پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

فردا با مامان و داداش راهی تهرون میشیم

جناب شوهر که منو هیجا نمیبره، یه ساله پوسیدم تو خونه، حداقل خودم برم یه هوایی عوض کنم و ابجی گلمو ببینم دلم براش تنگ شده

ادامه ماجرای جاری رو اونجا اگه نت داشتم مینویسم

دیشب و امروز از صبح تا یکی دو ساعت پیش همش تو مراسم خاکسپاری و ختم مادربزرگ شوشو(مادر مادرشوهرم) بودم

خدا رحمتش کنه همسن جنتی بود و چند سالی میشد مریض بود و بالاخره یه جورایی راحت شد

فردا میام جواب کامنتا رو میدم و راجع به دلخوریم از برادرشوهر مینویسم

اینم عکس نی نی هایی که تو سال 94 واسه اهل و عیال قلعه هزار اردک دنیا اومد :دی

اول جاری زهرا "مامان امیرعلی" حامله شده بود که دختر دار شد و اسمشو گذاشت النا الانم دخترش انقد بزرگ شده

 من که امیرعلی رو بیشتر از این دوست داشتم و دارم، اینیکی به دلم زیاد نمیشینه ولی در کل بانمکه

اینم خود امیرعلی شیطونه که الان انقد بزرگ شده و به شدت شیطون و وحشی شده و کسی از پسش برنمیاد

بعد از جاری زهرا، جاری زینب حامله شده بود فک کنم با اختلاف یه ماه و نیم خخخخخ

 اینم از فاطمه خانم که از همین الان کلی شیطنت میکنه و منم خیلی دوسش دارم

تو همین حین که همه در حال حاملگی و زاییدن بودن :دی خواهرشوهر بزرگمون که تو حسادت و چشم و هم چشمی از هیچی نمیگذره اونم حامله شده بود به امید اینکه پسردار شه، قبلا وصف خانواده این خواهرشوهره تو پستهای قبل زیاد شده و ازشون به اسم خانواده مهندس مربطه نام برده شده که دوتا دختر داره که الان یکیشون فک کنم کلاس سوم باشه (مریم) و یکیشون اول راهنمایی (مینا)، و خواهرشوهره هم به امید اینکه پسردار بشه حامله شده بود ولی به نظر من از اونجایی که خدا جواب بدی های ادما رو میده زد و بچه اش دختر شد (اسمشم یاس گذاشته) و کلی حالش گرفته شد و افسرده که اصن این چه کاری بود من کردم چرا حامله شدم من گفتم این پسر میشه و از این حرفا که به نظرم بازم ناشکری!

از دختر اینم عکسای زیادی گرفته بودم، گفتم میبینه بچه های جاری ها رو دوس دارم ازشون عکس میگیرم پیش خودش ممکنه بکه از بچه من خوشش نمیاد، ولی حقیقتشم همینه که نه از خودش نه شوهرش نه بچه هاش اصلا خوشم نمیاد و دل خوشی ازشون ندارم واسه همین بعد اینکه عکسا رو براش فرستادم پاکشون کردم از تو گوشیم و الان عکس اون رو نداشتم که بزارم :دی

اینم از این...

الان که دارم فکر میکنم میبینم سال 94 اصلا سال خوبی نبود!

چون درست از سال 94 به بعد انگار یه چیزی مانع نوشتنم شد!

توی این سال خیلی اتفاقها افتاد که من هیچ کدوم رو ننوشتم!

اینکه آبجیم رفت سر خونه زندگیش و اونجا(تهران) با دخترخاله هام یه کارگاه خیاطی زدن و مشغول کار شدن و چیزی نمونده یه سال از ازدواجش بگذره!

اینکه داداشم هم نامزد کرد و چند باره که تصمیم میگرن که ازدواج کنن اما هربار انگار یه چیزی مانع میشه و انشالله برج 4-5 سال 95 برن سر خونه زندگیشون، بابا هم داره براشون یه واحد خونه میگیره از همین اول زندگی راحت برن سرخونه زندگی مستقل خودشون و مشکل مسکن نداشته باشن و نامزدشم که پیش دانشگاهی میره درسش تموم بشه

اینکه جاری زهرا (مامان امیرعلی) براش یه دختر به دنیا اومد و دخترش گُپ امیرعلی شده و یکی از همین روزا عکسش رو میزارم

و اینکه زهرا دقیقا از این حاملگی دومش کلا از این رو به اون رو شد و اخلاقش عوضش شد که البته خیلی به نفع من شد! چون واقعا از اینکه هر روز مزاحم وفتم میشد یا حرصم میداد جونم به لبم رسیده بود و الان دقیقا از وقتی حامله شد تا وقتی که بچه اش به دنیا اومده و الان 7-8 ماهش میشه دیگه خونه ما نیومد و نمیاد و من رو نه صدا میزنه نه کارم داره نه دیگه میاد چیزی ازم قرض بگیره و نه میزاره امیرعلی بیاد پیشم! و دلیلش رو هم نمیدونم، شوشو میگه به خاطر اینه که وقتی زاییده بوده نرفتی بیمارستان بهش سر بزنی و منم واسه نرفتنم دلیل دارم اما خب چند بار بهش زنگ زدم و حالش رو پرسیدم به هر حال برام مهم نیست! یادم رفت بگم که کلا با مادرشوهر اینا هم قطع رابطه کرده هم خودش هم شوهرش که بازم من دلیلش رو نمیدونم!

