پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

جناب شوشو تصمیم گرفته تو ماه جدید (مهر) که مدرسه ها باز میشه و تابستون تموم و جاده ها و شهرها خلوت بریم مسافرت

و به احتمال خیلی زیاد بریم مشهد زیارت آقا

یه دونه از اینا داریم که شوشو میگه با همین میریم مسافرت و گفته که دوتا صندلی جلو رو میزارم و باقی رو درمیارم که قشنگ واسه خودمون جا داشته باشیم و توش راحت باشیم

عید نوروز یکی دو سال گذشته با خونواده پدرشوهر اینا رفتیم مسافرت که اصلاااااااااااااااااااااا مسافرت های لذت بخشی نبود و بیشتر به جای اینکه لذت بخش باشه عذاب آور بود حداقل برای من یکی که خیلی! چون هرچی باشه آدم بین اون جمع به همه که محرم نیست و اینکه آدم حتی موقع خواب هم روسری سرش باشه دیگه زیادی عذاب آوره البته این فقط یه جنبه قضیه اس و جنبه های دیگه بماند

و فک میکنم به جناب شوهر هم نباید خوش گذشته باشه اون دوسال که پارسال و امسال دیگه از این مسافرت ها نرفتیم و الان هم تصمیم به مسافرت تنهایی گرفته!

مسافرت دسته جمعی و اینکه بخوای همه کنار هم باشی و اسکانت و خورد و خوراکت همگی با هم و کنار هم باشه اصلا خوب نیست

فوقش بخوای تنها نباشی به نظرم با یه خانواده دونفره همسن و سال خودت و بدون بچه باید بری تا خوش بگذره

امروز ماکارونی رو با گوشت مرغ و قارچ درست کردم یه چیزی شد عجیییییییب

به نظر خودم که مزه اش بی نظیر بود

حتی از وقتایی که با گوشت یا با سویا درست میشه هم خیلی خوشمزه تر

اگه درست کردین و میکنین که هیچی ولی اگه نکردین توصیه میکنم امتحان کنید

روزی چند بار میام این قسمت انتشار مطلب که حرفا یا خاطره ها یا دلخوریا یا خوشحالیایی که تو ذهنم هست رو بنویسم

بعضی وقتام یه خورده ازشون مینویسم یا حتی شده پست هم میزارم اما پاکشون میکنم و میرم نمیدونم چرا!!

نمیدونم چم شد که دیگه مثل قبل حس نوشتن ندارم!

شاید انقدر که اذیت شدم تو این دنیای مجازی نوشتن

انقد که الکی قضاوت شدم خودم و شخصیتم نسبت به نوشته هام! نه حالا صرفا قضاوت بد و بیجا شایدم تو خیلی موارد قضاوت بیش از حد معمولی که هستم!

یه نفر هم خیلی اینجا اذیتم کرد و با اینکه من دوست خوبی میشناختمش اما رسما ر*ی*د به اعصابم با کاراش!

و منم اون ادم رو اینطوری قضاوت میکنم که همیشه حس کردم ادمیه که با وجود همه آدمای اطرافش و زندگی شاید خیلی خوبی که داره اما خودش رو همیشه یه ادم تنها میبینه و دنبال یکی میکرده که این خلأ رو تو خودش جبران کنه و حس میکنم به خاطر طرز نوشتنهای من که خیلی وقتا طنز تلخ بود و مخصوصا نوشتن گذشته ام باعث شد پاشو از گلیمش درازتر کنه و فکر کنه من از اونایی ام که نسبت به زندگی مشترکم دلسردم و مثل اون دنبال یه همدم میگردم و سعی کرد خودش رو به من صمیمانه تر نزدیک کنه اما باعث شد همون دوستی ساده وبلاگیمون هم به هم بخوره!

و من حس میکنم با وجودی که بهش گفتم برو و خودش هم گفته دیگه حتی نمیام بخونمت هم اما فکر میکنم بازم همیشه تو وبلاگمه!

اینو از قسمت اخرین بازدیدهای وبلاگم و IP اش که قبلنا که دوستم بود و میدونستم، میتونم بفهمم!

یعضی حرفا دارم که خیلی زنونه است و یسری چیزای زنونه هست که خیلی وقتا دوس دارم بیام اینجا و بنویسمشون اما با وجود اون و شاید خیلی مذکرهای دیگه روم نمیشه بنویسم!

از رمزی نویسی هم خوشم نمیاد و فقط موندم چه میشه کرد!؟

جناب شوشوی قصه ما دو عدد پیراهن داشتندی که همین عید امسال تهیه نمودندی و زیاد هم استفاده ننمودنی

از قضای قصه مقداری هم وزن اضافه کردندی و لباسهای مربوطه قدری برایشان تنگ گشتندی

ما نیز وقتی لباسی وسیله ای چیزی در منزل اضافه باشدندی انگار از ما خوردندی و مدام سعی در نابود نمودنش نمودندی

برای همین در فکر فرو رفتندی که لباسها را به کسی بخشیده کنندی

اما کسی را سراغ ناشتندی و برای خودمان هم سایزشان بزرگ بودندی

قدری بیشتر فکر نمودندی و تصمیم گرفتندی آنها را به لباسی برای خود مبدل نمودندی

و از قضا این را در اینستاگرام پیدا نمودندی

و دست به کار شدندی و یکی از لباسهای شوشو را به این تبدیل نودندی که در تن بسیار زیبا میباشدندی

