پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

این عموی ما (پدرشوهرمان) گاهی یک متلک هایی می پراند که نمیدانم از کجا به ذهنش میرسد!

مثلا:

یکی از برادر شوهریهایمان سراغ آنیکی برادرش را از پدرشوهرمان میگیرد...

پدرشوهر: رفته هیجا

برادر شوهر: هیجا کجاس؟

پدرشوهر: خودتان بهتر میدانید... هیجا همانجاست که وقتی میروید بیرون و من میپرسم کجا میگویید هیجا!

 

مثال2:

پدرشوهر خسته و درمانده از در می آیند بعد از مقداری رفع خستگی و نشستن به همسرشان که مادرشوهر ما باشد میگوید چای نداری برام بیاری

مادرشوهر عصبانی همراه با داد و فریاد طوری که انگار به ایشان فحش داده باشی داد میزند: چاااااااای می خوای چیکار؟

پدرشوهر بسیار خونسرد و آرام: نمیدونی واسه چی میخوام! چای میخوام پامو توش بشورم واسه چی میخوام!

 

مثال 3:

مادرشوهر یک چیزی خطاب به پدرشوهر میگوید ایشان گویا به درستی متوجه نمیشوند...

پدرشوهر: چی؟

مادرشوهر عصبانی و غرغر کنان: چی چی چی هی تا یه چیزی میگی میگه چی انگار کری (با اخرین ولوم صداییتان خوانده شود)

پدرشوهر خونسرد: خوب از بس تو تو گوشم داد زدی کر شدم دیگه

 

 

+ یعنـــــــــــــــــی دم ایشان گرم به جان آدمیت

+دوستای عزیز خدمت شما عرض کنم که لازم نیست بیاین بگین که آپ شدین بنده وبلاگ دوستای که همیشه بهشون سرمیزنم رو تو قسمت وبلاگ دوستام ثبت کردم و همیشه بهش سر میزنم آپ باشین خودم میفهمم میام

+ باز برادر شوشو آمده و لپ تاپم را میخواهد از همین الان فکر و خیال و دوری از دنیای مجازی شروع شد البته بهش گفتم یه کم دیگه بهت میدمش برویم تاریخچه اش را حذفیده اطلاعاتمان را قفل گذاری کنیم بعد بسپاریمش دست خدا

 

داشتیم با خودمان می اندیشیدیم که در این دنیای مجازی اسم شوهرمان را که گذاشته ایم شوشو

اگر در آینده فرزندی به جمعمان اضافه شود که قطعا میشود جوجو

فقط با این حساب خود ما احتمالا بشویم لولو

 

 

به یاد داریم در همان دوران طفولیت از یکنواختی بدمان می آمد و همیشه در حال تغییرات بودیم

حالا تغییرات هر چیزی بماند...

مثلا یادمان است که روزی چندین بار لباس عوض میکردیم و خیلی زود دلمان از لباسمان زده میشد و دوباره عوض مینمودیم

الان هم تقریبا همان گونه هستیم

حتی گاهی با خودمان می اندیشیم که چگونه است دلمان نمیخواهد شوشو هم جزو عوض شدنی ها باشد!!

این مشکل را اینجا در وبلاگ هم با خودمان داریم

مدام دلمان از قالب وبلاگمان زده میشود

خلاصه گفتیم فلسفه این تعویضها را برایتان بگوییم که نگویید چرا هی قالب عوض میکنی

رفته بودیم در جوار مادرشوهر که ایشان از تنهایی درآورده و خودمان نیز از تنهایی درامده و گپی با ایشان بزنیم که شاید دو کلام حرف حساب زد و راه و چاه زندگی برایمان نطق نماید...

اما مگر این موجودات زخم زبان زن نطق میدانند چیست؟

نمیدانم چه شد که صحبت قطع شد و ایشان سریعا مغزش به سمت زهرچشم گرفتن از ما کشید

حالا ما از جایمان بلند شده بودیم که دیگر از محضرشان رفع زحمت بنماییم

او: نمیدونم طفلک بچم چرا انقدر ضعیف شده

من: کی؟ (حالا ما خودمان میدانستیم منظورش شوشو خان است)

او: همین شوشوی شما دیگه.... نمیدونم خوب غذا نمیخوره نمیدونم چشه!؟

افکار من: نه که وقتی من باهاش ازدواج کردم از این در داخل نمی اومد

خود من: نه مادرشوهر جان چیزیش نیست دو برابر منو شما هم غذا میخوره شما هم بی خود نگران نباشید

او: همچنان در حال نطق کردن درباره ضعف دلبندش

افکار من: شیطونه میگه سرمو ... چیه: فک کردین سرمو میکوبیدم تو دیوار از حرص ... نه جانم ما از این حرص ها نمیخوریم که برایمان زیان اور باشد ما کلا روی دور بیخیالی در حال چرخیدنیم :D ... شیطونه میگه سرشو... چیه: نه بابا سنو سالی ازش گذشته جای مادرمه این حرفا چیه! شما هم فکرهای شیطانی در سر ادم می اندازیدها...