و دیگه اینکه جاری زینب (جاری که زن برادرشوهر بزرگ هستش و بعد طلاق برادرشوهر اینو گرفت) اونم یه دختر خیلی ناز به دنیا آورد که بازم عکسش رو میزارم و اینکه دوران حاملگی بدی داشت و افسرده شد و یه ماه بعد زایمان حالش خوب شد اما یهو عین اتشفشان شد و اون زبونش که وقتی افسرده شده بود بند اومده بود و هیچی حرف نمیزد یهو به حرف اومد و بدی هایی که از مادرشوهر اینا دیده بود رو تو کل فامیل جار زد و آبروشون رو برد و باهاشون قطع رابطه کرد که بازم همه اینا جریانتش مفصله و با شوهرشم یکم رابطه اش بد شده و دو بار هستش که قهر میکنه و میره خونه باباش (الانم دو سه روز میشه که رفته تا تکلیفش روشن شه!)

و این جاری وقتی تازه اومده بود خیلی سمت من نمی اومد اما الان خیلی با من صمیمی شده و منو دوس داره و منم از اخلاقش بدم نمیاد و راستش خیلی اخلاقش از جاری زهرا بهتره و هرچی هست دوست داشتنی تره

اما این برادرشوهرم رو اصلا نشناخته بودم که از وقتی با جاری زینب صمیمی شدم و از مشکلات زندگیش پیشم گفت (که البته خیلی هاشون تو شوشو هم وجود داره) متوجه شدم که چه اخلاقه گهی داره واقعا!

همه اینا مفصله و یه روز کم کم بهشون اشاره میکنم اگه شد!

اما الان از این برادرشوهره به شدت عصبانی هستم! و مطمئنم هرچی سرش میاد اه اون زن قبلیشه که دامنشو گرفته و خدا حقش رو داره ازش میگیره و از امروز به بعد هم آه من بهش اضافه میشه چون خودم ازش بدم می اومد اما با چیزی که امروز ازش شنیدم به شدت تنفرم اضافه شده و واگذارش کردم به خدا و امیدوارم تو زندگیش روز خوش نبینه!

ادمی نیستم که اهل نفرین کردن باشه و همیشه خیلی ساده از کنار خیلی چیزا میگذرم اما این رو نمیتونم فراموش کنم

الان فقط خواستم یکم حرص و عصبانیتم رو اینجا خالی کنم تو پست بعدی مفصل راجع به مشکلات جاری و برادرشوهر و حرفی که باعث عصبانیت من شده مینویسم

دلم برای اینجا تنگ شده

برای نوشتن

دوس دارم مثل قبل روزی یک بار پست بزارم

دوست دارم مثل اون قدیما دوستای خوب وبلاگی پیدا کنم و بهشون سر بزنم و بهم سر بزنن

اما نمیدونم چم شده که تا میام دو خط بنویسم پشیمون میشم

اهاااااای تویی که اومدی حالمو پرسیدی، نظرت حذف شد، نمیخوام حالمو بپرسی، با دیدن اسمت تو کامنتا حالم بد میشه، نمیدونم چرا ولی بعضی ادما هیچ جوری تو دل ادم جا نمیشن و حتی بعضی وقتا با کارای خوبی هم که میکنن بیشتر حس تنفر ادمو قوت میبخشن تا خوشحالی

ازت خواهش کردم نیای، قسم خوردی که نمیای، جون هرکی دوس داری دیگه نیا

از وقتی اومدی از نوشتن دلزده ام کردی با قضاوتات با کامنتات

دلم لذتی میخواد به شیرینی طلاق!!!

کاش میشد واقعا

خسته ام...

تسلیت شهر محرومم 

کلا شهرمونو آب برد رفت، ولی خب خوشبختانه خسارت جانیه زیادی نداشت و بیشتر خسارت مالی، و بیچاره اونایی که خسارت دیدن

طرف ما که حتی یه ابگرفتی جزئی هم نداشتیم و قسمتی که مغازه ها و انبارهامون هستن هم حتی از منطقه ای که خونمون هست امن تر و‌سالم تره

طبق اخبار و تخمینات به دست اومده، تو این دو سه روز بارندگی بالغ بر ۲۷۰ میلی لیتر بارندگی داشته در حالی که کل بارندگی دو سه سال گذشته به ۳۳۰ میلی لیتر میرسیده

بعدا یه چند تا عکسم میام ضمیمه میکنم


  


و اینها تمام دارایی های منه که بعد از سرقت طلاهام و تعویض کردن باقیمانده هاشون برام به جا مونده و من عاشقشونم 😍💟😍

میخوام آدرس وبلاگم رو عوض کنم

اگه یهو اومدین و دیدین وبم باز نمیشه به خاطر تغییر آدرسه که بعدا خدمت میرسم و براتون ارسال میکنم

چون تغییر آدرس تو بلاگ یکم طول میکشه تا فعال شه


بعدا نوشت: پشیمون شدم

ایشون شام دیشبمون هستن

برای اولین بار تو این چهار سال زندگی مشترک املت درست کردم اونم فقط به دلیل اینکه برنجمون تموم شده بود و جناب شوشو هم چند روز بود تشریف نداشتن

منم نمیدونستم چی درست کنم، این به ذهنم رسید :دی

جناب شوشوی ما به خوردن غذای ساده راضی و سیر نمیشه و همیشه باید عین رستورانها تشریفات غذاییمون کامل و بی نقص باشه، کلا این چیزا رو غذا حساب نمیکنه

بیچاره ناهید بانو واقعا

ولی خیییییلی خوشمزه بود جای همه خالی