پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

نمیدونم چه مرگم شده ولی واقعا نسبت به خانواده ام مخصوصا بابام و مامانم حس خنثی ای پیدا کردم!

واقعا خیلی کاراشون رو مخمه😐

دقیقا نمیدونم مشکل از منه یا از اونا...

غیر از اونا با یکی دوتای دیگه از افراد خونه هم انگار آبم تو یه جوب نمیره

کاش واقعا میشد رفت یه جای دیگه

سخت ترین بخش ممکن زندگی اینه که بری یه مدت نباشی و استقلال رو تو زندگیت بچشی و بعد دوباره بیای ور دل بقیه و بخوای طبق روال اونا زندگی کنی

کاش زودتر این بخش لعنتی زندگی سپرسی شه


#غرغریات

امروز از کار بیمه استعفا دادم، همه وقتم رو پر کرده بود

نمیتونستم از ورزشم بگذرم

باید صبح خیلی زود بیدار میشدم، تا قبل ساعت 8 برنامه تمرینیمو تموم میکردم و ساعت 8 سر کار حاضر میشدم(برای اینکه بتونم برنامه ورزشیمو برم کلید باشگاه رو از مسؤولش گرفته بودم و خودم تنها میرفتم تمرین) 

تو باشگاه نقش کمک مربی رو دارم و اگه مسؤول بخش بانوان بره مسؤول اصلی باشگاه به احتمال 90 درصد منم، و مسؤولمون گفته که تا آخرای این ماه هستم

واقعا دوس نداشتم باشگاه دست یه آدم غریبه بی افته که باعث شه همه امتیازهایی که تا اینجا کسب کردم از بین بره

تصمیم گرفتم همه هدف اصلیم رو بزارم رو گرفتن مربی گری و ادامه دادن ورزشم

باید ساعت 6:30 بیدار میشدم صبحانه میخوردم و میرفتم تمرین و از ساعت 8 تا 12 الی 12:30 بیمه میبودم و بعدش اگه از روز های فرد می بود تا عصر میرفتم استخر و مدیریت استخر رو انجام میدادم!

واقعا خسته کننده بود

خوشحالم که فردا سرکار نمیرم...


#روزنوشت

امروز دوتا کتاب کوچولو ولی تاثیر گذار خریدم📙

عاشقشون شدم😍


#کتاب

#روزنوشت

یه مدت در نظر داشتم نمایندگی بیمه بگیرم و دفترکار بزنم

تو نت شرایط کار و اخذ نمایندگی رو سرچ کردم و دیدم یه مسیر طولانی داره انگار

با بابا مشورت کردم و خواستم که بره و برام پرس و جو کنه که ببینه چجوریه و از کجا باید شروع کنم

ااااخ از دست بابا که چقد ادمو عصبی میکنه که هر موقع هر چیزی رو بهش میگی و خودش درباره اش اطلاعاتی نداره عین کوه برات بزرگش میکنه و هزار اما و اگر و دلیل و... میاره و یه جوری از کار دلزده ات میکنه و میگی بیخیالش

خلاصه کسی پشتیبانیم نکرد

کمکم نکرد

یه باشه الکی و خشک و خالی گفت و همینطور روز به روز انداخت پشت گوش تا منم فراموشم شد

چند ماهی گذشت

چند روز پیش یه دوستی بهم پیشنهاد داد که تو یکی از دفاتر بیمه ایران یه نفر رو واسه کار میخوان، اگه میخوای برو ببین شرایطش چی هست...

اتفاقا کلی خوشحال شدم که چیزی که من دنبالش بودم و نشد خودم پیگیر شم و کسی همیاریم نکرد رو انگار خدا یه جوری انداخته تو مسیر زندگیم

اینطوری میتونستم یه جورایی سابقه کار کسب کنم و با روال کار آشنا بشم که اگه خدا بخواد و یه موقع خودم بخوام دفتر بزنم راه و چاه کار دستم میاد...