خلاصه این است یک روز تلف کردن وقت ما در کنار مادر شوهر

ما را که میبینی در عالم مجازی خودمان سیر می نمودیم و یک عدد هدفون هم گذاشته بودیم آنهم با صدای بلند   همینطور هندزفری در گوش گذرمان به وبلاگ یکی از دوستان خورد که به یک باره صدای چه چه و بلبل و عندلیب و چکاوکو خرناس خرس و نمیدانم هزار جک و جانور آن هم با ولوم آخر در گوشمان پیچید و صحنه جنگلی پر از حیوانات درنده برایمان تداعی نمود  (شکلک حیوانات درنده موجود نمیباشد ) کم مانده بود از ترس شیرجه زده و خود را در بغل شوشو بی اندازیم  آخر این چه طرز انتخاب آهنگ برای وبلاگ است حالا ما جنبه مان بالا میباشد اگر یکی شلوارش را خیس نمود چه

 

ما دهه شصتی ها!!!

از سرگرمی های ما دهه شصتیا بالا رفتن از رختخواب ها بود!!

خدا میدونه چند بار رختخوابها ریزش کردن و موندیم زیر!!

لذت صعود از این رختخوابها برابری میکرد با صعود به قله دماوند!!

چه کنیم تفریح نداشتیم که

 


پ ن: یه سری عکسها تو ادامه مطلبه که ممکنه واسه دهه شصتی ها جالب باشه

 

این جناب شوشو بالاخره کار خودش را کرد و سرماخوردگیش را به بنده سرایت داد

حالا اگه بش بکی تو مریضیتو به من سرایت دادی میگه: مـــــــــــــــــن!!!!!!!!

این تو بودی که از همان اول سرماخوردگی را کشف و اختراع کرده و مثله موش ازمایشگاهی روی من امتحانش کردی.... شوشو خان است دیگر چکارش میشود کرد

بنده ناتوان دیشب را تا خود صبح یک ریز در حال سرفه بوده ایم و بسیار سرمان درد میکرد و دم دمای صبح تازه خواب به چشممان امد و تا ساعت ۱ خواب بودیم

شوشو هم که همان برادرش که لپ تاپ ما را برده بود صبح امد و سویج ماشین شوشو را برده و خیلی دیر برگشت...

به همین خاطر شوشو خان هم کلا امروز را در جوار خانواده در خانه سپری نمودند

حالا این پدر گرامیشان فکر کرده اند که چون شوشو نرفته حتما باز هم مریض است... همین الان زنگ زده و جویای حالش شده است که حالت خوب است...

یکی به فکر منه بیچاره نیست که دیشب را تا صبح خواب نداشتم  

خوب منه طفلک افسردگی میگیرم

چقدر ما فک و فامیل عروس دوستی داریم

سلام به دوستای عزیز بلاگفاییم

راستش میخوام راجع به یه موضوعی از همفکریتون استفاده کنم

من یه داداش پرنس دارم که یه کافه داره و توش داستان مینویسه... لطف کرده و تو وبلاگش اسم منم نوشته و داستان زیباشو با اسم هردومون نوشته که منو کلی شرمنده کرده

این اولین داستانشه که تو وبلاگ نوشته و چند روز قبل داستانش تموم شد

حالا از بنده بی ذوق خواسته که برای داستان بعدیش یه موضوع بدم که داستانش چطوری باشه

من که از این داستانای رمانتیک بلد نیستم که به فکرم یه موضوع عاشقانه برسه... فیلمم که میبینم یه فیلم ترسناکه یا خوناشامه یا جنگی و بزن بزن... اگه به من باشه که میگم یه داستان راجع به خوناشاما بنویسه

واسه همین دیدم اگه داداشم به امید من بمونه که هیچی... خواستم شما یه موضوع اگه به ذهنتون میرسه واسه داستان داداشیم ارائه بدین

اگه به وبلاگش سر بزنین و همونجا نظر بزارین هم که چه بهتر

از همین الان از لطفتون ممنونم


بعدا نوشت: نه بابا مثه اینکه از دست دوستان هم کاری ساخته نیست خودم باید یه فکری بکنم

پریشب آن هم نصفه های شب، برادر بزرگ شوشو خان زنگ زده بودند به شوشو که اگر امکانش هست به ناهید بگو لپ تاپش را بدهد لازمش دارم!

