پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

چقد کیف میدهد در جواب دوست فوضولی که ساعت دو شب برایت پی ام داده که " سلام بیداری؟ "
و تو به خاطر اینکه فردا صبح زود باید بیدار میشدی تا شوشویت را که کار داشته و باید صبح زود سرکار میرفته بیدار کنی و بفرستی، آنهم صبح جمعه، روز تعطیل، و جوابش را نداده ای...
و وقتی پی ام دوستت را میبینی برایش بنویسی " سلام، صبح باید زود بیدار میشدم، شب زود خوابیدم، کارم داشتی؟ "
و او آنقدر فضول باشد که اگر هم کاری داشته از یادش برود و برایت بنویسد: " خیر بود صبحِ زود بیدار شدی؟ کاری داشتی؟ چیکار داشتی؟ "
و تو ادای آدمهای مرموز و خیلی مهم را درآوری و برای تحریک بیشتر حس فوضولی اش بنویسی، کار داشتیم باید زود بیدار میشدیم >)
و او دیگر راهی برای پرسیدن سوال بیشتر برایش نماند و شاخ مبارکش بشکند!!!
افکار شیطانی بسیار هم شیرین است
ما که دوست میداریم

هفته پیش ساعت یازده و نیم شب یهو یکی در زد و تا منو شوشو گفتیم کیه در باز شد اومد تو

خواهرشوهر بزرگه بود با دوتا دخترش

تعجب کردم بعد مدتها چطور شده اومده پیشمون O.o

خودشم معلوم بود خجالت میکشه، گفت ناهید کاموا آوردم برات، برا بهار و مریم شال و کلاه ببافی

من: :|

اون: :))

بعدش ادامه داد که یا اگه تونستی خودت بباف، اگرم نمیتونی و زخمتت میشه برام توضیح بدی خودم یاد میگیرم میبافم!

حالا من نمیدونستم چی بگم! یهو بعد مدتها اومده بالا، بدون اینکه هم بهم از قبل خبر بده و بپرسه که من میتونم اصن، وقت دارم یا نه، ورداشته کاموا خریده آورده، داداششم (شوشو) که الان نشسته و من نمیدونم نظر اون میتونه چی باشه، تو رودربایسی شدیدی گیر کردم گفتم باشه مشکلی نیست

چشمتون روز بد نبینه که دیوونه ام کردن، چقد فک میزنن هم خودش هم دختراش

اصلا من نمیدونم دخترای نیم وجبی که سر از بافتنی در نمیارن غلط میکنن هی سوال میپرسن میگن این چه مدلیه، این چطور بافته میشه، این اسمش چیه، این میل چرا شماره داره و از این دری وریا!

مامانشونم که از بافتنی فقط یه زیر و رو بلده

چقدم که وسواسیه و این وسواس به دختراش هم سرایت کرده

حتی حوصله نوشتن حرفای مسخره اشون رو هم ندارم

خلاصه بگم! (البته هرچقدش رو خلاصه کنم بازم طولانیه جریان)

برا هرکدوم دوتا کاموا خریده بود، میگفت با اینا هم شال بباف هم کلاه هم اگه اضافه اومد دستکش!

گفتم با این دوتا کاموا فقط میشه همون کلاه رو بافت، اگه شال هم میخوای باید بری باز کاموا بخری

بعدش دختراش که میگفتن ما شبیه کلاهی که برای فاطیما(دخترخالشون) بافتی میخوایم، یه ذره بزرگتر باشه، که کج بزاریمش سرمون

بعد مامانشون عاشق شال و کلاه خودم شده و میگفت نه مثل مال خودت باشه

اونا هم هی غر که نه اونمدلی

برا یکیشون که یه مدل در نظر گرفتم و با هزار زحمت راضیش کردیم که اونمدلی ببافیم

همون موقع هم شروع کردم به بافتنش و توضیح دادن واسه خواهرشوهره

چقدم که ادعاش میشه و میخواد ره صد ساله رو یه شبه طی کنه

یه ذره هنوز از اینیکی بافته بودم هی میگفت نه یه توضیح هم بدی میفهمم! در صورتی که یه ساعت فقط توضیح دادم که این بافته قراره چطوری به کلاه تبدیل شه!

