پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

این پست را مختص دوستان گلمان میگذاریم که دیروز کلی ما را شرمنده نمودند...!

اقا ما فرک میکردیم تولدمان برایمان مهم نیست و اگر تبریک بشنویم یا نشنویم یا کادو بگیریم یا نگیریم برایمان مهم نیست

اخر همیشه همینطور بوده ... از روز تولدمان خعلی بیخال رد شده ایم و حتی خودمان هم فراموش نموده ایم

اما با کاری که دیروز دوستان کردند دلمان غنج رفت و فهمیدیم که نه برایمان مهم است و بسیار خوشحال کننده میباشد تبریک تولد

برای همین میخواهیم لینک تولدی که دوستان در وبلاگشان برایمان گرفتند را اینجا به یادگار بگذاریم تا هرگز یادمان نرود

(حذف نکنین وبلاگاتونو هااااا!!!!) :دی

داداش پرنس گلم: (ت مثل تولد)

و اجی زهرای کوچولوی عزیزم: (♥♥♥♥♥)

ازتون خیلی ممنونم

همینطور اجی یاسی گلم که هم پیشاپیش و هم دیروز چه با کامنت چه اس ام اسی چه تو کافه پرنس کلی منو شرمنده کرد

همچنین دوستای دیگه گه واقعا ازشون ممنونم... (ساحل جون، سحر جون، دوست خوبمون که تو کافه پرنسه، خانومی، زن داداشم، اجی خودم و ....)

از همتون ممنونم

خواستم به یادگار بمونه

 

یک حال بخصوص میدهد رانندگی در شب توی جاده

در حالی که سرم را روی پاهای تو گذاشته ام و دزدانه به تو نگاه میکنم...

و تو در حالی که دست مرا در دست گرفته ای و با دست دیگر ارابه را کنترل میکنی...

از حال من بی خبری...!

 


پ­ن: منظور از ارابه همین ماشین امروزی :دی

ما را که میبینید انواع و اقسام فک و فامیل درب و داغان داریم...

یک عده ای از آنها هستند که از طرز نگاه و نوع رفتارشان کاملا معلوم است از دشمنان خانوادگی میباشند که پیشرفت و ترقی روز افزونت باعث دلنگرانی و حسادتشان میشود و به قول معروف سایه ات را با تیر میزندد...

یک عده دیگر نیز هستند که دلسوز خدایی میباشند و کلا مهربان و فک و فامیل دوست میباشند و از اینها.... مثل زن دایی کوچکمان

از این توصیف مختصر که بگذریم...

عروسی پسر دایی بزرگمان دعوت شده بودیم و ما هم سر دسته افراد رقاصه که انگار مجبورش کرده باشند برود آن وسط و خودکشی کند...

یک لحظه را برای استراحت رفتیم آشپزخانه که آبی بنوشیم و نفسی تازه کنیم...

یکهو برخورد نمودیم به همین زن دایی کوچکمان و یکی از افراد همان فک و فامیل اولی که توضیح دادیم آنهم کنار هم...

بعد از احوالپرسی گرمی با زن دایی محترمه ایشان نه گذاشت نه برداشت یکهو پیش آن فامیل اجق وجقمان شروع کرد به برانداز کردن ما...

زن دایی: وااااااااای ناهید چرا اینطوری شدی چرا انقدر از بین رفتی کلا خراب شدی چرا انقدر لاغر شدی!!!!

من خطاب به زن دایی: منــــــ.... !!!! 

زن دایی: آره خیلی از بین رقتی خیلی لاغز شدی قبلا خونه بابات که بودی انگار عروسک بودی ادم حظ میکرد فقط نگات کنه ولی الان اصلا نمیشه شناختتــ...

(اغا ما کم مانده بود شاخ درآوریم...   همین چند دقیقه پیش خود را در آیینه نگاه کرده بودیم و همان ناهید قبلی بودیم... نکند از اثرات آبی که در اشپزخانه میل نموده ایم باشد!؟... همین چند وقت پیش هم وزنه همان وزن قبلی و همیشگیمان را برایمان رویت کرده بود... نه بابا این زن دایی ما چشمانش یک مشکلی پیدا کرده)

من خطاب به زن دایی: نه زن دایی تا اونجا که من میدونم خودمم هیچ بلایی هم سرم نیومده

زن دایی: نمیدونم والا به نظر من که از بین رفتی... قبلا خونه باباتــــــ ... و دوباره همون حرفها رو از اول تکرار کرد

چشمم خورد به آنیکی فامیلمان که با یک نگاه و لبخند شیطنت بار گوش میداد

زن دایی هم نگاهی به ایشان کرد و گفت از بین نرفته؟

او: چیکارش داری بابا از زندگی ناامیدش کردی!!

