم مرور کردم و اعصابم بهم ریخت اونو مقصر دونستم!

همشو انداختم پای اون

الان خیلی دپرسم از دست خودم

میخوام حالا که دیگه تو اون صفحه نمینویسم به جاش اینجا بگم که خدا جونم معذرت میخوام... پشیمونم از حرفم

اینجا بنویسم که یادم نره این روز رو!

این روزا همه وقتای اضافه و بیکاریم رو کلش و های دی پر کرده!

بدبخت شدم رفت 😝

دلم به خاطر یه سری چیزایی که بی ارزشم هست حتی یه دنیا گرفته!!

لامصب یه قطره اشکم از این چشممون نمیاد بباریم یکم سبک شیم!

این نمایی از وضعیت آشپزخونه است در یک هفته نبود خانوم خونه توسط جناب شوهر!

حموم و دستشویی و اتاق و حال و اینا که دیگه بماند....

آقا ما همون موقع که مامان جونمون عمل کرد و پیشش بودیم یادمون رفت بگیم که آبجیمون رو شوهر دادیم

یعنی همون موقع که مامان عمل داشت جواب مثبت آبجی رو داده بودیم و قرار بود بعد خوب شدن مامان خواستگارا از تهران تشریف بیارن (نکته: خواستگار محترم پسرخاله ام هستن "خاله ام خواهرناتنی مامانمه و این خاله ناتنی بنده دخترعمه بابامه!" بعد جالب اینجاست که آبجی همین خواستگار محترم زن داداش بنده است "یعنی یه شیرتوشیره برا خودش که نگو!") داشتم میگفتم، همون موقع ها جواب مثبت رو داده بودیم و البته ابجی بنده هم امتحاناش شروع شده بود قرار بود بعد امتحانات ابجی و بهتر شدن مامان اونا هم بیان برا خواستگاری رسمی و نشان و این حرفا

همزمان با شوهر دادن آبجیمون طی مخ زنی هایی که تو سال گذشته روی داداشم انجام داده بودیم که بالاخره باید زن بگیره آقا داداشمون یکی از دخترای فامیل رو خودش برا خودش انتخاب کرده بود و به مامان گفته بود که با مامان دختره در میون بزاره (حالا باز اینجا نکته داره: این دختره که داداشم در نظر گرفته بود بازم دخترخاله ام میشه البته اینبار خاله تنی ام هستش و اونم تهران زندگی میکنه!) خاله ام اینا هم به داداشم جواب مثبت دادن و اینطور شد که ما همزمان هم برا داداشمون زن گرفتیم هم آبجیمون رو شوهر دادیم...

باز اینجا یه نکته جالب هستش که من به مامانم گفتم که مامان جان انگار همونطوری که به ترتیب و پشت سرهم به دنیا آوردیمون همونطور بختمون پشت سر هم بوده! آخه ما پنج تا بچه ایم به این ترتیب (یه پسر، یه دختر، یه پسر، یه دختر، یه پسر) بعد دقیقا زمانی که برا داداش بزرگم زن گرفتیم یکی دو ماه بعدش خونواده عموم که دو سه سالی میشد اطلاع داده بودن که بنده مطعلق به اوشون هستم طی همون یکی دو ماه خواستگاری رسمی کردن از بنده و با خواستگاریشون موافقت شد و بازم مثل الان همزمان من و داداش بزرگم با هم رفتیم پی بختمون، الانم دقیقا ابجیم و اینیکی داداشم هم با هم قراره برن سرخونه زندگیشون....

خلاصه حال مامان که بهتر شد و من برگشتم خونه فرداش هم بخیه های مامان رو باز کرده بودن قرار شد سه شنبه اش اگه اشتباه نکنم زن داداشم از طرف مامانش اینا آبجیم رو بیاره خرید که باب میل خودش هم انگشتر نشانش رو انتخاب کنه هم خریدایی که لازم هستش رو طبق سلیقه خودش با خیال راحت بدون وجود خاله ام یا پسرخاله ام که با باعث موذب شدن آبجیم بشه انجام بدیم که اوناهم پنجشنبه بیان واسه مراسمات رسمی.