رفتم

صحبت کردم

پذیرفته شدم

و امروز اولین روز کارم بود

البته فعلا تو دوره کارآموزیشم

به امید ترقی به سمت پله های بالاتر


#روزنوشت

اینا دستکشای درب و داغون اینجابه که یک سال و هفت ماهه با من همراه هستن و هر روز منو در رسیدن به هدفم همراهی میکنن😍


فک کنم دیگه کم کم باید باهاشون خداحافظی بکنم و دنبال یار تمرینی جدیدی بگردم😔



بیاین با هم آهنگ گوش بدیم🎶🎧

چند روزه چتم رو این اهنگ

یه حال خاصی به ادم میده، یه امیدی انگار توشه که به ادم قدرت ادامه میده


#آهنگ

اینکه اکثر خانواده ها به خاطر دل بچه هاشون بهشون میگن که همتونو به یه اندازه دوس داریم یا همتون به چشمم یکی هستین غیرمنصفانه ترین دروغ تاریخ بشریته

و داغی که تو دل اون بچه ای که میبینه باهاش جور دیگه رفتار میشه میزاره به مراتب دردناکتر از اینه که مستقیم تو روش بگی اره من فلان ابجی یا داداشت رو به بقیه ترجیح میدم!

اینکه وقتی آبجی من از تهران میاد سر میزنه و یه مدت اینجاست و با اینکه خودش بیکاره و تا لنگ ظهر تو خواب ناز به سر میبره و مامانه همچین با ذوق میره لباسهای خشک شده اون دخترش رو از طناب بر میداره میاره خونه و حتی  به قول خودش (جاهایی که یه کاری رو انجام داده و منتش رو سر تو میزارا که من با پای دردو فلان کارو انجام دادم شما انگار نه انگار) با پای دردو میشینه و با عشق خیلی مرتب لباسای دخترشو تا میزنه میزاره تو ساکش

و اونوقت لباسهای من بدبختی که مجبورم از صبح تا شب سگ دو الکی بزنم که سربار کسی نباشم رو حتی لابه لای لباسای دیگه روی طناب که مادرخودش شسته و خشک شده برام نمیاره تو خونه که بندازه رو زمین، حالا نمیخواد تا هم بزنه تو کمد بزاره، یعنی تبعیض، یعنی درد، یعنی هزااااار حرف دیگه...


#غرغریات

#روزنوشت 

فکر میکنم خیلی از دوستانی که پیگیر داستان و وضعیت من هستن دوس دارن بدونن سخت ترین بخش طلاق چی هست یا سوالاتی از این دست تو این زمینه...

چون ممکنه اینجا بعضی وقتا از چیزایی که ممکنه باعث رنجش و اذیتم بشه بنویسم فک میکنم همچین سوالی یه مقدمه واسه شروعه ...

به نظر من خود طلاق و اینکه از اون وضعیت نکبتی که داری، حرص خوردنا و غصه خوردنا و فکرای هر روزه راحت شدن بهترین گزینه ممکنه و معنای واقعی کلمه خلاص شدن تو این واژه طلاق نهفته شده...

اما....

اینکه توی جمع خانواده... 

خانواده ای که تا قبلا سالهای اولیه زندگیتو باهاشون گذروندی، خندیدی، غصه خوردی ووو....

گاهی احساس غریبه بودن میکنی خیلی بده... 

اینکه حس میکنی یه جور دیگه باهات رفتار میشه

اینکه احساس اضافه بودن تو جمعشون بهت دست میده...

و انگار نه انگار که سالهای سال کنار همینا بودی و بزرگ شدی و براشون مهم بودی و الان انگار از اونا نیستی واقعا سخته!!!

البته شایدم همه اینا زاییده فکر و خیال خودت باشه که اینطوری احساس میکنی!

ولی اخه مگه میشه...