یعنی با این تعریفاتی که ایشان نمود و ان لبخندی که اوشان بر لبش نشست فک کنم فردا تو کل فامیل چو بندازن که ناهید از وقتی شوهر کرده معلوم نیست چی به سرش آوردند که اینطوری شده... حتما روزی یک فصل کتک نوش جان می نماید و زندگی رقت باری دارد....

یک بار نشد ما بریم تو یه جمعی و مرکز توجه نباشیم!!!!!

این خواهر شوهرهای ما خانه پدریشان در چند قدمیشان می باشد و حواسشان به خوشان نیست که هر دو سه روز یک بار یک روز کامل را تلپ میشوند ور دل مادرشان...

اما ما که خانه پدریمان در شهر دیگریست و هر وقت هم میرویم یا به اصرار برادر یا مادرم میرویم یا هر وقت میرویم یا همان موقع با شوشو برمیگردیم یا دو روز بیشتر نمیمانیم

ایندفعه را که یک هفته تمام انجا بودیم اکنون که برگشته ایم در جواب خوشامدمان...

خواهر شوهر کوچک: چه عجب برگشتی؟!!؟ (حالا انگار من جای او را تنگ کرده باشم یا هر کس نداد در نبود من از دلتنگی می خواسته به کوه و بیابن بزند!)

خواهر شوهر وسطی: نیستی؟ کجا بودی؟ (همچین خود را گمراه نشان میدهند که یعنی اصلا نبود من برایشان مهم نبوده و اصلا هم از مادر محترمشان سوال ننموده اند علت غیبت مرا)

من: مرخصی بودم

داداشم دیشب پای سیستم نشسته اومدم میگم چیکار میکنیــ...؟

میگه هیچیـ...!

نگاه میکنم میبینم داره اس ام اس عید قربان میخونهــ...!

میگه لامصب همشون تکرارینــ...!

یه کم میخونم چشم میخوره به عنوانهای که سرچ کردهــ...!

میگم توجه نومودی عنوانهایی که خودت سرچ کردی از اس ام اسایی که میخونی خنده دار ترهــ...!

عنوانهای سرچ شدهــ...!

اس ام اس خنده دار عید قربان

اس ام اس مسخره عید قربان

اس ام اس شوخی با عید قربان

اس ام اس چرت عید قربان

میگه چکار کنم خوب یه دونه لازم دارمــ...!!!!

من:

داداشم:

گوگل:

اس ام اسها:

عید قربان:

فک و فامیله داریمــ...!

چند روزی را به دور از دغدغه های قلعه هزار اردک آمده ایم شهر و منزل پدری...

لپ تاپمان را نیز با خود نیاورده ایم که مقداری خود را شکنجه داده و دور از نت باشیم!!!

هر چند نت خونمان که پایین می آید یا با گوشی می آییم یا میرویم سیستم برادرمان را از چنگش درآورده و سرکی در نت میکشیم...

اما دیروز را واقعا از دست خودم به خاطر این نت آمدنها عصبی شدم و سعی کردم یک روز کامل از نت دور باشم...

که اکنون با نگرانی دوستان مجازی مواجه شده ایم گویا!!!

خلاصه علت نبودن دیروز ما در حوالی نت این بود که ما رفتیم گفتیم مادر جان بیا منو ببر به یه جایی ببند که حالم اصلا خوش نیست این گوشی رو هم از من بگیر که نت نرم....

مادر ما هم که انگار این نت و کامپیوتر هوویشان می باشد که هر وقت من مینشینم پایش شروع میکند به کار تراشیدن برای بنده و حالا از این حرف من انچنان خوشحال بود که گویی از شر هوویش راحت شده!

تا گوشیم را دستم میگرفتم به من گوشزد میکرد که یادت رفت چی گفتی؟؟

ما هم گفتیم مادر جان بیخیال ما یک غلطی کردیم شما جدی نگیر!

از اینها که بگذریم ... یادش به خیر ما بچه که بودیم همین شوشو خان خودمان تنها دوست صمیمی و همبازیمان بودند!

