پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار

پس از دوشیزگی

خط خطی های ماندگار


هفته پیش همین موقع دایی جناب شوشو (همون که تو عشایر زندگی میکنه) زنگ زده بود جناب شوشو و گفته بود پنجشنبه جمعه بازم بیاید پیشمون (شوشو خان برا این داییش خیلی کارا انجام داده برا همین داییه خیلی دوسش داره و اکثر وقتا زنگ میزنه بهش میگه بیا اونجا)

من اولش خواستم نرم ولی شوشو اصرار کرد و گفت تنها بمونی تو خونه که چی بشه! دو روز میریم و میایم

بنده نیز قبول کردم و پنجشنبه بعد شام راه افتادیم رفتیم اونجا

قبل حرکت دیدم شوشو رفت پایین گفت میرم پتو بیارم!!!

منم اینطوری O.o گفتم از پایین چرا خب خودمون داریم!

گفت نه بابام زنگ زده گفته پتو براشون ببرم!

گفتم براشون؟؟؟!!!! مگه اونا اونجان؟

گفت آره از صبح رفتن!

وقتی رفتیم فقط مادرشوهر و پدرشوهر اونجا بودن و گفتن که خواهرشوهر بزرگ و شوهرش و بچه هاش هم بودن که چون سرما خورده بودن و تب داشتن دیگه برا شب نموندن و برگشتن گفتن فردا میایم!

حالا من هی متعجب میشدم ولی دوباره فک میکردم بیخود دارم متعجب میشم!

از این متعجب بودم که مادرشوهر اینا اصلا شبا نمیتونستن بیان اینجا بمونن ولی حالا از صبح اومده بودن، دیگه اینکه خواهرشوهر بزرگ هم با اینکه سرما خورده بودن ولی از صبح اومده بودن اونجا و از همه عجیب تر دوباره فرداش میخواستن برگردن!

به هر حال

اونشب گذشت و فرداش نزدیکای ظهر یکی از دخترای دایی شوشو همراه شوهرش و بچه اش و دوتا دختر مجردش اومدن اونجا!

یکم بعد ناهار دوباره اونیکی دخترش و دامادش همراه برادرشوهر کوچیک اومدن!

یه خورده دیگه گذشت یکی دیگه از برادرشوهرا و دو تا از پسردایی های یه دایی دیگشون هم اومدن!

بعد از همه اینا نزدیکای عصر خواهرشوهر بزرگ و متوسط و کوچیک هم یکی یکی اومدن!

خلاصه یهو شلوغ پلوغ شد!

منم هی نکته های قابل تعجب میدیدم ولی نمیدونستمم چه خبره!

مثلا یکی از دختردایی ها که اومد اندازه یه طلا فروشی به خودش طلا آویزون کرده بود

یا مثلا خواهرشوهرهای اینجاب مثلا اومده بودن کوه ولی لباسای تمیز و شال زرقی برقی و چه میدونم کفش غیر اسپرت پوشیده بودن!

یا اینکه تو اون ساعت همش یا مادرشوهر با برادرش میرفتن بیرون مشغول صحبت!

یا پدرشوهر با داییه!

یا زنداییه با یکی از دختراش!

بعد کلی از این پچ پچ کردنا و داخل و بیرون رفتنا یهو مادرشوهر رفت یه جعبه آورد و یکی از برادرشوهرا هم رفت آهنگ گذاشت و مادرشوهر هم به یکی از دختر مجردا گفت بیا روسری سرت کنم و خلاصه یهو مراسم نشان شد!!!

منم همین مدلی O_o حاج و واج و از همه جا بیخبر!

تازه با از لج این کارای قایم موشک بازیشونم با صدای بلند گفتم چه خبره الان؟ ولی هیشکی ج نداد :دی

بعد یکی از خواهرشوهرا افتاد کنارم منم متلک وار بهش گفتم الان دقیقا چه خبره؟ نامزدیه؟ عقده؟ عروسیه؟ خواستگاریه؟ چیه؟ (به خاطر اینکه برا مراسم اونیکی برادرشوهره که طلاق گرفته بود هم چیزی نه به پسرا نه به عروسای خانواده نگفته بودن و فقط خودشون خبر داشتن و اخر سر مثل مهمونا ما رو دعوت کردن مراسم!)

خلاصه مراسم نشان هم برگزار شد و قراره بنده یه عدد جاری مزخرف دیگه هم داشته باشم!