به شما کدبونوهای خانه دار نیز بسیار توصیه نمودندی

خدایا

دستانم را زده ام زیر چانه ام

مات ومبهوت نگاهت میکنم

طلبکار نیستم

فقط مشتاقم بدانم

ته قصه چه میکنی؟

بامن

یه مدت طولانی میشد که فعالیت هام رو از حبس کردن خودم  تو خونه و نشستن پای نت و لپ تاپ و گوشی و رفتن پایین در جوار مبارک مادرشوهر تغییر داده بودم به رسیدگی به خونه و رفتن به باشگاه روزای فرد کاراته و روزای زوج تناسب اندام و بعد ساعات باشگاه با دوستای باشگاه گاهی بیرون رفتن و قدم زدن و گاهی هم رفتن و نشستن و خوردن یه بستنی یا رفتن و نشستن تو مغازه کنار مربی کاراته و خوشگذروندن بین دوستا به جای حرص خوردن تو خونه از رفتار مادرشوهر و جاری!

جاری خانم (مادرامیرعلی) که از وقتی حامله شده و الانم نزدیکای فارغ شدنش هستش خداروشکر کم پیدا شده! البته فک میکنم این به خاطر اینه که من ساعتای بیکاریم دیگه خونه نیستم و وقتایی هم که خونه ام مشغول انجام دادن کارای خونه و آشپزی ام

به هر حال اوضاع خوبی بود... طوری که نمیفهمیدم کی سپری میشد و همیشه وقت کم میاوردم

اما نمیدونم چی شد که این جناب شوشوی ما پریشب یهو قاط زده بود و میگفت دیگه نباید باشگاه بری! این در حالی هستش که حتی کوچکترین خطایی از من سر نزده! فقط تنها خطای من اینه که دیگه کمتر با مادرشوهر چش تو چش میشم و برا خودم با دوستام خوشم!

نمیدونم یه ندای درونی بهم میگه بازم هرچی هست زیر سر این عفریته های پایینمونه! و مخصوصا ساعت ورود و خروج از خونه که توسط دوربینای خونه ثبت میشه و اونا منو میبینن!

به هرحال هرچند قاطعیت جناب شوشو برای گفتن اینکه من حق ندارم باشگاه برم زیاد جدی نبود و میدونم در حد یه حرف الکی بود (صرفا به خاطر اینکه از یه جایی پر شده بود و باید خالی میشد) ولی برا یه مدت کوتاه دوست دارم برگردم به دوران حبس خونگی!!!!

میخوام یه مدت با خودم تنها باشم

تو این فرصت های تنهایی هم میخوام اگه بشه یا کتاب بخونم یا فیلم ببینم و با بافتنی و ... خودمو سرگرم کنم

چون همیشه ادمی هستم که از یه نواختی خسته میشه و سعی میکنه هر چند وقت یه بار یه تغییری تو زندگیش بده! حالا این تغییر چه تکراری باشه چه سود و منفعتی نداشته باشه به هر حال روحیه آدمو عوض میکنه

ولی با خودم عهد کردم تو این مدت تنهاییم تو خونه بازم مثل همه این مدت رابطه ام رو با مادرشوهر اینا همینطور نگه دارم!

چون به این نتیجه رسیدم که اینطوری برام احترام بیشتری قائل هستن!

خدایا! بی‌صبرانه منتظر زمانی هستم که از پشت پرده بیرون بیایی، مرا در آغوش مهربانت بگیری، سکوتت را بشکنی و با لبخند به من بگویی: در این سال‌های سرشار از سکوت دائما به فکر من بوده‌ای، خطاهایم را بخشیده‌ای و در پس هر رنجی گنجی برایم مخفی کرده‌ای؛ خدایا! با تمام وجود به تو امیدوارم.


خیلی میچسبه یه هفته دوری از خونه و شوهر و رفتن خونه بابا و دوباره تجربه کردن اینکه انگار مجرد هستی!

وقتی برمیگردی انگار یه استارت دوباره برای شروع زندگی مشترکه

حتی دوست داشتنهای همیشگی که دیگه عادت شدن به خاطر دلتنگی از دوری دوباره مثل روزای اول زندگی به همون شیرینی اولیه میرسه

به این استارت دوباره خیلی احتیاج داشتم و حس میکنم هر چند مدت یه بار برای قدر دونستن داشته های زندگیم به این استارت احتیاج دارم

حیاطی که توش بشینی و سرتو بالا بگیری اما نتونی آسمون رو ببینی حیاط نیست، زندونه!!

درست مثل حیاط قلعه هزار اردک ما


 

این حیاط طبقه پایین هستش سقفی که میبینید خونه ما هست که رو حیاط ساخته شده

ولی این میله میله ها و اون شیشه ها برا چی هستش رو دقیق نمیدونم!!! فقط میدونم واقعا شبیه زندونه

مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
باز صدای پاش میاد
من غمای کهنه مو بر میدارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه میافتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی میخواد
بر میگردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

 


عاشق این آهنگم واقعا (دریافت)