برات سخته تو یه سری مسائل برات تعیین تکلیف کنن اما تو یه سری چیزا که بهشون احتیاج داری مستقل بدوننت و کاری به کارت نداشته باشن

این احساس سربار بودنه این وسط اذیت کننده است

اینکه خودت نمیتونی بری و جدا بشی و مستقل باشی چون هزار حرف و حدیث برات میسازن و اینکه وقتی با اونایی شبیه اون مهمونی هستی که اومده جا خوش کرده و نمیره و درک نمیکنه که خرج و مخارجی روی دست صاحب خونه میزاره!

حالا باز میام میگم از غرغریاتم.


بالاخره درست شدددددددددددددد
اصن از وقتی نیت کردم با لپ تاپ بیام نت و وبلاگمو بروز کنم انگار چشمش زدم
از دو روز بعدش هرکاری میکردم لپ تاپه به نت وصل میشد ولی انتن نمیداد و نمیدونستم مشکلش چی هست!
تا بالاخره انگار خودش زبون باز کرد و یه اخطار اورد رو صفحه که اکتیو ویندوز پریده، اکتیوش کن
منم با هزار بدبختی گشتم تا بالاخره تونستم ویندوزش رو اکتیو کنم و وصل شد
اینها رو در جهت رفع نگرانی دوستان گفتم که نگن رفت و پشت سرشم نگاه نکرد خخخخخ
الکی مثلا خیلی نگران حالم شدید

دو هفته پیش (جمعه) از طرف باشگاه رفتیم اردو

خیلی خیلی خیلی خوش گذشت

بعد از اردویی که چند سال پیش با دوستای باشگاه کاراته که تو شهر شوهر سابق رفته بودم و کلی خوش گذشته بود این دومین اردویی بود که بهم خوش گذشته بود و باعث شد با دوستام صمیمی تر از پیش بشم

واقعا جای همه دوستان خالی


قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم فراموشم نشده و کم و بیش بهشون پایبند هستم اما جدیدا تو لحظه لحظه های بیکاری که گیر میارم مشغول بافت یه اشارپ هستم و خیلی دوس دارم هرچی زودتر تموم بشه که ببینم چه شکلی میشه


دیگه اینکه همزمان با این بافتنی مشغول خوندن کتاب بلندی های بادگیر هستم و دوست دارم اونو هم تموم کنم، برای همین دیگه تو وب نویسی کوتاهی میکنم و میدونم مشکل از حوصله خودمه که وقت نمیزارم وگرنه وقتی بخوام میتونم برای این کار هم وقتی تعیین کنم، درست مثل الان!


چند وقت پیش کل پستهای وبلاگم رو زیر و رو کردم و خیلی هاشون رو خوندم

راستش از بعضی هاشون کلی خندم گرفت!

بعضی هاشون رو که رمزی و اختصاصی برای خودم نوشته بودم و گله از زندگی مشترکم بود که اون موقع ها نمیخواستم کسی متوجه بشه که تو زندگیم مشکلی هست! و اکثرا واسه شوهرم نوشته بودم و انگار پیش خودم قصد داشته بودم یه روزی ادرس اینجا رو بهش بدم تا بیاد و درد و دلهای من رو بخونه و ببینه که چقدر اذیتم کرده! چه خیالهای خامی!

واقعا آدم نمیدونی قراره چی بشه و چی به سرت بیاد و از فردای خودت بی خبری!

دیگه اینکه اصلا از طرز نوشتن خودم راضی نبودم :دی

قبل ها خیلی دوستان تعریف میکردن از نوع نوشته هام و حتی کامنت هاشون هم هست اما راستش نمیدونم چرا تو ذوق خودم خورد

خیلی بیشتر از این از خودم انتظار داشتم و وقتی نوشته هام رو میخوندم واقعا به این فکر میکردم که چقد بچه بودم و مینوشتم و حس میکردم خیلی بزرگم و دست به قلم برداشتم!

دوست داشتم معجزه ای بشه و قدرت ذهنم برای بازی با کلمات انقدر زیاد بشه که واقعا بتونم در حدی بنویسم که حداقل خودم رو راضی کنه!

همیشه بیش از اون چیزی که هستم از خودم انتظار دارم، نمیدونم خوب هست یا بد!