تو یکی از پستهای قدیم درباره اش یه چیزایی اشاره کرده بودم

اینکه دورا دور از آشناها شنیده بودم قراره این دختره رو بگیرن و کلی هم حرف پشت سر این دخترداییاشونه!

خب وقتی یه مشت دختر رو تک و تنها بدون سرپرست بفرستی شهر و براشون خونه جدا بگیری معلومه کارشون به کجا میرسه و حرفم پشت سرشون در میاد!

حالا ممکنه کسی بخونه بگه اینا ممکنه همش حرف مردم باشه یا تهمت باشه!

ولی خیلی چیزا رو نمیشه گفت! نمیشه اینجا نوشت و آبروی کسی رو برد!

ولی هرچه میگن حقیقت داره و خیلی حرفا هست که من نمیتونم بنویسم

در هر صورت مبارکشون باشه

 این را با دستان مبارک خودمان از برای جناب شوشو بافته ایم!

بچه ام چنان ذوق زده و کیفور گشتندی که فوری تلافی نمودندی و دیشب که از سر کار برگشتندی این را از برایمان خریدندی :دی

و همچنین اظهار نمودندی که باید یک ژاکت هم از برایش بافته کنندی

 

جناب شوشو یه مدته معتاد شده به اینستاگرام و واتس آپ و اللخصوص گیم

و از وقتی اعتیار پیدا نموده بود از در که می امد ابتدا سراغ گوشیه طفلک بنده را میپرسید

و از آنجایی که دفعه قبل آن گوشی را از برای بنده تهیه نموده بود و باب میل اینجانب نبود

برای همین بنده را سورپرایز نمود و گوشیه مورد علاقه ام را برایم تهیه نمود و خودش گوشی قبلی را برای خودش برد که با خیال راحت مشغول اینستاگرام گردی اش شود :دی


آآآآآآآآآخیییییییییییییییییش آب اومد ظرفا رو شستم

انگار یه بار سنگین از رو دوشم ورداشتن

اصن طوریه که احساس میکنم الان راحت میتونم سرمو زمین بزارم دور از جونم بمیرم خخخخخخخخ

من نمیدونم بعضیا چطور طاقت میارن ظرفای مثلا شام رو میزارن صبح میشورن!!!

یا ناهار ها رو میزارن شام!

من خودم یه خاله دارم سنشم خیلیه سه تا گوذزیلا هم داره ولی هر موقع میری خونشون انگار تو این آشپزخونه بمب منفجر شده لامصب!

هر موقع هم که مهمونش باشی که اول باید بری ظرفای صبحانه و ناهار رو براش بشوری که ظرفا تمیز شه بتونی شام بخوری!

لباس شستنشم اینمدلیه ها!

میزاره لباسا کامل رو هم تلمبار شه اخرین دست لباسشو که پوشیده بود میشینه همه لباس کثیفا رو میشوره! خو چه کاریه اخه این همه ذلت!

به هر حال

غیبت بسته

من برم با خیال راحت بگیرم بکپم

شب خوش


امروز از صبح آبمون قط شده

داشتم غذا درست میکردم که آب قط شد

هرچی آب تو یخچال و کتری و اینا داشتم باهاش غذا رو درست کردم دیگه هیچ آبی نداریم که ظرفا رو بشورم خخخخخ

برا خوردن هم فقط یه جا آب معدنی کوچیک که گذاشته بودم فریزر یخ بزنه دارم در حال حاضر :دی

روز پنجشنبه آماده شده بودم که برم باشگاه...

شوشو خان هم خونه تشریف داشتن، هوا هم نم نم بارون

هی از اون اصرار که بارونه نرو باشگاه هی از من انکار که بارون کجاست هوا به این خوبی من میرم

تو آخرین لحظاتی مه دیگه میخواستم برم گفت والا من میگم رفتی باشگاه و برگشتی بریم تفریح (تفریح رو معمولا طرفای سیاه چادر اون داییش که تو عشایر زندگی میکنه میره هم جای تفریحه و کوه و بیابون هم موقع استراحت میای زیر چادر)

گفتم من اونجا تنهام نمیام میخوای خودت برو اگه دوس داری (حالا اگه همون موقع میرفت جمعه هم اونجا میموند)

زنگ زد به یکی دیگه از دایی هاش اون گفت باشه باهات میام فقط یکی از دختراش که مجرده رو میگفت دوست داره باهام بیاد میارمش

شوشو وقتی قط کرد داییم سرکارم میزاره این کار همیششه میگه میام ولی دقیقه نود آدمو قال میزاره