منم با آبجیم رفتم و با کمک داداشم و زن داداشم و مامانم همه خریدای ابجیمو تکمیل کردیم و من اومدم خونه و اونا هم رفتن شهر خودشون

صبح پنجشنبه هم مهمونا اومده بودن و بنده رو هم شوشو خان شبش برد شهرپدری که تو مراسمات حضور داشته باشم، جمعه هم یه مراسمات کوچیکی داشتیم و با ابجی اینا رفتیم صیغه محرمیت خوندن که انشاله اگه خدا بخواد عیدامسال عقد و نامزدی رو باهم بگیرن و برن سر خونه زندگیشون

کارای ابجی خانوم که به اتمام رسید از اون طرف خبر رسید که پدرعروس خانم گفته دامادم بیاد ببینمش (اخه چندین سال میشد که اونا داداشم رو ندیده بودن و اصلا نمیدونستن چقد بزرگ شده!)

مامان اینا هم تصمیم گرفتن حالا که این همه راه داداشم باید بره اونا هم برن و رسما خواستگاری کنن و یه نشان دست دختره بندازن (اخه عروسمون هنوز سال سوم دبیرستانه و مامانش اینا گفتن صبرکنین تا درسش تموم شه)

مامان با خاله صحبت کرده بود و ازش اجازه گرفته بود و اونا هم قبول کرده بودن، داداش بنده هم چون با من خیلی صمیمی هستش گیر داده بود که تو باید حتما باشی!

من به شوشو که گفتم گفت نه نباید بری منو تنها بزاری خخخخخخ، ولی داداشم ول کن نبود و خودش به شوشو اصرار کرده بود و راضیش کرده بود و شنبه بود اگه اشتباه نکنم همه با هم (خونواده خاله ی ناتنی و دامادمون و داداشمو زن داداشم و اینیکی داداشم و مامانمو ابجیم و من) راه افتادیم سمت تهران با وَن داداش بزرگم...

و اینطوری بود که بنده مدت زیادی از خونه و زندگیم دور بودم و جناب شوشو اونمدلی زده خونه رو ترکونده و دو سه روزه که برگشتم و همش در حال تمیزکاری ام :دی

 

این مامان عزیز ما چند سال پیش زمستون خعلی ناگهانی و ییهویی، یه روز صبح که از خواب پا شدم دیدم تو حال دستشو زده به کمرش و مدام تو خونه راه میره و به خودش میپیچه، و آجی خانوم نازک نارنجی عزیزمون هم از صدای اه و ناله مامان بیدار شده و همونجا نشسته کنار آترا و زانوهاشو بغل کرده داره گریه میکنه!

بیدار که شدم گفتم چه خبره؟ چی شده؟ به ابجیم گفتم به جای اینکه بشینی گریه کنی می اومدی بیدار میکردی منو! یا زنگ میزدی بابا که اگه میتونه و نرفته (مسافرکشی میکرد اون موقع) بیاد مامان رو ببره دکتر

خودم زنگ زدم بابا و متاسفانه بابا رفته بود و دم دست نبود، داداشم رو بیدار کردم و زنگ زدم آزانس گفتم بیا مامان رو ببریم دکتر خیلی حالش بده

نمیدونستیم هم چشه؟! همش میگفت کلیه ام درد میکنه، منم چون مامان سابقه بیماری و کلیه درد نداشت گفتم مامان شاید چون هوا سرد بوده سردیت شده!

خلاصه رفتیم اونجا رو مامان آزمایش انجام دادن هیچیش نبود! سرم بهش وصل کردن خوب نشد! دوباره یه سرم دیگه وصل کردن بازم افاقه نکرد و مامان همچنان درد داشت! اخرش دکتر رو دیدم بهش گفتم این مامان من هنوز دردش خوب نشده! یعنی معلوم نیست چشه؟ دکتره هم اومد یه مرفین زد به مامانم که مثلا دردش خوب شه!!! ولی بازم خوب نشد که نشد، مام اونجا خسته شدیم مامان گفت ولش کن بریم خونه!

برگشتیم و مامان رو خوابوندیم که استراحت کنه، تا عصر همونطور درد داشت ، بعدش خودش پا شده بود یه قرص معده خورده بود میگفت خوب شدم!!!

بعد این جریان گذشت و گذشت و مامان دیگه دردی نداشت تااااااااااااااا اینکه یه مدت یه بار این درده می اومد سراغ مامان و میگرفتش! یه دو سه ساعت مامان درد میکشید و خوب میشد اونم با تجویز یه قرص معده از طرف خودش!

