پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

 اومدم یه چیزی رو درباره قالب وبلاگ بگم

راسش خوب قالب وبلاگ یه هدیه است

اینکه همه گفتن قشنگه واقعا ممنون باید به اونی که زحمت کشیده اینو گفت

اما خوب در کنار اینکه همه گفتن قشنگه یه ولی هم وجود داشته

   - اینکه قالب خط خطی هاش قشنگه به وبت میاد اما مشکی بودنش با نوشته هام همخوانی نداره

   - اینکه اون عکس خط خطی ها یه خورده جلوی دید اینیکی نوشته ها رو گرفته و ناخوانا شدن

   - اینکه اون خط خطی پایینش خیلی ریزه

   - بعضی ها که کامنتاشونو خصوصی گذاشتن

   - داداش پرنس ما هم که با قالب قبلی بیشتر حال میکرده

حالا من موندم چیکار کنم!!!

میخوام شماها بگید اگه با قالب مشکل دارید عوضش کنم یا نه! آخه من در درجه اول نظر دوستام برام مهم هستن هرچند خودم قالبو دوس دارم و دلم نمیخواد زحمتای همایون جان هدر بره

به هر حال منتظر انتقادتون هستم

 

                

             

 

 رفته بودیم یک وبلاگی از بد حادثه یکی از عکسهای وب مربوطه به مزاجمان خوش آمد!

ما هم تا آمدیم راست کلیک نموده تا عکس مورد نظر را ذخیره بنماییم با پیغام I hate u  مواجه شدیم

یعنی دوستان ایرانی عزیز ما دو کلام خارجی هم که یاد میگیرند در جهت عکس یاد میگیرند

خوب ما هم برای اینکه با صاحب وبلاگ یک شوخی نموده باشیم و هم عکس مربوطه را برداریم از ترفند شکستن قفل راست کلیک استفاده نموده و عکس را برداشتیم و برای ایشان هم قسمتی از مطالب وبلاگشان را به عنوان نظر ارسال نمودیم

حالا ایشان امده اند در پست قبل کامنتی گذاشته اند که میتوانید مشاهده نمایید

 

از همان روزی که آخرین پست وبلاگ را گذاشتیم (یعنی پنجشنبه) رفته بودیم منزل پدریمان که سری به خانواده بزنیم

البته همان روز را با مادرم و خواهرم و زن داداشم رفته بودیم خرید....   مادرم و زن داداشم مشغول خرید یک چیزی بودند که منو آبجی محترمه هم برای اینکه سد راه نباشیم آمدیم یک گوشه منتظرشان شدیم که یکی از این پسربچه های دوره گرد از نزدیکی ما رد شد و داد میزد بامیه عسلی خواهر محترم ما هم مثله بچه های سه ساله گیر داده بود به بنده که باید برام بامیه بخری!  ما هم که پولمان را یک جای دیگری گذاشته بودیم کیف پولمان را درآورده و درش را باز کردیم که به خواهرمان بگوییم بیا نگاه کن هیچی پول ندارم همین که کیف پول را باز نموده و گفتیم هاااااااااا یک دفعه یه پسره سرش را درون کیف پول ما کرده و با همان لحجه محلی شهر خودمان همزمان با من گفت آهــ هیچی توش نیست!!! یعنی کم مانده بود بنشینیم همانجا و از خنده ریسه برویم...

 روز جمعه 31 شهریور را که تولدمان بود و کسی که به ما تبریک نگفت   هیچ ما خودمان شنبه شب یادمان آمد که دیروز تولدمان بوده است...  یعنی من و فک و فامیلم نهایت ذوق و احساس می باشیم ...  البته خوب این تاریخ تولد فقط شناسنامه ایه و تاریخ تولد اصلی بنده دوازدهم ابان میباشد... نبینم یادتون بره اون موقع تبریک بگین

جمعه شب را که من و آبجی و زن داداشم رفتیم نامزدی دوست آبجیم که همسایمون هم بودند و یه جورایی فامیلمون هم میشدن و کلی خوش گذشت، تازه دوس پسرم را الان کلاس ششم میشد هم دیدم و منو فراموش نکرده بود (قابل توجه اینکه ما در زمان مجردیمان کلی از این دوس پسرهای فد و نیم قد داشتیم که عاشقمان بودند)...   همچنین یکی از دوستان دوران مدرسه ایم را و خلاصه جریانش مفصل می باشد که بماند برای بعد...