بعد گفت تو یه زنگ به همین دخترش بزن بگو اگه دوس داره باهامون بیاد تا تنها نباشی (عید نوروز با خانوادشون رفتیم تفریح و با دخترش یه جورایی دوستم)

خلاصه زنگیدم و اون گفت میام ولی قراره با دخترعموم اینا بیام (دخترعموش میشه دختر همون دایی ای که تو عشایره، ماشاله بچه هاش زیادن نصفشون تو شهر زندگی میکنن نصف اونجا زیر چادر پیشش)

منم که دیگه از خونه خارج شده بودم که برم باشگاه از همونجا زنگ زدم به شوشو گفتم دخترداییت گفته میاد ولی فعلا کار داره یکم دیگه با دخترعموهاش میاد

خلاصه قرار شد باشگاه که تموم شد من برم خونه و آماده شیم بریم

یه خورده خوردنی جات خریدیم که دست خالی نریم اونجا و راه افتادیم رفتیم

شب زیر چادر هوا هم سرد بود هم یه لحظه هایی گرم

بارون هم میزد، یه خورده شدید میشد یه خورده قط میشد

صدای سگ و الاغ و گوسفند و .... خخخخخخخ

ماهم عادت نداشتیم شب زود اونم ساعت 8 شب بخوابیم با دخترا زیر پتو تا ساعت 12 فک زدیم تا خوابمون برد

روز بعدش هم هوا بد نبود، ابری بود و سرد نمیشد رفت جای دور و چرخید همون نزدیکای چادر با دخترا میرفتیم میچرخیدیم و می اومدیم تو کنار آتیش گرم میشدیم

کلی هم بارون و تگرگ زد و جمعه ساعتای 9-10 برگشتیم که تا رسیدیم نزدیکای یازده و نیم اینا بود

ولی روز خوبی بود در کل

هرچند خیلی ناگفته هام هم اینجا نوشته نشد خخخخخخخخ


عرض شود خدمت انورتان که جاری جدید دو برابر جاری عزیز خودم وراجه خخخخخخخخ

ینی دست اینیکی رو از پشت بسته

یه ریز و تند تند حرف میزنه یه سره هم از خودش و کاراش و خانواده اش تعریف میکنه

مخ ادم میپوکه وقتی دو دقیقه پایین میری و میبینی اون اونجاست و میبینتت و شروع میکنه به تعریف کردن

از وقتی اومده شاید 5-6 بار بیشتر ندیده باشم ولی همین 5-6 بار تا حالا همون حرفاشو صد بار برام تکرار کرده و شنیدمشون (عق)

شانس نداریم که تو داشتن جاری

حالا باز مامان امیر علی بهتره، هم دوسش دارم هم به دل میشینه

ولی اینیکی اصلا به دلم نمیشینه نمیدونم چرا!!!!!

جاری جدید تو روستاشون آرایشگاه داشته و آرایشگره

یه رنگ چند ماه پیش خریده بودم که نصفشو همون موقع جاری قبلی برام گذاشته بود و نصفش مونده بود

پریروز پایین بودیم با جاری جدید یهو بحث رنگ مو افتاد بش گفتم که زده به سرم موهام کلا مشکی کنم و خلاصه یکم از رنگا گفتیم و چی بهتره چی بهتر نیست که بهش گفتم البته یه رنگ هم دارم خودم و خلاصه قرار شد اون برام موهامو رنگ کنه

منم دیروز رفتم بالا پیشش و رنگ خودمو هم بردم اونو با یه رنگ دیگه قاطی کردیم و موهامو رنگ کرد، رنگشم قشنگ شد

اینا به کنار

شوشو شب تا از در خونه وارد شد، منم که تو آشپزخونه پای ظرفشویی دستم بند بود

طبق معمول همیشه که میاد دنبالم میگرده و یه خورده عشقولانه تحویلم میده تا منو دید گفت موهاتو رنگ زدی؟

گفتم بابا ایول چه زود فهمیدی (اخه خیلی با رنگی که رو موهام بود فرقی نداشت)

گفت مگه من مثل توام که هر موقع موهامو کوتاه میکنم اصلا نمیفهمی بعد یه ماه متوجه میشی :دی

یه خورده خندیدم گفتم آره والا راس میگی خخخخخخخ

بعضی وقتا حس میکنم بهتر بود جای منو اون عوض میشد :D

دیروز هوس کردم خودم بستنی درست کنم، اونم برا اولین بار

نهایتشم شد این (بفرمایید در خدمت باشیم)