شوشو: باشه میزارمش دم در بیا ببرش

من با اکراه فراوان: مثله این دزدهای شبانه لای در را باز نموده لپ تاپ را دم در گذاشته فل فور و با یک شیرجه جانانه به زیر پتو خزیدیم

پس از گذشت چندین دقیقه رو به شوشو: این پسره نزنه لپ تاپو زیرو رو کنه من توش اطلاعات دارم! (البته خوب است که ما در سیستممان عکس شخصی نمیگذاریم ولی یکی از جاریهایم چند روز پیش مموری کارتش را داده بود که ما عکسهایش را در لپ تاپمان ریخته که ایشان بعدا بیارند برایش رایت بنماییم)

شوشو: اول باید فکرشو میکردی

خلاصه آن شب را تا صبح ما کلا در فکر لپ تاپمان و اطلاعاتمان بودیم

افکار من: اااای وای یاهو مسنجرم که ایدیم و پسوردم روش ذخیرست این پسره نره به اینترنت وصل شه بره رو یاهوم

ااااای وااااااااای یه دفعه نره رو وبلاگم اگه بره رو حالت افلاین بعد یهو بیاد چی

خلاصه تارخچه لپ تاپمان را که پاک ننموده بودیم کلی هم نرم افزار ذخیره شده روی دسکتاپ داشتیم

البته کاملا به کند ذهنی ایشان مطمئن بودیم و میدانستیم سر از هیچ کدام اینها در نمی آورد

اما این را هم میدانستیم که بسیار فضول و کنجکاو تشریف دارند هم خودشان و هم همسر گرامیشان

لذا از این میترسیدیم که نزند همه را پاک بنماید

از این هم میترسیدیم که اگر فردا برود سر کار این همسر مارمولکش نرود سر وقت لپ تاپ و کلا زیر و رویش بنماید

آخر سر هم با خودمان اندیشیدیم که اگر یک موقع یک مموری یا فلشی چیزی وصل کند به این لپ تاپ بیچاره و دلبند من و انوقت ویروسی شود چه!؟

خلاصه تا چشم بر هم نهادیم همینطور فکرو خیال رهایمان نمیکرد

نمیدانید از همان لحظه ای که این لپ تاپ را برده بود من دلم برایش یک ذره شده بود

نمیداند جان ما به همین لپ تاپ بسته است و ما با این لپ تاپ دردو دلها مینماییم

کل فردا را منتظر شدم که بیارد ان را پس دهد... عصری در حیاط خانه او را دیدیم و گفت که شارژ لپ تاپه همون دیشب تموم شد

افکار من: الحمدلله

من: خوب چرا نیاوردیش

او: شب میارمش

حالا من تمام شب را عین دیوانه ها منتظر لپ تاپم بودم و دلم برایش یک ذره شده بود... درست مثله اینکه چیزی گم کرده باشم هی دم به دقیقه چشمم به در بود که بیاید اما نیاورد که نیاورد

از صبح تا ظهر را هم که ما مخ شوشو را خوردیم از بس گفتیم بهش زنگ بزن بگو لپ تاپمو بیاره من دلم براش تنگ شده

شوشوی بیچاره هم هی میگفت بابا خونه نیست مگه نمیبینی ماشینش دم در نیست

من:

خلاصه دو روز تمام از عشقمان دور بودیم

یعنی من اگر میشد با همین لپ تاپم ازدواج میکردم خیلی خوب میشد... این را بیشتر از شوشو دوست میداریم... هر چند همین را هم شوشو پارسال به عنوان هدیه تولد برای ما خریداری نمودند

امروز عصری بالاخره لپ تاپ را آورده و میگوید شارژش کن اگه شد دوباره لازمش دارم

ااااااای خداااااااااااااا من چجوری چن روز دیگه رو بدون لپ تاپم سرکنم؟!

فک کنم این پسره فک میکنه چون این لپ تاپه سبکه و میشه هرجا دوس داری ببریش واسه همین جنبه عمومی داره

خوب بابا این وسیله شخصیه من کلی اطلاعات رو این دارم... یکی اینو هالی کنه

 

قالب وبلاگ طبق نظرات دوستان و همچنین خواسته خودم به قالب قبلی برگشت

من خودم کلا وقتی زیاد با قالب مشکی روبرو میشم حالت افسردگی میگیرم

اما خوب اون قالبو هم دوست داشتم 

به همین خاطر خواستم تو قسمت قالب صفحات جداگانه ازش استفاده کنم

اما خوب یه طوری طراحی شده که برای صفحات جداگانه فک کنم جواب نمیده!

آخه هرچی تو صفحه نوشتی رو نمایش نمیده و فقط انگار به صورت یه تست قالب درمیاد

واسه همین دیگه نشد ازش استفاده کنم


پ ن۱: تازگیها نمیدونم چرا هی گشنم میشه!

پ ن۲: پاشم برم هم یه چیزی بخورم هم یه فکری واسه شام بکنم این اینترنت واسه من نون و آب نمیشه

پ ن۳: آخرش من از دست این بلاگفا خودمو میکشم اون عکسی که قبلا واسه پروفایل وبلاگم گذاشته بودم پسوندشم جی پی جیه اما این بلاگفای اسکل همش خطا میده که باید عکس با پسوند جی پی جی بزاری!!  

پ ن۴: کسی خبر نداره چرا جی میل باز نمیشه؟