میگفت یه ذره از این بباف بعد شالشم همینطور رو هوا توضیح بده برام دستکش هم بگو چطور بافته میشه، بعد از کاموای بهار هم شروع کن بباف ببینم اون مدل کلاه رو قراره چطور ببافی!

یعنی فقط دلم میخواست کله ام رو بکوبم تو دیوار از دستشون

تا ساعت یک و نیم شب اونجا بودن نصف کلاه مریم رو بافتم و برای خواهرشوهره ادامه اش رو توضیح دادم و قرار شد کلاه بهار خانوم رو هم فرداش شروع کنم به بافت

بماند که چون کاموا کم بود فرداش منو برد خرازی و چقدم اونجا وسواس به خرج داد و فروشنده ها هم دیوونه شدن از دستش!

بعد از ظهرش رفتم پایین برای ادامه توضیح اون کلاه و بعدشم شروع کردم به بافت کلاه بهار خانوم

ساعتای یک بعد از ظهر بود رفتم تا حدود ساعت 5 کلاه رو تکمیل کردم خیلی هم از نظر خودم خوشگل و باکلاس شده بود، یه لحظه رفتم بالا کار داشتم و برگشتم، وقتی برگشتم دیدم خواهرشوهره با یه حالت لوس و خجالت زده ای نگاهم کرد و گفت ناهییییییید، میگم کلاهی که بافتی رو باز کنم!

گفتم چرا!؟ گفت بهار پیشمون شده گفته مثل کلاه خاله ناهید میخوام!

یعنی اون لحظه دوس داشتم عین دیوونه ها بپرم رو خودش و دخترش و دونه دونه موهای سرشونو از غصه بکنم!

از بس این خواهرشوهره وسواسیه حالا خودم میدونستم نشسته مخش رو زده و دل دخترش رو زده

خلاصه گفتم من کاری ندارم هرکاریش میکنی بکن و رفتم بالا که یه ذره از عصبانیتم کم شه کاری ندم دستش!

دوباره وقتی برگشتم دیدم بازش کردن!

شب که مثلا قرار بود برن دوباره اومد بالا و یه خورده معذرت خواهی کرد و چرت و پرت گفت و بعدش دوباره اصرار کرد که کامواها رو بزاره پیشم تا مثل کلاه خودم براش ببافم!

از رو ناچاری قبول کردم ولی از اون هفته تا الان کامواهاش رو انداختم تو اتاق بهشون دست هم نزدم! اصلا حوصله ام نمیکشه!

 

ولی چند وقت پیش یه کلاه تو نت دیدم انگری برد، امیرعلی هم عاشق انگری برده، خودم دلم خواست براش ببافم، براش هم بافتم، هم خودش خیلی خوشش اومد هم جاری کلی ذوق کرد

راستی امروز یه سر به جاری زدم یه خبر بهم داد، گفت که تازه فهمیده حامله است و یه بچه دیگه تو راه داره، کلی خوشحال شدم براش و دوباره یه خورده هم سر به سرش گذاشتم که امیرعلی خودش خسته امون کرده انقد فک میزنه و اذیت میکنه حالا دومی رو چیکارش کنیم!


تجربه همیشه بهم ثابت کرده که یه سری مسائل رو حتی به آدمهایی که نمیشناسی و میدونی برات دردسرساز هم نمیشن نباید گفت ولی نمیدونم چرا از رو نمیرم

یعنی مثلا حتی توی این دنیای مجازی و توی دفترخاطرات شخصی وبلاگی خودت

چون یه سری همیشه هستند که اون مسئله رو عین پتک بکوبن تو سرت

اونم وقتی که همون مسئله برای تو حتی پشیزی ارزش نداره

 

جاری وراج یه شیرپسر کوچولو نازنین داره، ولی حتی رفتار مادرشوهر با اون، از من هم بدتره

پس این ربطی به بچه دار نشدن من نداره

تفکرات عصر حجری هنوز هم وجود داره مثل اینکه

 

پ.ن: جواب داده شده از زور ناراحتی نیست، حقیقتیه که در جواب کامنت یه دوست عزیز میتونستم بدم

صبح امروز لباس پوشیدیم که برم یکم نون از نونوایی سرکوچه بگیرم...