ما کلا بچه که بودیم بیشتر با پسرها دوست بودیم تا دخترها...!

حتی یادمان می آید یک دختر همسایه داشتیم که من و شوشو به شدت از او متنفر بودیم و تمام طول روز را برای او نقشه میکشیدیم و او را اذیت میکردیم...!

تازه از مادرشوهر نیز روایت است که من بچه که بودم "یه دلیل اینکه چند ماهی از جناب شوشو بزرگتر می باشیم" لذا در آن زمان که ما تازه راه رفتن یاد گرفته بودیم و شوشو بسیار کوچکتر بوده که از خود دفاع بنوماید، تا مرا رها میکرده اند میرفتیم سر وقت شوشو و انگشت مبارکمان را در چشمشان فرو می نموده ایم...!

به یاد داریم بزرگتر که بودیم و زمانی که به شهر دیگری اسباب کشی نومودیم و از آنها جدا شدیم من و شوشو تبادل کتاب داستان کردیم...!

و من هنوز آن کتاب داستان را دارم که اینجا منزل پدری نزد خواهرم گذاشته بودم که میان وسایلش برایم نگه دارد...

اکنون آن را پس گرفته ایم که برویم نشان شوشو بدهیم...

البته این چیز را شوشو هم به یاد دارد و یک روز که بحثش را میکردیم گفتم من اون کتاب داستان رو دارم و بعدا میارم نشونت میدم...!

وقتی کتاب رو دیدم چقدر خاطرات کودکی برام زنده شد...

عکسهایی از نمای کتاب نیز در ادامه مطلب میباشد...

 

 

 

ما هر چه میخواهیم از این افراد قلعه هزار اردک چیزی ننویسیم که خدای ناکرده غیبت به حساب نیاید و شما نیز با خواندن خاطرات ما به گناه نیفتید اما خودشان کاری میکنند که مراتب نوشتن در بابشان برای ما فراهم شود و باز روز از نو روزی از نو...

گویا مادرشوهر ماده سفید کننده لازم دارند ما هم یک چهارلیتری مایه سفید کننده که به تازگی جناب شوشو خریداری نموده و هنوز پلمبش نیز باز نشده را به خدمتشان برده و میگوییم این برای ما زیاده اگه بطری، جعبه ای چیزی داری مقداری از این را برای خودت نگه دار... http://www.freesmile.ir/smiles/46219_ni6qd8cj0nttk7t5.gif

ایشان نیز پس از گذشت دو روز گویا هیچ مخزنی برای پر نمودن مایع سفید کننده پیدا نمیکنند و میگوید دیروز رفته بودیم بیرون گفتم یه سفید کننده کوچیک واسه تو بگیرم آخه چیزی پیدا نکردم که برات توش مایع بریزم!!!

یعنی ما را که میبینید دچار سردرگمی بسیار عجیبی شدیم که این حرف یعنی چه! برود برای من مایع کوچک بگیرد که چه شود! من که خودم یک چهارلیتری مایع دارم!

گفتیم مشکلی نیست من خودم یک بطری دارم میارم بهت میدم برای خودت پرش کن

حالا دیروز از پایین پله ها صدایمان میزند که این مایع سفید کننده رو گذاشتم رو پله بیا ببرش پای کسی بهش نخوره بریزه...

ما نیز وقتی رفتیم در کمال ناباوری دیدیم که همان بطری کوچکی که خودمان به ایشان داده بودیم را برای ما تا نصفه پر نموده اند و مابقی مایع را برای خود نگه داشته اند...

یعنی به قول بچه ها گفتنی..

من:

بطری کوچک:

مایع سفید کننده:

سازنده مایع سفید کننده:

مادرشوهر:

واقعا نمیدونم کجای حرف من ناواضح بود که بیا این برای خودت!!!

 


دوست داریم قسمت نظرات را فعال بگذاریم اما میبینی یکی میره تو اون اخرین پست وبلاگ نظر میزاره بعد میاد گله هم میکنه خو من از کجا ببینمش

 

از وبلاگ یک عدد پسر بچه نوجوان سر در میاوریم که چندین پست نوشته اند به این منوال...

سلام

من ..... هستم 17 سالمه خیلی تنهام... دنبال یه دوست دختر خوب و فهمیده تو سن خودم میگردم

یکی که منو فقط به خاطر خودم بخواد نه به خاطر کارت شارژ و پولم!!!...