خداییش یستنی خوشمزه ای شد

اولش که تازه درستش کرده بودم و شوشو گفت چیکار میکنی، گفتم یه چیزی دارم درست میکنم ولی فعلا بهت نمیگم ببین اصلا خوب در میاد یا نه

جناب اقای عشق کیک گفت کیکه؟

گفتم نه یه چیز دیگه است

تو مرحله اخر که دیگه گذاشته بودمش فریزر ببنده، شوشو که از مغازه اومد گفتم داشتم اینو درست میکردم بش میگن بستنی :دی

یه نیگا بهش انداخت که تو کاسه بود، گفت به قیافش که نمیاد چیز خوبی باشه :دی (اخه هنوز کامل نبسته بود و شل بود اینم فک میکرد همینطوریه)

وقتی آماده شد و آوردم خدمتش و خورد گفت اینو چطور درست کردی انقد خوشمزه است ^_^

امروزم یه خورده بردم برا امیرعلی و جاری و شوهرش که خیلی خوششون اومد

وقتی برگشتم شوشو با حالت اعتراض: همه بستنی رو بردی دادی به اونا :دی

دستور تهیه بستنی رو هم از سایت ایران کوک گرفتم

 خونه مامان اینا که بودم مامان یه پارچه ریون داشت که عید امسال برا خاله ام که از تهران اومده بود عیدی خریده بود ولی چون اونا عجله ای رفته بودن و مامانمم تو دقیقه نود رفته بوده این پارچه رو عیدی خریده بوده خلاصه نرسیده که پارچه رو بهش بده

منم گفتم ولش کن دیگه حالا که رفته تا عید دیگه پارچه رو برا خودت بدوز که گفت خوشم از جنس ریون نمیاد

برا همین دادش به من و منم همونروز همونجا نشستم این لباسارو باهاش دوختم :دی


امیرعلی خان روز به روز بزرگتر و شیطون تر و پرو تر میشه قربونش برم

هنوز که هنوزه هم از شدت دوس داشتنش نسبت به من کم نشده که بیشترم شده

هر صبح میاد تا ظهر اینجا با من بازی میکنه

کلی هم بالشت پخش میکنه تو خونه میگه بیا خونه بازی کنیم

پریروز که اینجا بود چون شوشو رو هم خیلی دوس داره همش سراغشو میگرفت

بعد من بش گفتم امیرعلی شوشو چه نسبتی با من داره، چیه من میشه؟

میگفت خانومت نمیشه خخخخخ

حالا این فسقلی قشنگ خودش بلده کی خانومه کی میشه ها ولی خودشو زده بود کوچه علی چپ (فک کنم از رو حسادت :دی)

دوباره بش گفتم چیم میشه؟ میگفت خانومت نمیشه

گفتم خب من چیه اون میشم؟ خانومشم؟

میگفت نه! تو میشی ناهید!!!

گفتم خب میدونم میشم ناهید چیکاره شوشوام اونوقت؟

میگفت خب تو ناهید میشی!

گفتم خب حالا من چیه تو میشم پس؟

گفت خانومم میشی خخخخخخخخ

گفتم زن عموت نمیشم؟

گفت نه میشی خانومم؟ سوالی پرسید :دی

گفتم چطور خانومت بشم؟

یهو پرید محکم بغلم کرد بوسم کرد گفت اینطوری! O_o  (اینم از گودزیلاهای این دوره زمونه)

دوباره عصر باز با گریه و زاری به زور میگفت من برم پیش ناهید که جاری فرستادش یکم بعدش خودشم اومد

حالا میگفت مامان تو نیا اینجا (کلا کنتاک داره با مامانش باهاش لجه خخخخ)

گفتم تو چیکارش داری پیش من اومده کاریش نداشته باش

بعد رفت یه بالش اورد گفت پیشم دراز بکش شعر بخونیم :دی

یکم بعد شعر گفت خانومم چشماتو ببند بخواب خخخخخخخ

حالا جاری قبلش از خنده ترکید بعد میگفتم نمیخوام تو پسر منو از راه بدر کردی

من باید مادرشوهر بازی درارم برات الان

من اصن دیگه الان حسودیه حسودیم میشه

خلاصه اینم از جریانات امیرعلی شیطون ما

 

+ سمیرا جون نمیدونم با کمر دردی که داری اینجا میای یا نه، ولی نمیدونم چرا وبت که میام میخواد برات نظر بزارم صفحه بهم میریزه... انشالا که بلا دوره گلم