توی راهروی مشرف به حیاط خونه که مشغول پوشیدن کفش بودم صدای سرفه مادرشوهر می اومد

یک توصیف کوتاه بکنم قبلش: در راهرو رو که باز میکنیم روبروش در کوچک حیاط وجود داره، و دست راست در حیاط، توالت طبقه پایین (یعنی مادرشوهر اینا) قرار گرفته، وقتی هم که در راهرو رو باز میکنیم مقداری از این در توالت که البته یک پاگرد هم برای قسمت روشویی اینا دارد مشخصه! خلاصه در دستشویی مشخصه

حالا من تا کفشامو پوشیدیم و در راهرو رو باز کردم همزمان با من مادرشوهر هم از در توالت خارج شد و من دیدمش و تا منو دید یه لحظه دنده عقب گرفت که دوباره خودشو اون تو مخفی کنه تا نکنه با من مواجه بشه و سلام منو جواب بده!!!! :|

منم نامردی نکردم و تا باهاش چش تو چش شدیم سلام و احوالپرسی و تعارف کردم که نون نمیخواید براتون بیارم!؟

خداییش دلیل این رفتارش رو که دور از شان هست واقعا، برای اون که بزرگتر من تو این خونه حساب میشه و باید الگو باشه واسه من، رو نمیفهمم!

دلیل خیلی دیگه از رفتاراشم نمیفهمم! دلیل تنفرش! دلیل تبعیضای جدیدی که بین من و جاریم با این جاری جدید روستایی قائله!

شاید کسی که اینو میخونه بگه خب شاید روش نشده و خواسته قایم شه یا از این دلیل ها

ولی اصلا اینطور نیست، تو خیلی از موارد این رفتارش رو دیدم

یه وقتایی هست که من بعد یه مدت طولانی مثلا از خونه بابا برگشتم یا اصلا از خرید اومدم و دارم تو راهرو کفشامو در میارم دقیقا سایه اش رو پشت در که دستگیره در رو گرفته و منتظره رو میبینم! و دقیقا بعد اینکه چند تا از پله ها رو رفتم بالا آروم پشت سرم درو باز میکنه و از پایین نگا میکنه که ببینه چی همراهمه! حتی من هنوز کلید در رو ننداختم و وارد خونه نشدم و قشنگ دارم حس میکنم که داره نگاه میکنه و زیر لب با خودش پچ پچ میکنه و تازه وقتی میره تو محکم درو میبنده و چفتش رو میندازه!

خیلی وقتا هم برگشتم و همون لحظه سلامش کردم، خیلی وقتا هم تا اومدم نگاه کنم دیدم که فوری سرشو برده تو و درو بسته

برام این رفتاراش خیلی خیلی خیلی خنده داره، اصلا درکشون نمیکنم، همیشه هم با بیخیالی شونه هامو بالا میندازم و میخندم به کارش

ولی خب چرا آخه! چرا نباید درو باز کنه و رودرو با روی خوش ازم استقبال کنه و جواب کارش رو متقابلا با روی خوش بگیره، ولی به جاش اینطوری دزدکی و با پچ پچ!

به هر حال... مادرشوهر است دیگر کاریش نمیشه کرد


اربعین رو رفتیم خونه بابا یه سر زدیم

اونجا که کلا به خاطر زائرای کربلا غلغله بود

یه سری عکس از گلای باغچه خونه گرفتم :دی

جدیدا عشقم شده فوکوس کردن و عکس گرفتن خخخخخخخ

البته الان کیفیت عکسا رو پایین آوردم واسه لود راحت تر

 

     

  

چند تا عکس هم از گلای نرگس و غنچه های گل محمدی ها انداختم که متاسفانه اشتباهی حذفیده شدن :(

 

--------------------------------

 

اینم یه چندتا عکس هوایی از شهر پدری(مهران) که تو واتس اپ دست به دست پخش شده بود، که به خاطر زائرا انقد شلوغ شده و پر از ماشین!

 

   


جناب شوهر معتقد هستند که بنده اون سه چهار روزی که ایشان منزل تشریف نداشتند و بنده تنهایی کپه مرگم را میگذاشتم روی بالش سرماخورده ام و الان ییهو بروز نموده است...