آخه بچه تو خودت هنوز جیره بگیر سرپرست خانواده ای، پولت کجا بود!

یکی همسن ایشان نیست برود بنویسد...

من هم دنبال یکی میگردم که منو فقط به خاطر خودم بخواد نه اندامم!... نه فقط برای ارضای حس ج * ن* س* ی* اش...!

اینروزها تنهایی و عشق را در همین یک کلمه معنی کرده اند...

به قول دکتر شریعتی اینها همه رنج است بر قلب مالامال از درد...

 

 

در روزگاری زندگی می کنیم که مردمانش ,
به هر ه و س و ش ه وت ی عشق میگویند ...
هر عریان و هر سیاه چشمی را زیبا می نامند . . .
و هر جانور دو پایی را انسان !!!!

 

آغا این پستهای اخیر ما نمیدانیم چرا گیر کرده است روی بحث چاغی و لاغری و پرستیژ و اندام موزون و ناموزون و ...!

مادرشوهر: نه دخترم سالاد خیلی خوبه اگه همیشه بخوری ... ندیدی جاریت چقدر سالاد دوست داره؟

ذهنیات من: آری مشالله انقدر هم اشتهاش توی خوردن سالاد زیاده که قبل از غذا ابتدا یک فصل سالاد با نان نوش جان مینومایند و ...

ادامه سخنان مادرشوهر: سعی کن همیشه با غذا سالاد درست کنی... میگن سالاد اشتهای ادم رو باز میکنه تازه ادم رو هم چاغ میکنه...!!!!!

(بنده فقط ساکت گوش میدهم به نصایح این بزرگتر عزیز در جهت فراگیری رموز چاغی برای جناب شوشو آنهم از زبان مادری که بیست و اندی سال است که خودشان با این رموز نتوانسه شوشو را چاغ بنوماید)

ذهنیات من: بنده که با 8-47 کیلو وزن از همان قدیم و الایام تا کنون (گویا ازدواج به ما نساخته) میدانیم که تناسب انداممان تکان نخورده و نخواهد خورد و نخواهیم که خورد... لذا میدانیم که این توصیه های به ظاهر دلسوزانه فقط و فقط روشی است برای پروار نمودن جناب شوشوی کمرنگ قصه ما....

فقط من نمیدانم اینها را از کدام رسانه نامطبوعی شنیده است!؟

 

رفته بودیم باشگاه یکی از دوستان دوره دانشگاه را دیده ایم...

چقدر تغییر کرده است!

کج و معوج ... چاغ و چله درست شبیه به تانک ... ظاهر اراسته انروزهایش به ظاهری بسیار شلخته مبدل شده ... یک کالسکه به همراه یک عدد نوزاد درون ان .... اه اه حالمان را به هم میزند از هرچه زندگی مشترک است

خدا را شکر میکنیم که هنوز زندگی این بلاها را سرمان نیاورده

میگویم: چقدر تغییر کردی! چرا انقدر چاغ شدی؟

با افتخار میگوید: شوهر کردن بهم ساخته!!!http://www.freesmile.ir/smiles/46219_ni6qd8cj0nttk7t5.gif

یعنی واقعا نمیدانم به همچین موجود روی ابر سیر کنی باید چه بگویم!!

میگم این وضعیتی که من دیدم نشون میده شوهر اصلا بهت نساخته

با یک لبخند تلخ و سرد از بنده دور میشود...

سرگرم کار خودم میشوم و با خود میگویم دل خوشی دارد این وضعیتی که من دیدم نشانه بدبختی بود....

 

 

پ ن: سریال حریم سلطان را نگاه میکنم با دیدن خرم احساس میکنم خودم رو میبینم.... نمیدونم چرا احساس میکنم بعضی از رفتارهاش مثه منه!

پ ن: منزل پدری بودیم و به دور از لپ تاپمان کم مانده بود بزنیم به کوه و بیابان

پ ن: شوشو خان ما فردیست کمی تا قسمتی مبتذل! قربان صدقه هایش هم مبتذل می باشد برای همین نمیشود اینجا از او نوشت زیرا ممکن از بزنند فیلترمان کنند... برای همین نقشش اینجا در وبلاگمان کمرنگ است..

پ ن: عاشق فیلم خاطرات یک خوناشام میباشیم... تازگی ها شبکه ام بی سی با دوبله فارسی دارد از اول ان را پخش میکند... هورااااا