دیگه فک میکردیم معده درد داره! خودشم رفت دکتر بهش میگفتن معدته! بیچاره چقدم قرص معده مصرف کرد ولی بازم همیشه این درد رو داشت! گفت یه سری به دکتره گفتم دیگه حتی وقتی قرص میخوردم هم درد دارم! اونم گفته خانوم یه سونوگرافی برو بده! مامان ما هم سونو داد و بالاخره بعد چند سال فهمیدن که بعلللللللللللله مامان خانوم معده درد نداره صفرا داره!

یه خورده قرص نوشتن براش با خودن اونا بهتر میشد و خلاصه باز تحمل کرد و دردش رفع شد ظاهرا!

ولی یه مدت بود باز این درده اومده بود سراغ مامان و با سونوی بعدی گفتن که مامان خانوم سنگ صفرا داره و یه دونه سنگ گنده اذیتش میکنه و باید عمل شه!

ماهم طی دو هفته گذشته درگیر عمل مامان و پرستاری و نگداری از اون بودیم...

آبجیم چون امتحان داشت من بهش گفتم نمیخواد با مامان بیای، اومد اینجا خودم باهاش میرم

روزی که قرار بود عمل کنه از عصر تا وقتی بردنش اونجا و شبش که بیرون اوردنش تا صبح پیشش بودم، صبحش بابام زن داداشم رو با خودش اورده بود که اون وایسه پیشش من برم استراحت، اون روز اصلا حتی نتونستم یه ذره استراحت کنم و دوباره شبش تا صبح پیش مامان بودم و ظهر اومدم خونه یکم استراحت کردم و باز زن داداش پیش مامان بود کارای ترخیصش رو با داداشم انجام دادن و اوردنش و منم وسایلم رو جمع کردم باهاشون رفتم شهر پدری پیش مامان که یه هفته که نمیتونه کمکش کنم و مواظبش باشم

خدا رو شکر خیلی زود حالش خوب شد و امروزم رفته بخیه هاش رو باز کرده...

از سنگ مبارکش هم عکس گرفته ام همون روز ولی الان گوشی دست شوشوعه و تو فیسبوک بنده مشغول تماشا کردن فیلم و مطلب، بعدا اگه یادم نرفت عکس سنگ مبارک رو ضمیمه میکنم

فعلا شب همگی خوش

بعدا نوشت:

ایشون سنگ مبارک هستن


یکم خجالتی هستش طفلک، سلام بکن به بچه ها خخخخخخ

اینجا منزل پدری، مامانم عمل کرده باهاش اومدم که مراقبش باشم، ای لاو یو پی ام سی :دی

برگشتم کاملتر پست میزارم

فعلا

مایکرویو نامبرده در پست قبل ایشون هستن 

معرفی میکنم، مایکروویو بچه ها، بچه ها مایکروویو خخخخخخ

هرکی بلده لطفا در راستای استفاده به صورت حرفه ای از این دستگاه بنده رو یاری کنه!

چون کل دفترچه اش خارجیه و بنده سواتم نمیکشه چی گفته!

دیگه اینکه البته خودم بلدم باهاش کار کنم ها، خیلی هم راحته، چون هوشمنده و همه چیش تو همین دکمه ها خلاصه شده

ولی میگم شاید به صورت حرفه ای تر یا نکاتی باشه که بنده ندونم و لازم باشه یاد بگیرم ^_^

یه سری جمعیت های خانوادگی هست که معمولا تو اکثر خانواده ها و همسایه ها رواج داره

همون قرعه کشی های ماهانه یا هفتگی که پول رو جمع میکنن هر ماه میدن دست یه نفر

من تا حالا تو عمرم از این قرعه کشی ها شرکت نکرده بودم

چندین بار مامانم بهم پیشنهاد داد که شرکت کنم ولی خوشم نیومد

اما حدود دو ماه پیش به سرم زد خودم یکی از این جمعیتا راه بندازم >:)

دست به کار شدم و پنجاه نفر جمع کردم و سرگروه شدم و اولین قرعه هم طبق قانون همین جمعیتا مال سرگروهه

پول رو دادم به شوشو و گفتم مایکروویو لطفا خخخخخ

اونم فرداش از مغازه یه مایکرویو ورداشت آورد که از این به بعد راحت براش کیک و شیرینی بپزم :دی

به این میگن زرنگی

یاد بگیرید خخخخخ