 شنبه شب را با پدر گرامیمان رفتیم بیرون و همچنین شوشو خان اس ام اس داده بودند که برگرد و از این تریپ های عاشقانه  و اینکه دوباره در نبود ما حالش مثله اینکه بد شده بود...  ما او را صحیح و سالم به دست مادرش سپرده بودیم و او حالا دوباره حالش بد شده بود...   این شوشو خان در طول این یک سال و اندی زندگی مشترک ما ندیدیم تا به حال سرما بخورند حالا ما نمیدانیم چه شده که دست از سر این سرماخوردگی بر نمیدارند!!

 صبح روز یکشنبه با برادر عزیزم به خانه برگشتیم و همین که از در وارد شدیم مادرشوهرمان را در حال شستن حیاط مشاهده نمودیم ما هم با روی باز به ایشان سلام نموده اما ایشان چنان با چشم غره و اخم و تخم جواب سلام ما را دادند که نیش تا بناگوش باز شده ما به یکباره بسته شد  و سرمبارکمان درد گرفت و خلاصه احوال پرسی سردی با ما نموده که ما حساب کار اینچنین دستمان آمد که از رفتن ما به خانه پدری بسیار خشمگین و دلخور میباشند... هنوز از در خانه داخل نرفته بودیم که با همان حالت اخم و عصبانیت و لحنی طلبکارانه به ما گفتند شوهرت پایین خوابیده دیشب حالش خوب نبود گفتم بیاد پایین! یعنی کلا منت رختخواب و جا و غذا و نگهداری از پسر دلبندشان را به یکباره بر سرمان کوبیده و سکوت نمودند... یعنی اگر جناب شوشو رفته بودند خانه همسایه بخوابند ما انقدر منت روی سرمان نبود... ما هم در دلمان: به من چه! پسرته وظیفته حواست بهش باشه! وارد خانه خودمان که شدیم با خود اندیشیدیم که حالا که ما نبودیم و خودشان از ایشان نگهداری کرده اند پس چرا نبردنش دکتر!؟ فقط بلد بودند تقصیرو گردن من بندازن که چرا بهش نگفتی بره دکتر... یعنی اینها حرص آدم را بالا می آورند در حد.... البته ما که گوش مبارکمان بدهکار این حرفها نیست!

شاعر میگه: عاقل مباش که غم دیگران خوری... دیوانه باش تا غمت دیکران خورند! ما هم که اند دیوانگی و دلقک بازی و حالگیری


پ ن: خیلی مراعات کردم که حرفام زیاد نشه

 

دلم میخواد پست جدید بزارم

خیلی حرفا هم برای نوشتن دارم

ولی فعلا وقتشو ندارم

فردا شاید همه رو نوشتم


بعدا نوشت: یعنی من تو عمرم تا حالا پست به این مزخرفی نذاشته بودم هیچ... تا حالا برای همچین پست مزخرفی این همه نظر تبلیغاتی یکجا هم نداشته بودم!!! اونم نمیدونم ۶ یا ۷ تا با هم

بعدش اینکه تا حالا همچین نظری هم نداشته بودم که مطالبت واقعا مفیده و ...