اینجانب از قدیم الایام ید طولایی در شوت کردن پتو هنگام شب دارم و عین بچه ها هر شب شوی گرامی وظیفه بیدار شدن و پتو کشیدن روی اینجانب را بر عهده دارد، به همین خاطر است که اصرار دارند بنده در نبود ایشان سرما خورده بودم

بنده نیز حرفش را قبول دارم ولی هی خودم به این کوچه و آن کوچه میزنم و حرفش را رد میکنم که اذیتش کنم

چطور وقتی در یک موردی حق با بنده است و ایشان خودشان هم کاملا واقف اند ولی از خر شیطانشان پایین نمی آیند و روی حرف خودشان می ایستند و کوتاه نمی آیند!؟ این هم به آن در

 

+ غول سرماخوردگی را دیشب پشت سر نهادیم و خوب شدیم :دی

خوشم میاد مریضی نمیتونه منو از پا دراره P:

اینم باقی کاموا که تبدیل شد به این، خواهرشوهر هنوز ندیدتش

 

        

کلاهش از ایناست که وقتی سر میزاری باقیش شل می افته پشت سرت

چقدم که شوشو خان بنده مخالفه که من برا ابجیاش چیزی ببافم :| جای بسی تعجب داره

نشونش که دادمش گفت قشنگه برا خودت میبافتی اون چکارست :دی

گفتم خب کاموای اونه نمیشه که من بردارم برا خودم (تازه اونم اینرنگی خخخخخخ)

شوشو است دیگر چه میشه کرد

 

+ بالاخره بعد از گذشت قرنی سرما خوردگی اومد سراغم خفتمو گرفت

الان همه جام درد میکنه ولی گور بابای سرماخوردگی، عددی نیست برا اینجانب :دی

فقط این آبریزش بینیش کلافه ام کرده خخخخخخ

چند روز پیش خواهرشوهر کوچیکه یهو گفت ناهید یه چند تا از این کفش بافتنیای خوشگل دیدم بزار نشونت بدم ببینم بلدی ببافی برا فاطیما

خودش عجله داشت و آماده شده بود که بره خونشون یه لحظه سرسری دیدمشون گفتم این که کاری نداره آره میتونم ولی تا حالا از اینا نبافتم عکسشو برام تو واتس اپ بفرست یکم بافتشو نگاه کنم بلد بودم خبرت میکنم :دی

عکسا رو فرستاد ولی من یادم رفت خبرش کنم خخخخخخخ

بعد چند روز تو واتس پی ام داد چی شد پس بلدی ببافی یا بدم یکی دیگه!!!

یعنی پی امش رو که دیدم دقیقا قیافم O_o

همچین با منت و تهدید پی ام داده بود که انگار من از اون میخواستم!

منم از لحنش بدم اومد راستش! براش نوشتم اگه کسی رو سراغ داری بده برات ببافن، من ممکنه دیر ببافمش

بعدش دیگه رفتم باشگاه و نت گوشیم قط شد

شب که نت گوشیمو روشن کردم دیدم پی ام داده نه والا کسی رو ندارم تو بخوای ببافی چقد طول میکشه!؟

منم که کلا دلخوریام مال یه دقیقه اس و فوری یادم میره، حرف قبلشو فراموش کردم و گفتم گناه داره نبافم براش، برا همین الکی گفتم شاید یه هفته یا حداکثرش دو هفته

ج داد خوبه دو هفته که

گفتم پس یه روز تونستی بیا با هم بریم کاموا براش بخریم

روز بعدش اومد رفتیم کاموا خریدیم

منم پریروز اینا رو بافتم براش (در عرض یه روز و نیم :دی)، خودم کلی ذوقیدم براشون خخخخخخخ

 

بقیه عکساشم میزارم ادامه مطلب

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

        برای شیطنت های بی وقفه،

       بیخیالی های هر روزه،

       ناز و کرشمه های من و آینه

       خنده های بلند و بی دلیل،

      برای آن احساسات مهار نشدنی،

حالا اما،

 دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده!

چه قدی کشیده طاقتم!

ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند!

چه شیشه ای بودم روزی،

 حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم!

به سنگ شدن می اندیشم،

اینگونه اطمینانش بیشتر است!

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را

قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است!

این روزها لحن حرفهایم اینقدر جدی است 

که خودم هم از خودم حساب میبرم...