من که تا حالا به مفید بودن مطالبم پی نبرده بودم خوب شد نمردیمو یکی بهمون گفت که جفنگیاتت مفیدن

پست امروز بسی طولانی و طاقت فرسا میباشد که باید مارا به بزرگی خودتان ببخشایید

آنقدر روز پر دغدغه ای داشتیم که آن را سکانس سکانس نموده ایم

به خاطر طولاتی بودن آن را در ادامه مطلب درج مینماییم

امروز از عصر به بعد کلا برای من چندش آور و حال به هم زن بود

فردا میام حال شما رو هم به هم میزنم

الان یکی از فرزاندان عفریته ها کنارم نشسته و چنان مات بر صفحه لپ تاپ شده که رشته کلام را از دستم خارج مینمواند

فقط تنها رویداد خوب امروز سورپرایز کردنم توسط همایون جان بود

که زحمت کشیده و مطابق با نوشته هام برام قالب طراحی کرده

واقعا ازش ممنونم و نمیدونم چطوری باید ازش تشکر کنم  

دیشب خواب حرم حضرت معصومه رو دیدم

دیدم اونجا با مامانم داشتیم زیارت میکردیم و نماز میخوندیم

ولی خوب راستش این خوابه انقدر برام مهم نبود که اینجا بخوام بنویسمش

اما خوب دوست داشتم بدونم تعبیرش چیه؟!

داشتم دنبال تعبیرش میگشتم که تو یکی دو تا از وبلاگای دوستان دیدم که دیروز نمیدونم یا امروز ولادت حضرت معصومه بوده و روز دختر!

من نمیدونستم دیروز ولادت حضرت معصومه بوده که من شبش خوابشو دیدم

واسه همین موضوع یکم واسم جالب شد

 


پ ن۱: شوشو خان سرما خورده اند عجیــــــــــــــــــــــب

پ ن۲: دیروز رفتیم نماشگاه پاییزه، چقدر مزخرف بود

 

مدتیست خواهر گرامیمان گیر داده است که من خواهرزاده میخواهم، آن هم دختر! (حالا انگار ما دستگاه تعیین جنسیت میباشیم)  اسمش را هم انتخاب نموده و می گوید باید اسمش را بگذاری پانته آ وگرنه من باهات حرف نمیزنم!!!

من: خوب منم داماد میخوام تو باید حتما شوهر کنی وگرنه نه من نه تو.... آنوقت خودت زحمت میکشی و پانته آ را به دنیا می آوری

مادربزرگ گرامیمان نیز گیر داده که تو دیگر وقتش نیست یک بچه به زندگیتان اضافه شود!

من: باشه ننه جون دفعه دیگه که اومدم حتما یکی با خودم میارم

خواهر که گویا جو گیر شده: آی خاله فدای پانته آ بشه

من که باز شیطنتمان گل کرده، خطاب به خواهرم: حالا هی بگو پانته آ... اصلا بزار ببینم مامان بزرگ بلده بگه پانته آ حالا فردا ما اسمشو نزاریم پانته آ این نتونه صداش کنه یه اسم عجیب غریب واسش بزاره

من خطاب به مادربزرگ: ننه بلدی بگی پانته آ؟

ننه: چــــــــــــــی؟

من: پانته آ

نه نه: گوشش را جلو تر می آورد... چـــــــــــــــی ننه؟ این چیه که میگی؟

من: ننه اسمه دختره (لطفا با فریاد خوانده شود، چون گویا از این لحظه به بعد گوش مادربزرگمان عیب پیدا کرده) پانتـــــــه    آ

ننه: چی ننـــــــــــه؟ پاسا

من رو به خواهرم: بیا دیدی حالا بیا و درستش کن

ننه بیخیال هیچی

ننه: نه یه بار دیگه بگو... چی بود؟.... پاسا؟

من: آره ننه پاسا

ننه: ننه پاسا هم شد اسم

من: ننه منم بهشون میگم ولی اینا میخوان اسم بچشونو بزارن پاسا (منظورم داداش و زن داداشم بود) چندین دقیقه بعد: حالا گیر داده بود به داداشم اینا مامان بابای پاسا صداشون میزد

 