در اوج شادی هم قهقهه سر نمی دهم!و تنها به لبخندی اکتفا می کنم!

چه پیشوند عجیبی است کلمه خانم!!!

همین که پیش اسمت مینشیند

تمامی سر خوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد،

و به جایش وزنه وقار ومتانت را

روی شانه ات می گذارد!

نه اینکه تمامی اینها بد باشد،نه!فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک حساس و شیرین درونم 

زیر سنگینی آن بمیرد!

متنی زیبا از تهمینه میلانی.


سلااااااااااام به همه دوستان

باز بعد یه مدت غیبت برگشتم

عزاداری همتون هم قبول باشه

بنده که این مدت تهران بودم که نبودم

و جریان از این قرار بود که....

طبق عادت هر سال دوست داشتم مراسم تاسوعا و عاشورا رو تو شهر پدری باشم

برا همین پنجشنبه اش رفتم خونه بابا که چند روز بمونم و مراسمات رو هم اونجا باشم

ولی نگو داداش و زن داداش گرامی هم تصمیم گرفتن این ایام رو برن تهران خونه پدری زن داداش که دخترخاله عزیز بنده نیز میشه

قرار هم بود فرداش یعنی جمعه برن

از قضا مادرگرامی هم دلش هوای دیدار خواهر گرانقدرش رو نموده بود و به بابا گفت که با داداش صحبت کنه که اونم بره

آبجی تمبل قصه ما هم برای اینکه تو خونه با پدر غرغروی قصه تنها نمونه تصمیم به جیم فنگ بازی گرفت و به مامان میگفت یا باید نری یا اگه میری منم ببری من تنها نمیمونم!

بنده نیز این وسط بی هویت قرار گرفته بودم و چشام رو اینطوری گرد کرده بودم که هیشکی بنده رو تحویل نمیگرفت این وسط! O_o

گفتم مادر من خو من اومدم روی ماه تو رو ببینم اگه من میدونستم دسته جمعی میخواین برین یا نمی آومد یا حالا که اومده بودم و یکم زودتر بهم خبر داده بودین با شوهرم برمیگشتم که اینطور سرگردان نشم! الان تکلیف من چیه!؟ اصن منم میام :دی

خلاصه همینطور هرکی برا خودش یه چی میگفت

مادر زرنگ قصه هم که اصن جو گرفته بودش میگفت چه اشکال داره ما میریم تو بمون پیش بابات و داداشت براشون خونه داری کن :دی

بنده هم گفتم بیکارم مگه! شوهر خودمو ویلون سرگردون ول کردم اومدم پیش تو بعد میخوای بری منو بزاری ور دل شوهر خودت بهش برسم! اونم بنده که هنوز دعوای قبلی با پدر عزیز رو به دست فراموشی نسپرده بودم خخخخ

شب که داداش اومد و تصمیم رفتنش رو اطلاع داد بابا هم بهش گفت که مامانتو و آبجی هاتم میبری؟ که گفت باشه اشکال نداره بیاین

البته من بهش گفتم من دوس دارم بیام ها ولی باید ببینم شوشوخان چی میگه ممکنه بگه نرو

که داداش خودش زنگ زده بود به شوشو که اجازه منو بگیره و شوشوی مهربان قصه هم گفته بود که هرطور خودش صلاح میدونه و خلاصه جریان از این قرار شد که راهی سفر شدیم و رفتیم تهران

چقدر هم که خوش گذشت جای همگی خالی مخصوصا امامزاده صالح و شاه عبدالعظیم

دیگه وارد جزئیات سفر نمیشیم که پست طولانی میشه و طاقت فرسا :دی

حدود ده روز اونجا بودیم و برگشتیم

از وقتی هم که اومدم وقت سرخاروندن نداشتم همه خونه رو که شوشو هم کثیف کرده بود هم خودش حسابی خاک خورده بود در نبودم، رو کامل تمیز کردم و مهم تر از همه باخبر گشتم که قراره برادرشوهر کوچیک که تو پستهای قبل نوشتم مراسم نشان گرفته قراره عقد کنه و دیروز مراسم عقدش بود که به احترام محرم خیلی بی سر و صدا برگزار گشت

اینم از ماجرای این روزایی که نبودم ^_^