فک میکنم دارم بازم کم کم از وبلاگم زده میشم

تو رو خدا یکی منو نجات بده از این درد کشنده اعتیاد به اینترنت

خسته شدم از دستش ولی دست از سرم برنمیداره


پ ن: سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده
? دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته؟
من : نه
? دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد؟
من : نه
اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست؟
من : نه چطور؟
یه ذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست؟
من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشینم !
بابام : مطمئنی طوری نشده ؟
مامانم : خب بگو چرا اینجوری میکنی آخه ؟
هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم
فک و فامیله داریم؟

پ ن: یعنی دقیقا جریانیه که من وقتی در منزل پدری به سر میبرم با خانواده ام دارم

چنان غرق در گوشیمان شده ایم که حواسمان نیست خواهر شوهریمان دارد با ما میحرفد

می پرسد (از بس فضول است) داری چیکار میکنی!

ما هم برای اینکه ایشان یک موقع فکر بد نکنند که ما به برادرشان خیانت نموده ایم و داریم با دوست پسرمان اس ام اس بازی میکنیم

ندانسته از دهانمان میپرد : دارم تو اینترنت دنبال یه چیزی میگردم

خواهر شوهر: ‌‌‌‌‌‌‌إإإإإإإإ.... مگه با گوشیم میشه اینترنت کرد!؟ چطوری؟

من: آره ولی من با ایرانسل اینترنت میکنم تو خطط همراه اوله همون بهتره که بیخیال اینترنت شی با اون امکانات اینترنتش

خواهر شوهر: مثله اینکه تا کنون در عصر حجر به سر میبرده و حالا تمام سوالاتش را که بقیه انسانهای اولیه از پاسخ به آن عاجز بوده اند میخواهد از ما بپرسد... خوب چطور میشه اینترنت کرد؟ اصلا برای چی باید اینترنت کرد؟ چی توش هست؟ به چه درد میخوره؟ خیلی هزینه اش بالا نیست؟ ایرانسل هم دارم؟ منم میتونم اینترنت کنم؟ چطور؟ بعد اینترنت کنی شارژش زود تموم نمیشه!

نکته: در به کار بردن کلمه کرد و کنی انگار استعداد خوبی دارد!

افکار من: نه مثله اینکه یه چیزایی هم سرش میشه!

خود من (کارد بزنی خونم در نمیاد): نه یک حساب جی پی ار اس که بگیری دیگه فقط از اون حسابت کم میشه و شارژت نمیره

او: خوب یعنی نمیشه با همون شارژ اینترنت کرد؟

افکار من: عجب غلطی کردم

خود من: چرا میشه ولی اگه میخوای شارژت زود تموم نشه حساب بگیری بهتره

او: خوب بیشتر توضیح بده

من: در حال توضیح دادن کامل تا میرسم به اینجا که مربوط به حساب جی پی ار اس میشود

او در میان حرف ما: خوب این حسابه دقیقا کی تموم میشه؟

من: خوب...

او: میدونم فقط میخوام بدونم کی تموم میشه؟

من: انقدرا زود...

او: میدونم میخوام بدونم اصلا چقدر طول میکشه که تموم شه؟

من: الان میخوام برم غذا درست کنم بعدا میام برات توضیح میدم

او: راستی یه بار بیا یکم درباره کامپیوتر هم برام بگو... اینترنت کامپیوترم رو هم درست کن

من: باشه


پ ن: این خواهر شوهری ما متولد سال ۱۳۵۷ می باشند و بسیار ادعای فرزانگی و دانشمندیشان هم میشود

 پ ن۲: فک و فامیله ما داریم؟

نمیدونم چرا شبا یه چیزایی تو ذهنم میاد که دوس دارم تو وبلاگم بزارمش حوصلم نمیکشه

با خودم میگم فردا میزارم

فرداش که میام بزارم انگار فرمت شدم یادم میره چی میخواستم بزارم!